| صفحه بعد | گروههاو سازمانهاى تروريستى | صفحه قبل |
فصل پنجم گروههاو سازمانهاى تروريستى صهيونيستى پيش از تشكيل اسرائيل مهمترين گروهها و سازمانهاى تروريستى صهيونيستى كه از اوايل قرن بيستم توسط جنبش صهيونيسم شكل گرفت، و در فلسطين دست به عمليات تروريستى زدند، عبارتاند از: × سازمان هاشومِر اين واژه در زبان عبرى به معناى »نگهبان و محافظ« مىباشد. اين گروه از ابتدايىترين و مهمترين سازمانهاى تروريستى صهيونيستى، پيش از بنيادگذارى رژيم صهيونيستى است؛ كه فعاليت آن دفاع و پاسدارى از مستعمرههاى يهودىنشين در فلسطين بود. عاموس پرلمتر Perlmutterدر كتاب نظامىگرى و سياست در اسرائيل مىنويسد: »اولين واحدهاى دفاع يهودى در آوارگى، در اواخر قرن نوزدهم، در اروپاى شرقى تشكيل شد. در سال 1905 ، حزب پوعالى صهيون كه پيش از جنبش سوسياليستى صهيونيستى تشكيل شده بود، بر تشكيل دستههاى پاسداران در فلسطين نظارت داشت. در سال 1909 ، جاى آنها را دستههاى پاسدارى مشهور هاشومر گرفت. در ابتداى امر، هاشومر مجموعهى همبستهاى از صهيونيستها را در بر نمىگرفت؛ بلكه تركيبى از صهيونيستهاى شرق اروپا و اوكراينى و قفقازى در آن فعال بودند. سپس، يهوديان ماركسيست روسى به آن پيوستند، و روح نظامىگرى را در آن ايجاد كردند.«(68) لئونارد مُزلى مىنويسد: »اين مهاجران صهيونيست در سال 1907 يك سازمان نظامى به نام بارگيورا )جمعيت سرى يهودى( تشكيل دادند. مأموريت جمعآورى اطلاعات سرى، از جمله مأموريتهايى بود كه بر عهدهى اين سازمان گذاشته شد. سپس سازماندهى آن پس از دو سال تجديد شد و نام آن به هاشومر يا پاسدار )نگهبان( تغيير يافت.«(69) مهاجران يهودى كه بارگيورا را تشكيل دادند، عبارت بودند از: اسحاق بن تزوى، الكساندر زيد و اسرائيل شوحط. هر چند سازمان هاشومر در ابتدا با هدف حراست و نگهبانى از مستعمرههاى يهودىنشين به وجود آمد؛ اما بعدها به يك سازمان تروريستى و توطئهگر - پرلمتر نيز اين عنوان را به كار برده است - و نظامى و جاسوسى تبديل شد. هاشومر در بيشتر سازمانهاى سوسياليستى صهيونيستى نفوذ كرد، و عليه فلسطينىها به فعاليت تروريستى پرداخت. هاشومر علاوه بر فعاليت پاسدارى و حراست از مستعمرههاى صهيونيستى در فلسطين، تعدادى مستعمرهى يهودىنشين احداث كرد، تا يهوديان مهاجر اروپاى شرقى در اين مستعمرهها اسكان دهد. »اولين مستعمرهاى كه هاشومر آن را احداث كرد، مستعمرهى مرجابيا در درهى بيسان بود. پس از آن دو مستعمرهى ديگر نيز احداث كرد. يكى به نام تل حدشيم درهى بيسان؛ و ديگرى به نام كفر جلعادى در روستاى مطله در منطقهى الجليل.«(70) »در ابتداى جنگ جهانى اول، هاشومر تحت تعقيب تركها قرار گرفت. به ويژه پس از دستگيرى ليسانسكى، يكى از اعضاى گروه جاسوسى صهيونيستى موسوم به نيلى، اسرار سازمانى و تشكيلاتى هاشومر كشف شد. اين امر منجر به دستگيرى 12 تن از اعضاى اين سازمان شد.«(71) با اين وجود تركها نتوانستند اطلاعات كاملى را از فعاليت اعضاى اين سازمان در شبكهى جاسوسى صهيونيستى به دست آورند. به همين لحاظ: »]هاشومر[« از تعقيب مقامات ترك جان سالم بدر برد؛ ولى نتوانست از عواقب جاسوسى آن، كه كوتاه شدن عمر فعاليت و انحلال آن بود، رهايى يابد. پس از سقوط فلسطين به دست نيروهاى بريتانيايى، مشخص شد كه تعدادى از رهبران هاشومر عملاً در يك شبكهى جاسوسى كار مىكردند؛ و به صورت حلقهى اتصال بين آن و كميتهى سياسى ييشوف(72) يهودى فعاليت مىكردند. يكى از مأموريتهاى آنها، انتقال مبالغ مالى زيادى به كميتهى مزبور بود. هر چند بعدها معلوم شد كه بعضى از كمكهاى مالى دريافتى هرگز به كميته نرسيد، و در جيبهاى تعدادى از مسؤولان هاشومر جاى گرفت.«(73) در طى دوران قيموميت انگليس بر فلسطين، هاشومر فعاليتهاى تروريستى و نظامى خودش را بر ضد فلسطينىها و انگليسىها شدت بخشيد. »در ابتداى دههى 20 ، هنگامى كه صهيونيستها براى تأسيس يك نيروى نظامى و جنگجوى بزرگ واحد احساس نياز كردند، هاشومر راهحل پيشنهادى خود را مبنى بر تشكيل سازمان هاگاناه ارايه كرد، و به تأسيس اين نيرو مبادرت ورزيد. اما تعدادى از اعضاى هاشومر پيشنهاد پيوستن به هاگاناه را رد كردند، و يك گروه جنگى كوچك به نام گردانهاى پيكار تشكيل دادند. اين گروه تا انقلاب 1929 فلسطينىها به همين شكل باقى بود، اما پس از آن، از روى ناچارى به هاگاناه پيوستند.«(74) اسحاق بن تزوى يكى از مسؤولان سازمان هاشومر بعدها رييس جمهور اسرائيل شد؛ و بن گورين )اولين نخستوزير رژيم صهيونيستى(، در ميان طرفداران سرشناس آن قرار داشت. × سازمان هاگاناه واژهى »هاگاناه« به معنى »دفاع« است. سازمان هاگاناه تحت عنوان گروه دفاع و پيكار شكل گرفت، كه به زبان عبرى عبارت است از هاگاناه و عفوداه. بعدها كلمهى »پيكار« از آن حذف شد. اين گروه يك سازمان نظامى صهيونيستى است كه به منظور بيرون راندن مسلمانان از فلسطين، و انتقال و اسكان يهوديان در اين سرزمين، از سال 1921 فعاليت خود را در بيتالمقدس آغاز كرد. مؤسس اين سازمان در هنگام تأسيس آن گفت: »هدف اين سازمان، دفاع از زندگى يهوديان، و ملك و شرف آنها مىباشد.«(75) به محض تشكيل سازمان هاگاناه، تعداد زيادى از عناصر لشكر يهودى، كه در اثناى جنگ جهانى اول، يعنى در سالهاى 1917 و 1918 در كنار انگليس در بالكان جنگيده بودند، و لشكر آنها در سال 1921 توسط حكومت قيموميت انگليس منحل شده بود، به اين سازمان پيوستند. سرازير شدن مهاجران يهودى از چند كشور اروپايى، به ويژه اروپاى شرقى، در فاصلهى سالهاى 1930 - 1920 نيز موجب تقويت اين گروه تروريستى شد. زيرا بيشتر مهاجران تازهوارد جوان بودند؛ و بسيارى از آنها در همان محلههاى يهودىنشين در اروپاى شرقى، تجربياتى در زمينهى سازمانهاى شبه نظامى و مخفى به دست آورده بودند. چون در زمان حمله به آن محلهها، از آنها دفاع مىكردند. انتخاب محل مهاجرنشينهاى يهودى، كه با هدفهاى استراتژيك و سياسى محض صورت مىگرفت، بر تكوين و شكلگيرى هاگاناه و همچنين طرز تفكر اعضاى آن تأثير بسيارى داشت. در انتخاب محل مهاجرنشينها تنها عامل اقتصادى نبود كه مورد توجه قرار مىگرفت. بلكه نيازهاى دفاع مركزى، و استراتژى همه جانبهى اسكان، بنابر تضمين موجوديت سياسى يهوديان در سراسر فلسطين نيز مورد توجه قرار داشت. به ويژه، رويارويى تعيينكننده و ناگزير با اعراب، بر عامل اقتصادى، در فكر طراحان اسكان اثر مىگذاشت. در نتيجه، هر يك از اين مهاجرنشينها، خود قطعهى مستحكمى براى هاگاناه شد. همراه با برنامهريزى اقتصادى و كشاورزى، برنامهريزى نظامى نيز انجام گرفت؛ و بودجهى انتقال يهوديان همراه با بودجهى سلاح تأمنين مىشد، و نيازهاى هر دو در كنار هم برآورده مىشد. اين نيازمندىها، عوامل جديدى را در طرز تفكر نظامى، و شيوههاى اجراى نقشههاى هاگاناه وارد كرد. داشتن يك استراتژى كامل و همبسته، كه نيازمندىهاى نظامى را در تمام نواحى كشور، با سرعت مناسب، جهت نقل و انتقال سلاحهاى سبك بكار گيرد، از آن جمله بود. علاوه بر اين تكامل؛ »هاگاناه داراى دو فرماندهى مخفى شد: 1. فرماندهى عالى غير نظامى. 2. فرماندهى عالى نظامى. اين دو فرماندهى تابع تشكيلات صهيونيستى متمركز در آژانس يهود بودند.«(76) همچنين: »سازمان هاگاناه در ابتداى فعاليت خود، با هستدروت )اتحاديه كل كارگران يهود در سرزمين اسرائيل( ارتباط برقرار كرد. سپس علىرغم اين كه نظامنامهى آن اين سازمان را غيرحزبى توصيف كرده بود، يا حزب ماپاى، با اين توجيه كه سازمانى است كه براى تجمع و اسكان يهوديان در فلسطين فعاليت مىكند - ، ارتباط برقرار كرد.«(77) سازمان هاگاناه، در دههى 1920 ، پايه و شالودهى لازم را براى فعاليتهاى خود در زمينههاى متعدد جاسوسى و اطلاعاتى، و همينطور قاچاق اسلحه، و انتقال يهوديان به فلسطين، فراهم كرد. يوسف هخت، رهبر هاگاناه، طى گزارشى كه در اين باره به ديويد بن گورين ارايه كرد اظهار داشت: »هاگاناه در آن زمان 27 قبضه مسلسل )تيربار( ، 750 قبضه تفنگ ، 1050 قبضه اسلحهى كمرى و 750 نارنجك در اختيار داشته است. چون روشن بود كه اين مقدار اسلحه براى دستاندازى بر فلسطين كافى نبود، افراد هاگاناه تلاش كردند تا سلاحهاى مورد نياز خود را وارد كشور كنند؛ از راه قاچاق اسلحه، و ايجاد كارگاههاى كوچك براى ساخت بعضى از انواع سلاحهاى سبك محلى، اين كار صورت مىگرفت.«(78) »حمايت از تمامى مستعمرهها و محلههاى صهيونيستى، در ابتدا، تحت فرماندهى مركزى هاگاناه انجام مىگرفت. پس از رويدادهاى انقلاب 1929 ، هاگاناه تشكيلات خويش را بر اساس توسعه و گسترش اشغال و تجاوز و فعاليت تروريستى سازماندهى كرد؛ و به جمعآورى سلاح و ذخيرهسازى مهمات و توليد بعضى ديگر دست زد.«(79) در سال بعد »وقتى كتاب سفيد دوم در 21 اكتبر 1930 منتشر شد، و شامل قيدهايى براى انتقال يهوديان به فلسطين بود؛ صهيونيستها تصميم گرفتند هاگاناه را تقويت كرده، از شيوههاى گوناگون براى ورود غير قانونى يهوديان استفاده كنند.«(80) در سال 1931 ، هاگاناه به دليل اختلافات داخلى دچار انشعاب شد، و گروهى به نام هاگاناه ب، مستقل از آن به وجود آمد. ليكن در سال 1936 ، دوباره با هاگاناه متحد شد. برخى اعضاى گروه انشعابى، بازگشت به هاگاناه را رد كردند، و سازمان جديدى تحت عنوان ايرگون به وجود آوردند، و عمليات تروريستى بسيارى را عليه ملت فلسطين انجام دادند. »علىرغم اين كه هاگاناه در بعضى موارد بيانيههايى را براى محكوم كردن فعاليتهاى تروريستى ايرگون صادر مىكرد؛ ليكن بيانات روشن رهبران اين سازمان، به ويژه مناخيم بگين، و نوشتههايش، به طور روشن و صريح، از وجود هماهنگى نظامى بين دو سازمان بر اساس طرح تقسيم نقشها و وظيفهها، پرده برمىداشت.«(81) هاگاناه همكارى زياد و منسجمى با نيروهاى انگليسى بر ضد انقلاب 1939 ملت فلسطين داشت. به همين لحاظ ، حكومت قيموميت انگليس يك افسر انگليسى به نام اورت وينگت را مأمور تشكيل گردانهايى متشكل از صهيونيستها كرد، تا بر ضد انقلاب ملت فلسطين فعاليت كنند. همچنين به هاگاناه اجازه داد تا يك نيروى پليس به نام نوطريم را تشكيل دهد. اين نيرو شامل 22 هزار جنگجو، همراه با سلاحها و تجهيزات نظامى لازم بود.(82) »در سال 1937 ، دستگاهى ويژه براى هاگاناه به نام موساد لعلياه بت، به منظور نظارت بر عمليات قاچاق انتقال يهوديان تشكيل شد. در همان زمان از سوى آنها دستگاه ديگرى براى دستيابى به اسلحه، تحت نام رمز ريخشن به وجود آمد. در همان سال نيز، دستگاه مركزى جديدى براى اطلاعات هاگاناه، به نام شيروت يديعوت يا شاى ايجاد شد. هاگاناه بيشتر عمليات لعلياه بت و ريخشن را بر عهده داشت؛ و دستگاه شاى نقش مهمى را براى تضمين موفقيت اين عمليات بازى مىكرد. به عنوان نمونه، اطلاعاتى را از محمولههاى اسلحه كه براى نيروهاى انگليسى در فلسطين وارد مىشد، در اختيار مسؤولين ريخشن قرار مىداد، و در بسيارى از موارد، اين سلاحها در دست نيروهاى هاگاناه قرار مىگرفت... موساد لعلياه بت با قرارداد ويژهاى كه با ادارهى عمليات ويژهى انگليس منعقد نمود، اقدام به ادارهى عمليات فرود چتربازان هاگاناه در كشورهاى بالكان تحت اشغال نازىها كرد. با اين كه بهانهى رسمى و اهداف اعلام شده و تبليغاتى اين عمليات، تشويق يهوديان منطقهى بالكان به مقاومت در برابر نازىها بود؛ ولى چتربازان هاگاناه هيچ فعاليتى در اين مورد انجام ندادند. صرفاً تلاش آنها در تماس با سازمانهاى صهيونيستى آنجا براى سازماندهى عمليات انتقال يهوديان به فلسطين متمركز بود. به اين طريق، آنها توانستند در حدود 10/000 نفر از يهوديان بالكان را به فلسطين انتقال دهند.«(83) »هاگاناه، همچنين در خلال جنگ جهانى دوم، تعداد زيادى از افراد خود را به سرزمين اروپا، كه در آن زمان تحت اشغال ارتش آلمان نازى بود فرستاد، تا از جنبشهاى مقاومت يهودى حمايت كرده، يهوديان اروپا را نيز به فلسطين انتقال دهند.«(84) علاوه بر آن: »هاگاناه در طول جنگ تلاش كرد تا از سه منبع اصلى، يعنى: نيروهاى فرانسوى در سوريه، به ويژه پس از شكست آن؛ و انبارهاى سلاح نيروهاى انگليسى در فلسطين، كه افراد هاگانا توانستند مقدار زيادى از سلاحهاى آن را سرقت كنند؛ و از صحنههاى نبرد در جنگ جهانى دوم، به ويژه شمال آفريقا و ايتاليا، سلاح مورد نياز خود را به دست آورد.«(85) به اين ترتيب: »عمليات دستيابى به سلاحها به طور غيرقانونى، تا سال 1948 توسط هاگاناه ادامه داشت. به عنوان نمونه، هنگامى كه نيروهاى انگليسى در سالهاى 1947 و 1948 از فلسطين عقبنشينى كردند، دستگاه شاى اطلاعات دقيقى را از زمان مراحل عقبنشينى در اختيار هاگاناه قرار داد. اين اطلاعات باعث شد تا نيروهاى آن بتوانند مراكز و مواضع نيروهاى انگليسى را اشغال كرده، و بر آنها تسلط يافته، و به محض تخليهى اين مكانها توسط نيروهاى انگليسى پس از چند دقيقه به سلاحهاى آنها دست يابند.«(86) اين امر دادمه داشت تا اين كه: »هنگامى كه اعلان تشكيل اسرائيل در تاريخ 15 مى 1948 فرا رسيد، هاگاناه به لحاظ سازماندهى نيرو و تسليحات به حدى آماده بود كه به آن اجازه داده شد به ارتش اسرائيل تبديل شود. اين اقدام را بن گورين نخست وزير و وزير دفاع آن زمان رژيم صهيونيستى انجام داد؛ و به محض تشكيل رژيم صهيونيستى، دستورى صادر كرد تا هاگاناه و ديگر گروههاى نظامى و تروريستى صهيونيستى در ارتش اسرائيل ادغام شوند.«(87) هاگاناه در اشغال فلسطين و استعمار آن، و نيز تشكيل رژيم صهيونيستى نقش كليدى و اساسى به عهده داشت. پس از تشكيل ارتش اسرائيل نيز تعدادى از افسران هاگاناه در زمينههاى مختلف، به مناصب فرماندهى در اسرائيل رسيدند. × سازمان پالماخ پالماخ كلمهاى است كه از دو لفظ عبرى پلوگوت ماهاتزو گرفته شده و معناى آن »سرباز تندباد« مىباشد. »سازمان پالماخ يك تشكيلات نظامى است، كه در پى نارضايتى جوانان در كيبوتص )مستعمرههاى كشاورزى(، هنگامى كه نيروهاى متفقين به فلسطين نزديك مىشدند، در تاريخ 19 مى 1941 تشكيل شد. اين سازمان متشكل از واحدهايى است كه افراد آن، از آموزشهاى سنگين ويژهاى در زمينههاى تخريب و جنگهاى چريكى برخوردار بودند. برخى از اعضاى اين سازمان اعتقاد داشتند كه هاگاناه و به طور كلى يهوديان فلسطين، با مقامات قيموميت همكارى مىكنند، و در برابر اعراب حالت تهاجمى نمىگيرند.«(88) بهترين منبع دربارهى سازمان تروريستى پالماخ كتاب سفر پالماخ است، كه در سال 1953، در دو جلد، به زبان عبرى در تل آويو منتشر شد. بر اساس مندرجات اين كتاب، تشكيل گروه تروريستى پالماخ مديون تلاشهاى اسحاق ساره است، كه پس از آن رهبرى اين گروه را به عهده گرفت. »پالماخ اولين واحد حرفهاى نظامى بود كه علاوه بر نظم دقيق و هدف همه جانبهاش، داراى ايدئولوژى سياسى نيز بود. هدف آنها تسلط كامل بر اوضاع نظامى در فلسطين بود. اين سازمان نمايندهى جريان توسعهطلبانهى نظامى در جنبش صهيونيستى بود، و مىخواست كه آن را در بالاترين حد ممكن، و بدون آن كه به دفاع از مهاجرنشينها منحصر شود، انجام دهد. اين گروه طى سالهاى 1941 - 48 توسعه يافت، و شاخههاى متعددى پيدا كرد؛ تا آن كه سازمانهاى نظامى آن در تمام بخشهاى فلسطين حضور يافتند.«(89) و ديگر اين كه: »فرماندهى پالماخ، اسحاق ساره افسر سابق ارتش روسيهى تزار، و يكى از مؤسسين ارتش اسرائيل بود. اين سازمان از اول با جنبش كشاورز مستعمرهها و حزب ماپام در ارتباط بود. نيروهاى پالماخ، به لحاظ رابطهى خوبى كه با دولت قيموميت انگليس در فلسطين داشتند به سلاحهاى مدرن مجهز شدند. فرماندهى هاگاناه نيز توجه خاصى به اين نيروها داشت؛ زيرا اين نيروها به دليل مهارت در انجام مأموريتهاى تهاجمى، و آگاهى بالاى سياسى بر اصول صهيونيسم جهانى، به عنوان نيروهاى ضربتى هاگاناه عمل مىكردند. اين نيروها داراى فرماندهى مخصوص و منتخب از سوى آژانس يهود مستقر در تلآويو، و نيز فرماندهى اجرايى در بيشتر شهرهاى مهم فلسطين، مثل قدس و حيفا بود.«(90) زنان نقش مهمى در انجام عمليات نظامى پالماخ داشتند. به طورى كه تعداد آنها در برخى گروهانهاى پالماخ، بيش از 30 درصد تمام افراد بود. اين زنان علاوه بر شركت در عمليات نظامى؛ در امور نگهبانى، كمكهاى اوليه، مخابرات و راديو مخفى فعاليت مىكردند. پالماخ داراى يك تشكيلات جاسوسى قوى بود. به همين لحاظ توانست با نفوذ به بعضى از پادگانهاى اسراى جنگى آلمان، جاسوسى كند. به همين منظور نيز تعدادى از افراد اين نيرو با استفاده از پوششهاى عربى، در سوريه و لبنان فعاليت مىكردند. »پس از پايان جنگ جهانى دوم، نيروهاى پالماخ عملياتى عليه حكومت قيموميت انجام دادند. در جنگ 1948 نيز واحدهاى آن در جبههى جنوبى، بر ضد فلسطينىها جنگ مىكردند؛ به ويژه در جليل شمالى، سينا، نقب و قدس نقش اصلى را بر عهده داشتند، و صحراى نقب را به اشغال درآوردند. يكى از نقشههاى اصلى پالماخ، بيرون راندن اكثريت ساكنان مسلمان فلسطين بود. اين كار از راه كشتارهايى كه تروريستهاى صهيونيست بر ضد فلسطينىها مرتكب شدند، مانند كشتار روستاى »ديرياسين« - كه پالماخ در برنامهريزى آن با ايرگون و جنايتكاران و اشترن همكارى داشت - صورت مىگرفت.«(91) در جاى جاى كتاب سفر پالماخ، اشارههاى متعددى به عربها هست، كه آنان را دشمن ناميده است. همچنين در آن، دهها نقشه و طرح دربارهى گشتىهاى پالماخ، براى عمليات تروريستى بر ضد فلسطينىها در نواحى مختلف فلسطين، و مناطقى كه مىبايد اشغال شود وجود دارد. »افسران پالماخ از جمله ايگال آلون، اسحاق رابين، حاييم بارليو و ديويد يعازر و ديگران، بعدها هستهى فرماندهى ارتش اسرائيل را تشكيل دادند. پس از تشكيل دولت اسرائيل، پالماخ منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد. تعدادى از اين تروريستها شهرت يافتند، و بعدها به مقام رييس ستاد ارتش اسرائيل دست يافتند. از ميان آنها مىتوان از موشهدايان (1953-1957)، اسحاق رابين (1963-1967) و حاييم بارليو (1968- 1971) را نام برد. در ارتش اسرائيل 45 سرلشكر وجود داشت كه قبلاً از تروريستهاى پالماخ بودند. بعضى از آنها به مقام وزارت نيز رسيدند.(92) × سازمان ايرگون نام كامل اين تشكيلات به زبان عبرى ايرگون تزواى لئومى بارتز يسرائيل، يعنى »تشكيلات نظامى ملى در سرزمين اسرائيل« است. »اين سازمان مخفى تروريستى در سال 1931 )به روايتى ديگر در سال 1935) ، و در پى اعتراض به سياست دفاعى هاگاناه، با شركت گروههاى مسلحى از جنبش تروريستى بِتار و هاگانا )ب( تشكيل شد. ولاديمير زابوتنسكى، رهبر افراطى صهيونيستى، از لحاظ نظرى، پدر روحى و فكرى اين سازمان بود. ديويد راسل رهبرى نظامى، و آبراهام اِشترن رهبرى سياسى آن را به عهده داشتند. اشترن خود مؤسس گروه افراطى ديگرى به نام اشترن شد. آرم آن تصويرى بود از يك دست با تفنگ، كه زير آن نوشته شده بود: »تنها اين چنين.«(93) سازمان ايرگون از صهيونيسم تجديد نظرطلب و ملىگراى افراطى الهام گرفته بود، و از ميان دستههاى يهودى، و با الهام از روحيهى نظامىگرى شكل گرفت. رهبران اين سازمان چون احساس كردند كه گروه تروريستى هاگاناه اعتدالطلب شده است، ايرگون را تشكيل دادند. ايرگون از همان آغاز، نه تنها نقشهى دفاع، بلكه نقشهى حمله را در سر مىپروراند؛ و حاضر نبود حتى به اندازهى يك سر سوزن از هدفهاى بزرگ صهيونيسم عقبنشينى كند. »اين سازمان فعاليتهاى تروريستى متعددى را بر ضد اعراب و انگليسىها در فلسطين انجام داد. همچنين با سياست انگليس به مقابله برخاست، و يهوديان بسيارى را از طريق مهاجرتهاى غيرقانونى وارد فلسطين كرد.«(94) »در زمان جنگ جهانى دوم، سازمان ايرگون نيز همانند هاگاناه در زمينهى انتقال قاچاق يهوديان اروپاى شرقى فعاليت شديدى كرد. ژابوتنسكى در قراردادى كه با حكومتهاى دست راستى وقت مجارستان، لهستان و رومانى منعقد كرد، توانست حدود 4000 تن از عناصر و اعضاى اين سازمان، و نيز سازمان بتار را آموزش نظامى دهد. حكومت لهستان نيز وعده داد كه سازمان ايرگون را به مقدار زيادى اسلحه مجهز كند.«(95) در سال 1940 ، سازمان ايرگون با نيروهاى انگليسى، در زمينهى جاسوسى دست به همكارى زد. به همين دليل، گروه اِشترن از ايرگون منشعب شد. در سال 1943، مناخيم بگين رهبرى ايرگون را به عهده گرفت، و سازمان، فعاليتهاى تروريستى خود را بر ضد اعراب گسترش داد. مهمترين فعاليتهاى آن، انفجار هتل شاه داوود در بيتالمقدس به تاريخ 22 جولاى 1946؛ و حملهى وحشيانه به روستاى عربنشين ديرياسين و كشتار ساكنان آن، در تاريخ 9 آوريل 1948 بود. »روابط اين سازمان با هاگاناه و آژانس يهود در نوسان بود، و به مقتضاى اوضاع سياسى، گاهى تيره مىشد و گاهى به همدستى و اتحاد مىگراييد. از آغاز سال 1944، و در پى نقشهى صهيونيستها براى زير فشار قرار دادن انگليس، و پايان دادن به قيموميت، و فرصت دادن به صهيونيستها براى تشكيل دولت خود؛ روابط اين سازمان با مقامات قيموميت نيز به خشونت و سردى گراييد.« در سپتامبر 1948 ، پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، و در پى قتل كنت برنادوت، ميانجى سازمان ملل متحد، سازمان ايرگون منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد. در آن زمان بنگوريون نخستوزير و وزير دفاع بود. واحدهاى هاگانا مراكز ايرگون در مناطق ناتانيا و تلآويو را به محاصره درآوردند. افراد آنها را خلع سلاح كردند، و به آنها دستور دادند كه به واحدهاى ارتش ملحق شوند. پس از آن، بگين حزب حيروت را تشكيل داد، كه از همان ايدئولوژى نژادپرستى و تروريستى ايرگون پيروى مىكرد. نخستوزير رژيم صهيونيستى، در نوامبر 1968 ، از رهبران ايرگون به دليل نقشى كه در رهبرى جريان تشكيل اسرائيل داشتند، تجليل به عمل آورد. عمدهترين منبع براى شناخت و بررسى اين سازمان تروريستى افراطى، كتاب رهبر آن مناخيم بگين تحت عنوان انقلاب: داستان ايرگون است. ژابوتنسكى نيز كه پدر فكرى اين سازمان به شمار مىآمد، كتابى به نام دستههاى يهودى نوشته است. او در آن كتاب، يهوديان را به عنوان اروپايىهايى تصوير كرده است كه هيچ رابطهاى با عربها ندارند، و وظيفه دارند براى وسيعتر كردن محدودهى اروپا، فلسطين را تا رود فرات، با زور اشغال كنند. بگين دربارهى فعاليت تروريستى ايرگون عليه فلسطينىها مىگويد: »ما در مراحل اوليهى انقلاب، يكى از هدفهاى استراتژيك مهم خود را با موفقيت به دست آورديم؛ و آن از كار انداختن عامل محلى عربى بود. در سالهاى 1936 1933 1929 1921 1920 و 1939، كه حملههاى عربها )خيزش( بر ضد يهوديان صورت مىگرفت، انگليسىها وجود خود را براى حمايت از يهوديان توجيه مىكردند.«(96) اين مسأله در حالى بيان شد، كه استراتژى تروريستى صهيونيستها ايجاب مىكرد به عربها حمله كنند. بگين همچنين مىگويد: »در يكى از جلسات سران ايرگون در اواخر ژانويهى 1327) 1948 ش(، كه بخش طرح و عمليات نيز در آن شركت داشت، چهار هدف استراتژيك بيتالمقدس، يافا، دشت لُد - رمله، و مثلث(97) مشخص شد. بيشتر اين هدفها، داخل آن محدودهاى نبود كه قطعنامهى تقسيم )فلسطين( به يهوديان واگذار كرد.« وى در ادامه مىگويد: »وقتى استراتژى حمله را تصويب مىكرديم، اسلحهى كافى نداشتيم. و از آن جا كه حملههاى نخستين بر يافا نشان داده بود كه اشغال اين شهر مقاوم بسيار سخت است، ناگزير بوديم اسلحه به دست آوريم.«(98) بدين ترتيب، تروريستهاى ايرگون نصب كردن كمين عليه فلسطينىها؛ و عمليات نظامى تروريستى خود، به منظور دستيابى به اسلحه را شروع كردند. × سازمان »بتار« سازمان بتار (Betar) يا سازمان تندرو جوانان صهيونيستى، يكى از مهمترين بخشهاى تشكيلات تجديدنظر طلبان صهيونيست، به رهبرى ولاديمير ژابوتنسكى بود. »اين سازمان در سال 1923 م، به منظور آمادهسازى جوانان يهودى لهستان براى زندگى در فلسطين، و آموزش آنها در زمينههاى كشاروزى و نظامى؛ و نيز آموزش زبان عبرى به آنها، و ترويج ايدئولوژى فاشيستى، با شعار جنگ يا مرگ در لهستان تشكيل شد.«(99) عدهاى از جوانانى كه به تبعيت از محافظان هيتلر پيراهن قهوهاى به تن مىكردند، تحت اين نام فعاليت نظامى داشتند. اين گروه از جوانان، براى رسيدن به اهداف ايدئولوژيك خود، فعاليت نظامى را بر ساير اقدامات ترجيح مىدادند، و ژابوتنسكى را پيشواى فكرى و مذهبى خود مىدانستند. »نام سازمان بتار، مخفف نام يك افسر يهودى ارتش تزار روسيه، به نام بريت يوسف ترومپلدور (Brit Yosef Trumpeldor) مىباشد. وى در هنگام وقوع درگيرى در يكى از اردوگاههاى مهاجران يهودى در منطقهى جليله سفلى به دست فلسطينىها كشته شد. اين سازمان اولين كنفرانس خود را در ژانويهى 1929 در شهر ورشو برگزار كرد، و در طى آن مقرر شد كه تشكيلات اين سازمان، كلاً جنبه نظامى به خود بگيرد.«(100) »در اگوست 1929، در پاى ديوار ندبه درگيرى شديد بين عدهى زيادى از اعضاى مسلح سازمان بتار با مسلمانان روى داد، كه منجر به تظاهرات و زد و خوردهايى در روزهاى بعد شد. در نهايت، تعداد زيادى از مسلمانان و صهيونيستها كشته و زخمى شدند.«(101) اگرچه سازمان بتار در اساسنامهى خود ذكر كرده بود كه فعاليت عمدهاش بر پايهى مسائل نظامى است؛ ولى در مواقع لازم به فعاليت سياسى نيز مىپرداخت. از آن موارد مىتوان كمك به ژابوتنسكى در رسيدن به برخى از اهدافش در رابطه با تشكيلات تجديدنظرطلبان را نام برد. ژابوتنسكى كه رهبرى سازمان تجديدنظرطلبان را به عهده داشت، طرفدار سياست تشكيل دولت يهود در فلسطين بود. ولى سازمان جهانى صهيونيسم بر خلاف او، از سياست گامبهگام پيروى مىكرد، و از اين نظر با او همسويى نداشت. در اين مورد وقتى ژابوتنسكى ديد تلاشهايش به جايى نرسيد، ضمن ابراز انزجار از مقامات سازمان، عضويت خود در آن را لغو كرد، و از همفكران و هوادارانش نيز خواست اين كار را انجام دهند. ولى عدهى زيادى از هوادارانش از انجام اين عمل خوددارى كردند؛ زيرا معتقد بودند چنين كارى سبب تضعيف سازمان جهانى صهيونيسم مىشود. ژابوتنسكى، به دنبال اين تجديدنظر در افكار و اعمال خود، و همچنين بحث و مجادله با هوادارانش، هنگامى كه موفق به جلب نظر آنان نشد، تصميم گرفت تشكيلات و سازمان تجديدنظرطلبان را از كسانى كه مخالف ترك سازمان جهانى صهيونيسم هستند پاكسازى كند. به دنبال اين تصميم، بدون مقدمه اعلام كرد كه اعضاى هيأت اجرايى سازمان تجديدنظرطلبان را بر كنار كرده است، و اعضاى سازمان بايد طى يك رأىگيرى، مخالفت يا موافقت خود را با اين عمل اعلام كنند. »رأىگيرى در آوريل 1933 انجام شد، و نتيجهى آن، در حالى كه انتظارش نمىرفت، به نفع ژابوتنسكى تمام شد. در اين رأىگيرى 93/8% به انجام اين كار رأى مثبت دادند، و تنها 6/2% با آن مخالفت كردند.«(102) طبق اظهاراتى كه در اين باره شده، اعضاى سازمان بتار را مىتوان عامل اساسى كسب موفقيت ژابوتنسكى در اين كار به حساب آورد. مردخاى كاتس (Mordechai Katz)، يكى از عناصر مهم سازمان بتار علت حمايت از او را به اين صورت بيان كرد كه: چون او رهبرى يك انقلاب سودمند در جنبش صهيونيسم را به عهده داشت، و براى رهبرى انقلاب بايد جنبهى تقدس قايل شد؛ دستورات ژابوتنسكى را چه درست و چه غلط بايد اجرا كرد. يكى ديگر از اقدامات سياسى سازمان بتار، عبارت بود از راهپيمايى در خيابانهاى شهر تلآويو، براى نشان دادن مخالفت سازمان با اتحاديهى كارگرى )هستادروت(. اين كار در سال 1933 از سوى اعضاى سازمان بتار صورت گرفت. زيرا تجديدنظرطلبان با اهداف و اقدامات هستادروت مخالف بودند. در 11 سپتامبر 1938، كنفرانس سازمان بتار دوباره در ورشو برگزار شد. در آن زمان مناخيم بگين 25 سال داشت، و با سخنرانىهاى مكرر و مهيج خود در طول كنفرانس، اعضاى شركتكننده در كنفرانس را برضد تهديدهاى آلمان تحريك مىكرد. در نتيجه، جوّى به وجود آورد كه اعضاى سازمان بتار خواستار تصرف سرزمين فلسطين در اسرع وقت شدند. بگين همچنين از اعضاى سازمان خواست كه سوگند سازمانى خود را تغيير داده، و به جاى سوگند قبلى، يعنى: من فقط براى دفاع، اسلحه به دست مىگيرم، بگويند: من اسلحه به دست مىگيرم تا هم از قوم خود دفاع كنم، و هم وطنم را به پيروزى برسانم.(103) اين مسأله سبب شد كه مشاجرهاى بين بگين و ژابوتنسكى رخ دهد ولى علىرغم آن، اعضاى بتار اصلاح سوگند را پذيرفتند، و آن را تصويب كردند. اهداف و برنامههاى سازمان بتار در جريان اولين كنفرانس آن، از سوى ژابوتنسكى به اين ترتيب اعلام شد:(104) «1. تشكيل امپراطورى اسرائيل در دو طرف رود اردن. 2. لژيونيسم )تشكيل گروههاى نظامى داوطلب(. 3. انضباط شديد. 4. تحكيم منزلت قوم يهود. 5. بسيج قوا. 6. زبان عبرى. 7. مونيسم(105)» × سازمان لِحى پس از مرگ ژابوتنسكى، پدر روحى و فكرى سازمان ايرگون )سازمان نظامى - قومى إتسل(؛ در سال 1940 م / 1319 ش ابراهام اشترن از سازمان فوق منشعب شد، تا گروهى كه نام خود را لِحى حيروت اِسرائيل، )مبارزه براى آزادى اسرائيل( گذاشته و به اختصار لِحى (Lehi) خوانده مىشود را تأسيس كند. البته اين گروه بيشتر به نام مؤسس خود اشترن معروف شده است. علت انشعاب آن را نيز سياست مسالمتآميز ايرگون در قبال نيروهاى قيموميت انگليس، كه ژابوتنسكى قبل از مرگش به آن توصيه كرده بود، ذكر كردهاند. سياست لحى در موارد زير خلاصه مىشود: »دعوت براى تشكيل ارتش يهودى مستقل، و ايجاد كميتهى ملى شبيه حكومت موقت در زمان جنگ. همچنين ارايهى طرح مناسب براى مهاجرت داوطلبانهى يهوديان به فلسطين. و اعلام هدف صهيونيستها، كه تشكيل دولت يهودى در دو سوى كرانههاى رود اردن است؛ و تشكيل نمايندگى واحد در كنفرانس صلح.«(106) ابراهام اشترن در فوريهى 1321/1942 ش توسط نيروهاى بريتانيا به قتل رسيد. مزدوران سازمان لحى، در تاريخ 6 نوامبر 1994، لرد موين وزير بريتانيا در امور خاورميانه را، به ازاى انتقام قتل اشترن، در قاهره ترور كردند. »سازمان لحى با همكارى گروههاى تروريستى ديگر، عمليات خرابكارانهى وسيعى برضد اعراب و پادگانهاى بريتانيا انجام دادند. از بين اين عمليات، نابودى دستههاى يافا در نوامبر 1947 را مىتوان نام برد. در ماه مه 1948، نيروهاى لحى به ارتش دفاع اسرائيل پيوستند؛ ولى شاخهى فعال آن در بيتالمقدس همچنان در حالت تمرد باقى ماند، و نام خود را جبههى ميهن نهاد. همين گروه، با هماهنگى گروههاى تروريست ديگر، عمليات ترور كنت برنادوت ميانجى سازمان ملل را در 17 سپتامبر 1948، طراحى و اجرا كردند. اين حادثه كه خشم جهانيان را نسبت به اسرائيل برانگيخت، دولت اسرائيل را وادار كرد تا ضمن تعقيب نيروهاى اين سازمان، رهبران آن را دستگير كند، و براى دو نفر از آنان حكم زندان به مدت 8 و 5 سال صادر شد. ولى بلافاصله با عفو ويژه آزاد شدند.«(107) »پس از پيروزى نتان فريدمان )يكى از محكومين در ترور برنادوت(، كانديداى مبارزين در انتخابات كنيست، سازمان به سه گروه منشعب شد. گروه اول، به رهبرى نتان فريدمان؛ كه بعدها به هستدورت پيوست. گروه دوم، به جنبشهاى چپ تندرو پيوست. و گروه سوم به رهبرى پير جمعيت مبارزان پيشگام را تشكيل داد. دولت اسرائيل بعدها، مدت زمان خدمت كسانى را كه در سازمان لحى فعاليت نظامى داشتند بهعنوان خدمت سربازى آنها محسوب كرد، و آنها مشمول دريافت حق بازنشستگى شدند. رژيم صهيونيستى، ضمن تعيين حقوق بازنشستگى براى آنها به بعضى از ايشان، نشان )مدال( جنگجويان كشور را اعطا كرد.«(108) بهترين راه براى معرفى كردن سازمان تروريستى لحى )اشترن( كتابهاى زير است كه دو عنوان از آنها را افرادى از اين گروه نوشتهاند: 1. ياداشتهاى يك قاتل(109)؛ اعترافهاى يك جنايتكار از دستهى اشترن، به قلم اِونِر كه يك نام مستعار است. 2. زنى از پيروان خشونت(110)؛ خاطرات يك دختر تروريست طى سالهاى 1943 - 1948، به قلم گيولا كوهن، كه عضو پارلمان اسرائيل بود. وى در اين كتاب تأكيد كرده است كه همكارى گروههاى تروريستى نزديك و هماهنگ بود، و گاهى نيروهاى هاگاناه، پالماخ، ايرگون و اشترن )لحى(، مىتوانستند با هم و در يك زمان ضربه وارد كنند. به اين ترتيب، يك نيروى جنگندهى صهيونيستى متحد، به نام جبههى رزمنده تشكيل مىشد. 3. كار بزرگ؛ به قلم يك روزنامهنگار آمريكايى به نام ژيراله فرانك. موضوع اين كتاب ترور لرد موين وزير بريتانيايى در قاهره، توسط دو جوان يهودى است، كه پس از آن به دار آويخته شدند. فعاليتهاى اين گروه تروريستى، از قبيل غارت بانكها، كشتن افراد، و منفجر كردن خانهها، كشتن نگهبانان، و ساير فعاليتهاى مشابه و تروريستى؛ دليلى است بر تروريسم و خشونتى كه اين گروه از راههاى گوناگون اعمال كرده است. × تيمهاى عمليات )دفاع از اردوگاههاى مهاجرنشين يهود در جليلهى سفلى( »اين گروه تروريستى را »يوسف ترمپلدور«(111) تشكيل داد. تيمهاى عمليات كار خود را با جنگيدن در صفوف متفقين در جنگ جهانى اول همراه ژابوتنسكى و وايزمن شروع كرد. اين تيمها عملاً تشكيل شد و به صورت پايگاهى براى يك سازمان سياسى و تروريستى درآمد، كه چندين حزب صهيونيستى در اواخر جنگ جهانى اول، براى جذب آن رقابت مىكردند. اين تيمها نخستين مرحلهى ايجاد و تكميل يك ارتش يهودى در فلسطين بودند، تا به عنوان پيشگامان ارتش اشغالگر يهودى در فلسطين عمل كنند.«(112) پس از اين كه رژيم صهيونيستى در سال 1948 در سرزمينهاى اشغالى فلسطين تشكيل شد؛ »دولت اسرائيل ]نه تنها [رهبران گروههاى ايرگون و اشترن را محاكمه نكرد، بلكه برعكس، ارتش اسرائيل اعضاى آن را جذب كرد، و در واحدهاى ويژه سازمان داد، و رهبران آن دو به عنوان نمايندگان پارلمان برگزيده شدند. هنگامى كه مناخيم بگين به نخستوزيرى رسيد، در كارت پستالى كه براى ابراهام اشترن فرستاد، از او تشكر كرد. همان كسى كه همراه با گروهش او را در حمله به ]روستاى [ديرياسين يارى داد، و طراح ترور ميانجى بينالملل متحد، كنت فولك برنادت بود.«(113) |
||
| صفحه بعد | فهرست | صفحه قبل |