صفحه بعد گروه‏هاو سازمان‏هاى تروريستى صفحه قبل

فصل پنجم


گروه‏هاو سازمان‏هاى تروريستى
صهيونيستى پيش از تشكيل اسرائيل


مهم‏ترين گروه‏ها و سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى كه از اوايل قرن بيستم توسط جنبش صهيونيسم شكل گرفت، و در فلسطين دست به عمليات تروريستى زدند، عبارت‏اند از:

× سازمان هاشومِر

اين واژه در زبان عبرى به معناى »نگهبان و محافظ« مى‏باشد. اين گروه از ابتدايى‏ترين و مهم‏ترين سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى، پيش از بنيادگذارى رژيم صهيونيستى است؛ كه فعاليت آن دفاع و پاسدارى از مستعمره‏هاى يهودى‏نشين در فلسطين بود. عاموس پرلمتر Perlmutterدر كتاب نظامى‏گرى و سياست در اسرائيل مى‏نويسد:
»اولين واحدهاى دفاع يهودى در آوارگى، در اواخر قرن نوزدهم، در اروپاى شرقى تشكيل شد. در سال 1905 ، حزب پوعالى صهيون كه پيش از جنبش سوسياليستى صهيونيستى تشكيل شده بود، بر تشكيل دسته‏هاى پاسداران در فلسطين نظارت داشت. در سال 1909 ، جاى آن‏ها را دسته‏هاى پاسدارى مشهور هاشومر گرفت.
در ابتداى امر، هاشومر مجموعه‏ى همبسته‏اى از صهيونيست‏ها را در بر نمى‏گرفت؛ بلكه تركيبى از صهيونيست‏هاى شرق اروپا و اوكراينى و قفقازى در آن فعال بودند. سپس، يهوديان ماركسيست روسى به آن پيوستند، و روح نظامى‏گرى را در آن ايجاد كردند.«(68)

لئونارد مُزلى مى‏نويسد:
»اين مهاجران صهيونيست در سال 1907 يك سازمان نظامى به نام بارگيورا )جمعيت سرى يهودى( تشكيل دادند. مأموريت جمع‏آورى اطلاعات سرى، از جمله مأموريت‏هايى بود كه بر عهده‏ى اين سازمان گذاشته شد. سپس سازماندهى آن پس از دو سال تجديد شد و نام آن به هاشومر يا پاسدار )نگهبان( تغيير يافت.«(69)

مهاجران يهودى كه بارگيورا را تشكيل دادند، عبارت بودند از: اسحاق بن تزوى، الكساندر زيد و اسرائيل شوحط.
هر چند سازمان هاشومر در ابتدا با هدف حراست و نگهبانى از مستعمره‏هاى يهودى‏نشين به وجود آمد؛ اما بعدها به يك سازمان تروريستى و توطئه‏گر - پرلمتر نيز اين عنوان را به كار برده است - و نظامى و جاسوسى تبديل شد. هاشومر در بيشتر سازمان‏هاى سوسياليستى صهيونيستى نفوذ كرد، و عليه فلسطينى‏ها به فعاليت تروريستى پرداخت.
هاشومر علاوه بر فعاليت پاسدارى و حراست از مستعمره‏هاى صهيونيستى در فلسطين، تعدادى مستعمره‏ى يهودى‏نشين احداث كرد، تا يهوديان مهاجر اروپاى شرقى در اين مستعمره‏ها اسكان دهد.
»اولين مستعمره‏اى كه هاشومر آن را احداث كرد، مستعمره‏ى مرجابيا در دره‏ى بيسان بود. پس از آن دو مستعمره‏ى ديگر نيز احداث كرد. يكى به نام تل حدشيم دره‏ى بيسان؛ و ديگرى به نام كفر جلعادى در روستاى مطله در منطقه‏ى الجليل.«(70)
»در ابتداى جنگ جهانى اول، هاشومر تحت تعقيب ترك‏ها قرار گرفت. به ويژه پس از دستگيرى ليسانسكى، يكى از اعضاى گروه جاسوسى صهيونيستى موسوم به نيلى، اسرار سازمانى و تشكيلاتى هاشومر كشف شد. اين امر منجر به دستگيرى 12 تن از اعضاى اين سازمان شد.«(71)
با اين وجود ترك‏ها نتوانستند اطلاعات كاملى را از فعاليت اعضاى اين سازمان در شبكه‏ى جاسوسى صهيونيستى به دست آورند. به همين لحاظ:
»]هاشومر[« از تعقيب مقامات ترك جان سالم بدر برد؛ ولى نتوانست از عواقب جاسوسى آن، كه كوتاه شدن عمر فعاليت و انحلال آن بود، رهايى يابد. پس از سقوط فلسطين به دست نيروهاى بريتانيايى، مشخص شد كه تعدادى از رهبران هاشومر عملاً در يك شبكه‏ى جاسوسى كار مى‏كردند؛ و به صورت حلقه‏ى اتصال بين آن و كميته‏ى سياسى ييشوف(72) يهودى فعاليت مى‏كردند. يكى از مأموريت‏هاى آن‏ها، انتقال مبالغ مالى زيادى به كميته‏ى مزبور بود. هر چند بعدها معلوم شد كه بعضى از كمك‏هاى مالى دريافتى هرگز به كميته نرسيد، و در جيب‏هاى تعدادى از مسؤولان هاشومر جاى گرفت.«(73)
در طى دوران قيموميت انگليس بر فلسطين، هاشومر فعاليت‏هاى تروريستى و نظامى خودش را بر ضد فلسطينى‏ها و انگليسى‏ها شدت بخشيد.
»در ابتداى دهه‏ى 20 ، هنگامى كه صهيونيست‏ها براى تأسيس يك نيروى نظامى و جنگجوى بزرگ واحد احساس نياز كردند، هاشومر راه‏حل پيشنهادى خود را مبنى بر تشكيل سازمان هاگاناه ارايه كرد، و به تأسيس اين نيرو مبادرت ورزيد. اما تعدادى از اعضاى هاشومر پيشنهاد پيوستن به هاگاناه را رد كردند، و يك گروه جنگى كوچك به نام گردان‏هاى پيكار تشكيل دادند. اين گروه تا انقلاب 1929 فلسطينى‏ها به همين شكل باقى بود، اما پس از آن، از روى ناچارى به هاگاناه پيوستند.«(74)
اسحاق بن تزوى يكى از مسؤولان سازمان هاشومر بعدها رييس جمهور اسرائيل شد؛ و بن گورين )اولين نخست‏وزير رژيم صهيونيستى(، در ميان طرفداران سرشناس آن قرار داشت.

× سازمان هاگاناه

واژه‏ى »هاگاناه« به معنى »دفاع« است. سازمان هاگاناه تحت عنوان گروه دفاع و پيكار شكل گرفت، كه به زبان عبرى عبارت است از هاگاناه و عفوداه. بعدها كلمه‏ى »پيكار« از آن حذف شد. اين گروه يك سازمان نظامى صهيونيستى است كه به منظور بيرون راندن مسلمانان از فلسطين، و انتقال و اسكان يهوديان در اين سرزمين، از سال 1921 فعاليت خود را در بيت‏المقدس آغاز كرد. مؤسس اين سازمان در هنگام تأسيس آن گفت:
»هدف اين سازمان، دفاع از زندگى يهوديان، و ملك و شرف آن‏ها مى‏باشد.«(75)
به محض تشكيل سازمان هاگاناه، تعداد زيادى از عناصر لشكر يهودى، كه در اثناى جنگ جهانى اول، يعنى در سال‏هاى 1917 و 1918 در كنار انگليس در بالكان جنگيده بودند، و لشكر آن‏ها در سال 1921 توسط حكومت قيموميت انگليس منحل شده بود، به اين سازمان پيوستند.
سرازير شدن مهاجران يهودى از چند كشور اروپايى، به ويژه اروپاى شرقى، در فاصله‏ى سال‏هاى 1930 - 1920 نيز موجب تقويت اين گروه تروريستى شد. زيرا بيشتر مهاجران تازه‏وارد جوان بودند؛ و بسيارى از آن‏ها در همان محله‏هاى يهودى‏نشين در اروپاى شرقى، تجربياتى در زمينه‏ى سازمان‏هاى شبه نظامى و مخفى به دست آورده بودند. چون در زمان حمله به آن محله‏ها، از آن‏ها دفاع مى‏كردند.
انتخاب محل مهاجرنشين‏هاى يهودى، كه با هدف‏هاى استراتژيك و سياسى محض صورت مى‏گرفت، بر تكوين و شكل‏گيرى هاگاناه و همچنين طرز تفكر اعضاى آن تأثير بسيارى داشت. در انتخاب محل مهاجرنشين‏ها تنها عامل اقتصادى نبود كه مورد توجه قرار مى‏گرفت. بلكه نيازهاى دفاع مركزى، و استراتژى همه جانبه‏ى اسكان، بنابر تضمين موجوديت سياسى يهوديان در سراسر فلسطين نيز مورد توجه قرار داشت. به ويژه، رويارويى تعيين‏كننده و ناگزير با اعراب، بر عامل اقتصادى، در فكر طراحان اسكان اثر مى‏گذاشت. در نتيجه، هر يك از اين مهاجرنشين‏ها، خود قطعه‏ى مستحكمى براى هاگاناه شد. همراه با برنامه‏ريزى اقتصادى و كشاورزى، برنامه‏ريزى نظامى نيز انجام گرفت؛ و بودجه‏ى انتقال يهوديان همراه با بودجه‏ى سلاح تأمنين مى‏شد، و نيازهاى هر دو در كنار هم برآورده مى‏شد.
اين نيازمندى‏ها، عوامل جديدى را در طرز تفكر نظامى، و شيوه‏هاى اجراى نقشه‏هاى هاگاناه وارد كرد. داشتن يك استراتژى كامل و همبسته، كه نيازمندى‏هاى نظامى را در تمام نواحى كشور، با سرعت مناسب، جهت نقل و انتقال سلاح‏هاى سبك بكار گيرد، از آن جمله بود.
علاوه بر اين تكامل؛
»هاگاناه داراى دو فرماندهى مخفى شد:
1. فرماندهى عالى غير نظامى.
2. فرماندهى عالى نظامى.
اين دو فرماندهى تابع تشكيلات صهيونيستى متمركز در آژانس يهود بودند.«(76)

همچنين:
»سازمان هاگاناه در ابتداى فعاليت خود، با هستدروت )اتحاديه كل كارگران يهود در سرزمين اسرائيل( ارتباط برقرار كرد. سپس على‏رغم اين كه نظام‏نامه‏ى آن اين سازمان را غيرحزبى توصيف كرده بود، يا حزب ماپاى، با اين توجيه كه سازمانى است كه براى تجمع و اسكان يهوديان در فلسطين فعاليت مى‏كند - ، ارتباط برقرار كرد.«(77)
سازمان هاگاناه، در دهه‏ى 1920 ، پايه و شالوده‏ى لازم را براى فعاليت‏هاى خود در زمينه‏هاى متعدد جاسوسى و اطلاعاتى، و همين‏طور قاچاق اسلحه، و انتقال يهوديان به فلسطين، فراهم كرد. يوسف هخت، رهبر هاگاناه، طى گزارشى كه در اين باره به ديويد بن گورين ارايه كرد اظهار داشت:
»هاگاناه در آن زمان 27 قبضه مسلسل )تيربار( ، 750 قبضه تفنگ ، 1050 قبضه اسلحه‏ى كمرى و 750 نارنجك در اختيار داشته است. چون روشن بود كه اين مقدار اسلحه براى دست‏اندازى بر فلسطين كافى نبود، افراد هاگاناه تلاش كردند تا سلاح‏هاى مورد نياز خود را وارد كشور كنند؛ از راه قاچاق اسلحه، و ايجاد كارگاه‏هاى كوچك براى ساخت بعضى از انواع سلاح‏هاى سبك محلى، اين كار صورت مى‏گرفت.«(78)
»حمايت از تمامى مستعمره‏ها و محله‏هاى صهيونيستى، در ابتدا، تحت فرماندهى مركزى هاگاناه انجام مى‏گرفت. پس از رويدادهاى انقلاب 1929 ، هاگاناه تشكيلات خويش را بر اساس توسعه و گسترش اشغال و تجاوز و فعاليت تروريستى سازماندهى كرد؛ و به جمع‏آورى سلاح و ذخيره‏سازى مهمات و توليد بعضى ديگر دست زد.«(79)

در سال بعد »وقتى كتاب سفيد دوم در 21 اكتبر 1930 منتشر شد، و شامل قيدهايى براى انتقال يهوديان به فلسطين بود؛ صهيونيست‏ها تصميم گرفتند هاگاناه را تقويت كرده، از شيوه‏هاى گوناگون براى ورود غير قانونى يهوديان استفاده كنند.«(80)
در سال 1931 ، هاگاناه به دليل اختلافات داخلى دچار انشعاب شد، و گروهى به نام هاگاناه ب، مستقل از آن به وجود آمد. ليكن در سال 1936 ، دوباره با هاگاناه متحد شد. برخى اعضاى گروه انشعابى، بازگشت به هاگاناه را رد كردند، و سازمان جديدى تحت عنوان ايرگون به وجود آوردند، و عمليات تروريستى بسيارى را عليه ملت فلسطين انجام دادند.
»على‏رغم اين كه هاگاناه در بعضى موارد بيانيه‏هايى را براى محكوم كردن فعاليت‏هاى تروريستى ايرگون صادر مى‏كرد؛ ليكن بيانات روشن رهبران اين سازمان، به ويژه مناخيم بگين، و نوشته‏هايش، به طور روشن و صريح، از وجود هماهنگى نظامى بين دو سازمان بر اساس طرح تقسيم نقش‏ها و وظيفه‏ها، پرده برمى‏داشت.«(81)
هاگاناه همكارى زياد و منسجمى با نيروهاى انگليسى بر ضد انقلاب 1939 ملت فلسطين داشت. به همين لحاظ ، حكومت قيموميت انگليس يك افسر انگليسى به نام اورت وينگت را مأمور تشكيل گردان‏هايى متشكل از صهيونيست‏ها كرد، تا بر ضد انقلاب ملت فلسطين فعاليت كنند. همچنين به هاگاناه اجازه داد تا يك نيروى پليس به نام نوطريم را تشكيل دهد. اين نيرو شامل 22 هزار جنگجو، همراه با سلاح‏ها و تجهيزات نظامى لازم بود.(82)
»در سال 1937 ، دستگاهى ويژه براى هاگاناه به نام موساد لعلياه بت، به منظور نظارت بر عمليات قاچاق انتقال يهوديان تشكيل شد. در همان زمان از سوى آن‏ها دستگاه ديگرى براى دستيابى به اسلحه، تحت نام رمز ريخشن به وجود آمد. در همان سال نيز، دستگاه مركزى جديدى براى اطلاعات هاگاناه، به نام شيروت يديعوت يا شاى ايجاد شد.
هاگاناه بيشتر عمليات لعلياه بت و ريخشن را بر عهده داشت؛ و دستگاه شاى نقش مهمى را براى تضمين موفقيت اين عمليات بازى مى‏كرد. به عنوان نمونه، اطلاعاتى را از محموله‏هاى اسلحه كه براى نيروهاى انگليسى در فلسطين وارد مى‏شد، در اختيار مسؤولين ريخشن قرار مى‏داد، و در بسيارى از موارد، اين سلاح‏ها در دست نيروهاى هاگاناه قرار مى‏گرفت...
موساد لعلياه بت با قرارداد ويژه‏اى كه با اداره‏ى عمليات ويژه‏ى انگليس منعقد نمود، اقدام به اداره‏ى عمليات فرود چتربازان هاگاناه در كشورهاى بالكان تحت اشغال نازى‏ها كرد.
با اين كه بهانه‏ى رسمى و اهداف اعلام شده و تبليغاتى اين عمليات، تشويق يهوديان منطقه‏ى بالكان به مقاومت در برابر نازى‏ها بود؛ ولى چتربازان هاگاناه هيچ فعاليتى در اين مورد انجام ندادند. صرفاً تلاش آن‏ها در تماس با سازمان‏هاى صهيونيستى آن‏جا براى سازماندهى عمليات انتقال يهوديان به فلسطين متمركز بود. به اين طريق، آن‏ها توانستند در حدود 10/000 نفر از يهوديان بالكان را به فلسطين انتقال دهند.«(83)
»هاگاناه، همچنين در خلال جنگ جهانى دوم، تعداد زيادى از افراد خود را به سرزمين اروپا، كه در آن زمان تحت اشغال ارتش آلمان نازى بود فرستاد، تا از جنبش‏هاى مقاومت يهودى حمايت كرده، يهوديان اروپا را نيز به فلسطين انتقال دهند.«(84)
علاوه بر آن:
»هاگاناه در طول جنگ تلاش كرد تا از سه منبع اصلى، يعنى: نيروهاى فرانسوى در سوريه، به ويژه پس از شكست آن؛ و انبارهاى سلاح نيروهاى انگليسى در فلسطين، كه افراد هاگانا توانستند مقدار زيادى از سلاح‏هاى آن را سرقت كنند؛ و از صحنه‏هاى نبرد در جنگ جهانى دوم، به ويژه شمال آفريقا و ايتاليا، سلاح مورد نياز خود را به دست آورد.«(85)
به اين ترتيب:
»عمليات دستيابى به سلاح‏ها به طور غيرقانونى، تا سال 1948 توسط هاگاناه ادامه داشت. به عنوان نمونه، هنگامى كه نيروهاى انگليسى در سال‏هاى 1947 و 1948 از فلسطين عقب‏نشينى كردند، دستگاه شاى اطلاعات دقيقى را از زمان مراحل عقب‏نشينى در اختيار هاگاناه قرار داد. اين اطلاعات باعث شد تا نيروهاى آن بتوانند مراكز و مواضع نيروهاى انگليسى را اشغال كرده، و بر آن‏ها تسلط يافته، و به محض تخليه‏ى اين مكان‏ها توسط نيروهاى انگليسى پس از چند دقيقه به سلاح‏هاى آن‏ها دست يابند.«(86)
اين امر دادمه داشت تا اين كه:
»هنگامى كه اعلان تشكيل اسرائيل در تاريخ 15 مى 1948 فرا رسيد، هاگاناه به لحاظ سازماندهى نيرو و تسليحات به حدى آماده بود كه به آن اجازه داده شد به ارتش اسرائيل تبديل شود. اين اقدام را بن گورين نخست وزير و وزير دفاع آن زمان رژيم صهيونيستى انجام داد؛ و به محض تشكيل رژيم صهيونيستى، دستورى صادر كرد تا هاگاناه و ديگر گروه‏هاى نظامى و تروريستى صهيونيستى در ارتش اسرائيل ادغام شوند.«(87)
هاگاناه در اشغال فلسطين و استعمار آن، و نيز تشكيل رژيم صهيونيستى نقش كليدى و اساسى به عهده داشت. پس از تشكيل ارتش اسرائيل نيز تعدادى از افسران هاگاناه در زمينه‏هاى مختلف، به مناصب فرماندهى در اسرائيل رسيدند.

× سازمان پالماخ

پالماخ كلمه‏اى است كه از دو لفظ عبرى پلوگوت ماهاتزو گرفته شده و معناى آن »سرباز تندباد« مى‏باشد.
»سازمان پالماخ يك تشكيلات نظامى است، كه در پى نارضايتى جوانان در كيبوتص )مستعمره‏هاى كشاورزى(، هنگامى كه نيروهاى متفقين به فلسطين نزديك مى‏شدند، در تاريخ 19 مى 1941 تشكيل شد. اين سازمان متشكل از واحدهايى است كه افراد آن، از آموزش‏هاى سنگين ويژه‏اى در زمينه‏هاى تخريب و جنگ‏هاى چريكى برخوردار بودند. برخى از اعضاى اين سازمان اعتقاد داشتند كه هاگاناه و به طور كلى يهوديان فلسطين، با مقامات قيموميت همكارى مى‏كنند، و در برابر اعراب حالت تهاجمى نمى‏گيرند.«(88)
بهترين منبع درباره‏ى سازمان تروريستى پالماخ كتاب سفر پالماخ است، كه در سال 1953، در دو جلد، به زبان عبرى در تل آويو منتشر شد. بر اساس مندرجات اين كتاب، تشكيل گروه تروريستى پالماخ مديون تلاش‏هاى اسحاق ساره است، كه پس از آن رهبرى اين گروه را به عهده گرفت.
»پالماخ اولين واحد حرفه‏اى نظامى بود كه علاوه بر نظم دقيق و هدف همه جانبه‏اش، داراى ايدئولوژى سياسى نيز بود. هدف آن‏ها تسلط كامل بر اوضاع نظامى در فلسطين بود. اين سازمان نماينده‏ى جريان توسعه‏طلبانه‏ى نظامى در جنبش صهيونيستى بود، و مى‏خواست كه آن را در بالاترين حد ممكن، و بدون آن كه به دفاع از مهاجرنشين‏ها منحصر شود، انجام دهد. اين گروه طى سال‏هاى 1941 - 48 توسعه يافت، و شاخه‏هاى متعددى پيدا كرد؛ تا آن كه سازمان‏هاى نظامى آن در تمام بخش‏هاى فلسطين حضور يافتند.«(89)
و ديگر اين كه:
»فرمانده‏ى پالماخ، اسحاق ساره افسر سابق ارتش روسيه‏ى تزار، و يكى از مؤسسين ارتش اسرائيل بود. اين سازمان از اول با جنبش كشاورز مستعمره‏ها و حزب ماپام در ارتباط بود.
نيروهاى پالماخ، به لحاظ رابطه‏ى خوبى كه با دولت قيموميت انگليس در فلسطين داشتند به سلاح‏هاى مدرن مجهز شدند. فرماندهى هاگاناه نيز توجه خاصى به اين نيروها داشت؛ زيرا اين نيروها به دليل مهارت در انجام مأموريت‏هاى تهاجمى، و آگاهى بالاى سياسى بر اصول صهيونيسم جهانى، به عنوان نيروهاى ضربتى هاگاناه عمل مى‏كردند. اين نيروها داراى فرماندهى مخصوص و منتخب از سوى آژانس يهود مستقر در تل‏آويو، و نيز فرماندهى اجرايى در بيشتر شهرهاى مهم فلسطين، مثل قدس و حيفا بود.«(90)
زنان نقش مهمى در انجام عمليات نظامى پالماخ داشتند. به طورى كه تعداد آن‏ها در برخى گروهان‏هاى پالماخ، بيش از 30 درصد تمام افراد بود. اين زنان علاوه بر شركت در عمليات نظامى؛ در امور نگهبانى، كمك‏هاى اوليه، مخابرات و راديو مخفى فعاليت مى‏كردند.
پالماخ داراى يك تشكيلات جاسوسى قوى بود. به همين لحاظ توانست با نفوذ به بعضى از پادگان‏هاى اسراى جنگى آلمان، جاسوسى كند. به همين منظور نيز تعدادى از افراد اين نيرو با استفاده از پوشش‏هاى عربى، در سوريه و لبنان فعاليت مى‏كردند.
»پس از پايان جنگ جهانى دوم، نيروهاى پالماخ عملياتى عليه حكومت قيموميت انجام دادند. در جنگ 1948 نيز واحدهاى آن در جبهه‏ى جنوبى، بر ضد فلسطينى‏ها جنگ مى‏كردند؛ به ويژه در جليل شمالى، سينا، نقب و قدس نقش اصلى را بر عهده داشتند، و صحراى نقب را به اشغال درآوردند.
يكى از نقشه‏هاى اصلى پالماخ، بيرون راندن اكثريت ساكنان مسلمان فلسطين بود. اين كار از راه كشتارهايى كه تروريست‏هاى صهيونيست بر ضد فلسطينى‏ها مرتكب شدند، مانند كشتار روستاى »ديرياسين« - كه پالماخ در برنامه‏ريزى آن با ايرگون و جنايتكاران و اشترن همكارى داشت - صورت مى‏گرفت.«(91)
در جاى جاى كتاب سفر پالماخ، اشاره‏هاى متعددى به عرب‏ها هست، كه آنان را دشمن ناميده است. همچنين در آن، ده‏ها نقشه و طرح درباره‏ى گشتى‏هاى پالماخ، براى عمليات تروريستى بر ضد فلسطينى‏ها در نواحى مختلف فلسطين، و مناطقى كه مى‏بايد اشغال شود وجود دارد.
»افسران پالماخ از جمله ايگال آلون، اسحاق رابين، حاييم بارليو و ديويد يعازر و ديگران، بعدها هسته‏ى فرماندهى ارتش اسرائيل را تشكيل دادند. پس از تشكيل دولت اسرائيل، پالماخ منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد. تعدادى از اين تروريست‏ها شهرت يافتند، و بعدها به مقام رييس ستاد ارتش اسرائيل دست يافتند. از ميان آن‏ها مى‏توان از موشه‏دايان (1953-1957)، اسحاق رابين (1963-1967) و حاييم بارليو (1968- 1971) را نام برد.
در ارتش اسرائيل 45 سرلشكر وجود داشت كه قبلاً از تروريست‏هاى پالماخ بودند. بعضى از آن‏ها به مقام وزارت نيز رسيدند.(92)

× سازمان ايرگون

نام كامل اين تشكيلات به زبان عبرى ايرگون تزواى لئومى بارتز يسرائيل، يعنى »تشكيلات نظامى ملى در سرزمين اسرائيل« است.
»اين سازمان مخفى تروريستى در سال 1931 )به روايتى ديگر در سال 1935) ، و در پى اعتراض به سياست دفاعى هاگاناه، با شركت گروه‏هاى مسلحى از جنبش تروريستى بِتار و هاگانا )ب( تشكيل شد. ولاديمير زابوتنسكى، رهبر افراطى صهيونيستى، از لحاظ نظرى، پدر روحى و فكرى اين سازمان بود. ديويد راسل رهبرى نظامى، و آبراهام اِشترن رهبرى سياسى آن را به عهده داشتند.
اشترن خود مؤسس گروه افراطى ديگرى به نام اشترن شد. آرم آن تصويرى بود از يك دست با تفنگ، كه زير آن نوشته شده بود: »تنها اين چنين.«(93)
سازمان ايرگون از صهيونيسم تجديد نظرطلب و ملى‏گراى افراطى الهام گرفته بود، و از ميان دسته‏هاى يهودى، و با الهام از روحيه‏ى نظامى‏گرى شكل گرفت. رهبران اين سازمان چون احساس كردند كه گروه تروريستى هاگاناه اعتدال‏طلب شده است، ايرگون را تشكيل دادند. ايرگون از همان آغاز، نه تنها نقشه‏ى دفاع، بلكه نقشه‏ى حمله را در سر مى‏پروراند؛ و حاضر نبود حتى به اندازه‏ى يك سر سوزن از هدف‏هاى بزرگ صهيونيسم عقب‏نشينى كند.
»اين سازمان فعاليت‏هاى تروريستى متعددى را بر ضد اعراب و انگليسى‏ها در فلسطين انجام داد. همچنين با سياست انگليس به مقابله برخاست، و يهوديان بسيارى را از طريق مهاجرت‏هاى غيرقانونى وارد فلسطين كرد.«(94)
»در زمان جنگ جهانى دوم، سازمان ايرگون نيز همانند هاگاناه در زمينه‏ى انتقال قاچاق يهوديان اروپاى شرقى فعاليت شديدى كرد. ژابوتنسكى در قراردادى كه با حكومت‏هاى دست راستى وقت مجارستان، لهستان و رومانى منعقد كرد، توانست حدود 4000 تن از عناصر و اعضاى اين سازمان، و نيز سازمان بتار را آموزش نظامى دهد. حكومت لهستان نيز وعده داد كه سازمان ايرگون را به مقدار زيادى اسلحه مجهز كند.«(95)
در سال 1940 ، سازمان ايرگون با نيروهاى انگليسى، در زمينه‏ى جاسوسى دست به همكارى زد. به همين دليل، گروه اِشترن از ايرگون منشعب شد. در سال 1943، مناخيم بگين رهبرى ايرگون را به عهده گرفت، و سازمان، فعاليت‏هاى تروريستى خود را بر ضد اعراب گسترش داد. مهم‏ترين فعاليت‏هاى آن، انفجار هتل شاه داوود در بيت‏المقدس به تاريخ 22 جولاى 1946؛ و حمله‏ى وحشيانه به روستاى عرب‏نشين ديرياسين و كشتار ساكنان آن، در تاريخ 9 آوريل 1948 بود.
»روابط اين سازمان با هاگاناه و آژانس يهود در نوسان بود، و به مقتضاى اوضاع سياسى، گاهى تيره مى‏شد و گاهى به همدستى و اتحاد مى‏گراييد. از آغاز سال 1944، و در پى نقشه‏ى صهيونيست‏ها براى زير فشار قرار دادن انگليس، و پايان دادن به قيموميت، و فرصت دادن به صهيونيست‏ها براى تشكيل دولت خود؛ روابط اين سازمان با مقامات قيموميت نيز به خشونت و سردى گراييد.«
در سپتامبر 1948 ، پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، و در پى قتل كنت برنادوت، ميانجى سازمان ملل متحد، سازمان ايرگون منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد.
در آن زمان بن‏گوريون نخست‏وزير و وزير دفاع بود. واحدهاى هاگانا مراكز ايرگون در مناطق ناتانيا و تل‏آويو را به محاصره درآوردند. افراد آن‏ها را خلع سلاح كردند، و به آن‏ها دستور دادند كه به واحدهاى ارتش ملحق شوند.
پس از آن، بگين حزب حيروت را تشكيل داد، كه از همان ايدئولوژى نژادپرستى و تروريستى ايرگون پيروى مى‏كرد. نخست‏وزير رژيم صهيونيستى، در نوامبر 1968 ، از رهبران ايرگون به دليل نقشى كه در رهبرى جريان تشكيل اسرائيل داشتند، تجليل به عمل آورد.
عمده‏ترين منبع براى شناخت و بررسى اين سازمان تروريستى افراطى، كتاب رهبر آن مناخيم بگين تحت عنوان انقلاب: داستان ايرگون است. ژابوتنسكى نيز كه پدر فكرى اين سازمان به شمار مى‏آمد، كتابى به نام دسته‏هاى يهودى نوشته است. او در آن كتاب، يهوديان را به عنوان اروپايى‏هايى تصوير كرده است كه هيچ رابطه‏اى با عرب‏ها ندارند، و وظيفه دارند براى وسيع‏تر كردن محدوده‏ى اروپا، فلسطين را تا رود فرات، با زور اشغال كنند.
بگين درباره‏ى فعاليت تروريستى ايرگون عليه فلسطينى‏ها مى‏گويد:
»ما در مراحل اوليه‏ى انقلاب، يكى از هدف‏هاى استراتژيك مهم خود را با موفقيت به دست آورديم؛ و آن از كار انداختن عامل محلى عربى بود. در سال‏هاى 1936 1933 1929 1921 1920 و 1939، كه حمله‏هاى عرب‏ها )خيزش( بر ضد يهوديان صورت مى‏گرفت، انگليسى‏ها وجود خود را براى حمايت از يهوديان توجيه مى‏كردند.«(96)

اين مسأله در حالى بيان شد، كه استراتژى تروريستى صهيونيست‏ها ايجاب مى‏كرد به عرب‏ها حمله كنند.
بگين همچنين مى‏گويد:
»در يكى از جلسات سران ايرگون در اواخر ژانويه‏ى 1327) 1948 ش(، كه بخش طرح و عمليات نيز در آن شركت داشت، چهار هدف استراتژيك بيت‏المقدس، يافا، دشت لُد - رمله، و مثلث(97) مشخص شد. بيشتر اين هدف‏ها، داخل آن محدوده‏اى نبود كه قطعنامه‏ى تقسيم )فلسطين( به يهوديان واگذار كرد.«

وى در ادامه مى‏گويد:
»وقتى استراتژى حمله را تصويب مى‏كرديم، اسلحه‏ى كافى نداشتيم. و از آن جا كه حمله‏هاى نخستين بر يافا نشان داده بود كه اشغال اين شهر مقاوم بسيار سخت است، ناگزير بوديم اسلحه به دست آوريم.«(98)
بدين ترتيب، تروريست‏هاى ايرگون نصب كردن كمين عليه فلسطينى‏ها؛ و عمليات نظامى تروريستى خود، به منظور دستيابى به اسلحه را شروع كردند.

× سازمان »بتار«

سازمان بتار (Betar) يا سازمان تندرو جوانان صهيونيستى، يكى از مهم‏ترين بخش‏هاى تشكيلات تجديدنظر طلبان صهيونيست، به رهبرى ولاديمير ژابوتنسكى بود.
»اين سازمان در سال 1923 م، به منظور آماده‏سازى جوانان يهودى لهستان براى زندگى در فلسطين، و آموزش آن‏ها در زمينه‏هاى كشاروزى و نظامى؛ و نيز آموزش زبان عبرى به آن‏ها، و ترويج ايدئولوژى فاشيستى، با شعار جنگ يا مرگ در لهستان تشكيل شد.«(99)
عده‏اى از جوانانى كه به تبعيت از محافظان هيتلر پيراهن قهوه‏اى به تن مى‏كردند، تحت اين نام فعاليت نظامى داشتند. اين گروه از جوانان، براى رسيدن به اهداف ايدئولوژيك خود، فعاليت نظامى را بر ساير اقدامات ترجيح مى‏دادند، و ژابوتنسكى را پيشواى فكرى و مذهبى خود مى‏دانستند.
»نام سازمان بتار، مخفف نام يك افسر يهودى ارتش تزار روسيه، به نام بريت يوسف ترومپلدور (Brit Yosef Trumpeldor) مى‏باشد. وى در هنگام وقوع درگيرى در يكى از اردوگاه‏هاى مهاجران يهودى در منطقه‏ى جليله سفلى به دست فلسطينى‏ها كشته شد.
اين سازمان اولين كنفرانس خود را در ژانويه‏ى 1929 در شهر ورشو برگزار كرد، و در طى آن مقرر شد كه تشكيلات اين سازمان، كلاً جنبه نظامى به خود بگيرد.«(100)
»در اگوست 1929، در پاى ديوار ندبه درگيرى شديد بين عده‏ى زيادى از اعضاى مسلح سازمان بتار با مسلمانان روى داد، كه منجر به تظاهرات و زد و خوردهايى در روزهاى بعد شد. در نهايت، تعداد زيادى از مسلمانان و صهيونيست‏ها كشته و زخمى شدند.«(101)
اگرچه سازمان بتار در اساسنامه‏ى خود ذكر كرده بود كه فعاليت عمده‏اش بر پايه‏ى مسائل نظامى است؛ ولى در مواقع لازم به فعاليت سياسى نيز مى‏پرداخت. از آن موارد مى‏توان كمك به ژابوتنسكى در رسيدن به برخى از اهدافش در رابطه با تشكيلات تجديدنظرطلبان را نام برد.
ژابوتنسكى كه رهبرى سازمان تجديدنظرطلبان را به عهده داشت، طرفدار سياست تشكيل دولت يهود در فلسطين بود. ولى سازمان جهانى صهيونيسم بر خلاف او، از سياست گام‏به‏گام پيروى مى‏كرد، و از اين نظر با او همسويى نداشت. در اين مورد وقتى ژابوتنسكى ديد تلاش‏هايش به جايى نرسيد، ضمن ابراز انزجار از مقامات سازمان، عضويت خود در آن را لغو كرد، و از هم‏فكران و هوادارانش نيز خواست اين كار را انجام دهند. ولى عده‏ى زيادى از هوادارانش از انجام اين عمل خوددارى كردند؛ زيرا معتقد بودند چنين كارى سبب تضعيف سازمان جهانى صهيونيسم مى‏شود.
ژابوتنسكى، به دنبال اين تجديدنظر در افكار و اعمال خود، و همچنين بحث و مجادله با هوادارانش، هنگامى كه موفق به جلب نظر آنان نشد، تصميم گرفت تشكيلات و سازمان تجديدنظرطلبان را از كسانى كه مخالف ترك سازمان جهانى صهيونيسم هستند پاكسازى كند. به دنبال اين تصميم، بدون مقدمه اعلام كرد كه اعضاى هيأت اجرايى سازمان تجديدنظرطلبان را بر كنار كرده است، و اعضاى سازمان بايد طى يك رأى‏گيرى، مخالفت يا موافقت خود را با اين عمل اعلام كنند.
»رأى‏گيرى در آوريل 1933 انجام شد، و نتيجه‏ى آن، در حالى كه انتظارش نمى‏رفت، به نفع ژابوتنسكى تمام شد. در اين رأى‏گيرى 93/8% به انجام اين كار رأى مثبت دادند، و تنها 6/2% با آن مخالفت كردند.«(102)
طبق اظهاراتى كه در اين باره شده، اعضاى سازمان بتار را مى‏توان عامل اساسى كسب موفقيت ژابوتنسكى در اين كار به حساب آورد. مردخاى كاتس (Mordechai Katz)، يكى از عناصر مهم سازمان بتار علت حمايت از او را به اين صورت بيان كرد كه: چون او رهبرى يك انقلاب سودمند در جنبش صهيونيسم را به عهده داشت، و براى رهبرى انقلاب بايد جنبه‏ى تقدس قايل شد؛ دستورات ژابوتنسكى را چه درست و چه غلط بايد اجرا كرد.
يكى ديگر از اقدامات سياسى سازمان بتار، عبارت بود از راهپيمايى در خيابان‏هاى شهر تل‏آويو، براى نشان دادن مخالفت سازمان با اتحاديه‏ى كارگرى )هستادروت(. اين كار در سال 1933 از سوى اعضاى سازمان بتار صورت گرفت. زيرا تجديدنظرطلبان با اهداف و اقدامات هستادروت مخالف بودند.
در 11 سپتامبر 1938، كنفرانس سازمان بتار دوباره در ورشو برگزار شد. در آن زمان مناخيم بگين 25 سال داشت، و با سخنرانى‏هاى مكرر و مهيج خود در طول كنفرانس، اعضاى شركت‏كننده در كنفرانس را برضد تهديدهاى آلمان تحريك مى‏كرد. در نتيجه، جوّى به وجود آورد كه اعضاى سازمان بتار خواستار تصرف سرزمين فلسطين در اسرع وقت شدند.
بگين همچنين از اعضاى سازمان خواست كه سوگند سازمانى خود را تغيير داده، و به جاى سوگند قبلى، يعنى: من فقط براى دفاع، اسلحه به دست مى‏گيرم، بگويند: من اسلحه به دست مى‏گيرم تا هم از قوم خود دفاع كنم، و هم وطنم را به پيروزى برسانم.(103)
اين مسأله سبب شد كه مشاجره‏اى بين بگين و ژابوتنسكى رخ دهد ولى على‏رغم آن، اعضاى بتار اصلاح سوگند را پذيرفتند، و آن را تصويب كردند.
اهداف و برنامه‏هاى سازمان بتار در جريان اولين كنفرانس آن، از سوى ژابوتنسكى به اين ترتيب اعلام شد:(104)
«1. تشكيل امپراطورى اسرائيل در دو طرف رود اردن.
2. لژيونيسم )تشكيل گروه‏هاى نظامى داوطلب(.
3. انضباط شديد.
4. تحكيم منزلت قوم يهود.
5. بسيج قوا.
6. زبان عبرى.
7. مونيسم(105)»

× سازمان لِحى

پس از مرگ ژابوتنسكى، پدر روحى و فكرى سازمان ايرگون )سازمان نظامى - قومى إتسل(؛ در سال 1940 م / 1319 ش ابراهام اشترن از سازمان فوق منشعب شد، تا گروهى كه نام خود را لِحى حيروت اِسرائيل، )مبارزه براى آزادى اسرائيل( گذاشته و به اختصار لِحى (Lehi) خوانده مى‏شود را تأسيس كند.
البته اين گروه بيشتر به نام مؤسس خود اشترن معروف شده است. علت انشعاب آن را نيز سياست مسالمت‏آميز ايرگون در قبال نيروهاى قيموميت انگليس، كه ژابوتنسكى قبل از مرگش به آن توصيه كرده بود، ذكر كرده‏اند. سياست لحى در موارد زير خلاصه مى‏شود:
»دعوت براى تشكيل ارتش يهودى مستقل، و ايجاد كميته‏ى ملى شبيه حكومت موقت در زمان جنگ. همچنين ارايه‏ى طرح مناسب براى مهاجرت داوطلبانه‏ى يهوديان به فلسطين. و اعلام هدف صهيونيست‏ها، كه تشكيل دولت يهودى در دو سوى كرانه‏هاى رود اردن است؛ و تشكيل نمايندگى واحد در كنفرانس صلح.«(106)

ابراهام اشترن در فوريه‏ى 1321/1942 ش توسط نيروهاى بريتانيا به قتل رسيد.
مزدوران سازمان لحى، در تاريخ 6 نوامبر 1994، لرد موين وزير بريتانيا در امور خاورميانه را، به ازاى انتقام قتل اشترن، در قاهره ترور كردند.
»سازمان لحى با همكارى گروه‏هاى تروريستى ديگر، عمليات خرابكارانه‏ى وسيعى برضد اعراب و پادگان‏هاى بريتانيا انجام دادند. از بين اين عمليات، نابودى دسته‏هاى يافا در نوامبر 1947 را مى‏توان نام برد.
در ماه مه 1948، نيروهاى لحى به ارتش دفاع اسرائيل پيوستند؛ ولى شاخه‏ى فعال آن در بيت‏المقدس همچنان در حالت تمرد باقى ماند، و نام خود را جبهه‏ى ميهن نهاد. همين گروه، با هماهنگى گروه‏هاى تروريست ديگر، عمليات ترور كنت برنادوت ميانجى سازمان ملل را در 17 سپتامبر 1948، طراحى و اجرا كردند.
اين حادثه كه خشم جهانيان را نسبت به اسرائيل برانگيخت، دولت اسرائيل را وادار كرد تا ضمن تعقيب نيروهاى اين سازمان، رهبران آن را دستگير كند، و براى دو نفر از آنان حكم زندان به مدت 8 و 5 سال صادر شد. ولى بلافاصله با عفو ويژه آزاد شدند.«(107)
»پس از پيروزى نتان فريدمان )يكى از محكومين در ترور برنادوت(، كانديداى مبارزين در انتخابات كنيست، سازمان به سه گروه منشعب شد. گروه اول، به رهبرى نتان فريدمان؛ كه بعدها به هستدورت پيوست. گروه دوم، به جنبش‏هاى چپ تندرو پيوست. و گروه سوم به رهبرى پير جمعيت مبارزان پيشگام را تشكيل داد.
دولت اسرائيل بعدها، مدت زمان خدمت كسانى را كه در سازمان لحى فعاليت نظامى داشتند به‏عنوان خدمت سربازى آن‏ها محسوب كرد، و آن‏ها مشمول دريافت حق بازنشستگى شدند. رژيم صهيونيستى، ضمن تعيين حقوق بازنشستگى براى آن‏ها به بعضى از ايشان، نشان )مدال( جنگجويان كشور را اعطا كرد.«(108)
بهترين راه براى معرفى كردن سازمان تروريستى لحى )اشترن( كتاب‏هاى زير است كه دو عنوان از آن‏ها را افرادى از اين گروه نوشته‏اند:
1. ياداشت‏هاى يك قاتل(109)؛ اعتراف‏هاى يك جنايتكار از دسته‏ى اشترن، به قلم اِونِر كه يك نام مستعار است.
2. زنى از پيروان خشونت(110)؛ خاطرات يك دختر تروريست طى سالهاى 1943 - 1948، به قلم گيولا كوهن، كه عضو پارلمان اسرائيل بود. وى در اين كتاب تأكيد كرده است كه همكارى گروه‏هاى تروريستى نزديك و هماهنگ بود، و گاهى نيروهاى هاگاناه، پالماخ، ايرگون و اشترن )لحى(، مى‏توانستند با هم و در يك زمان ضربه وارد كنند. به اين ترتيب، يك نيروى جنگنده‏ى صهيونيستى متحد، به نام جبهه‏ى رزمنده تشكيل مى‏شد.
3. كار بزرگ؛ به قلم يك روزنامه‏نگار آمريكايى به نام ژيراله فرانك. موضوع اين كتاب ترور لرد موين وزير بريتانيايى در قاهره، توسط دو جوان يهودى است، كه پس از آن به دار آويخته شدند.
فعاليت‏هاى اين گروه تروريستى، از قبيل غارت بانك‏ها، كشتن افراد، و منفجر كردن خانه‏ها، كشتن نگهبانان، و ساير فعاليت‏هاى مشابه و تروريستى؛ دليلى است بر تروريسم و خشونتى كه اين گروه از راه‏هاى گوناگون اعمال كرده است.
× تيم‏هاى عمليات )دفاع از اردوگاه‏هاى مهاجرنشين يهود در جليله‏ى سفلى(

»اين گروه تروريستى را »يوسف ترمپلدور«(111) تشكيل داد. تيم‏هاى عمليات كار خود را با جنگيدن در صفوف متفقين در جنگ جهانى اول همراه ژابوتنسكى و وايزمن شروع كرد. اين تيم‏ها عملاً تشكيل شد و به صورت پايگاهى براى يك سازمان سياسى و تروريستى درآمد، كه چندين حزب صهيونيستى در اواخر جنگ جهانى اول، براى جذب آن رقابت مى‏كردند.
اين تيم‏ها نخستين مرحله‏ى ايجاد و تكميل يك ارتش يهودى در فلسطين بودند، تا به عنوان پيشگامان ارتش اشغالگر يهودى در فلسطين عمل كنند.«(112)
پس از اين كه رژيم صهيونيستى در سال 1948 در سرزمين‏هاى اشغالى فلسطين تشكيل شد؛ »دولت اسرائيل ]نه تنها [رهبران گروه‏هاى ايرگون و اشترن را محاكمه نكرد، بلكه برعكس، ارتش اسرائيل اعضاى آن را جذب كرد، و در واحدهاى ويژه سازمان داد، و رهبران آن دو به عنوان نمايندگان پارلمان برگزيده شدند. هنگامى كه مناخيم بگين به نخست‏وزيرى رسيد، در كارت پستالى كه براى ابراهام اشترن فرستاد، از او تشكر كرد. همان كسى كه همراه با گروهش او را در حمله به ]روستاى [ديرياسين يارى داد، و طراح ترور ميانجى بين‏الملل متحد، كنت فولك برنادت بود.«(113)

صفحه بعد فهرست صفحه قبل