مسيحا پس از جلاى بابِل


بازگشت از بابِل و تغيير روحيّه قوم
يكى از مهم‏ترين و در عين حال، مبهم‏ترين مقاطع تاريخ يهود زمانى است كه آنان تازه از بابِل باز گشته بودند. با آنكه ما مى‏توانيم اهميت فوق العاده آن دوره را از آثارى كه بر تاريخ باقى گذاشته اثبات كنيم، ولى اگر براى بررسى شرائط حاكم بر آن دو قرن سكوت به منابع آن زمان مراجعه كنيم، باد به دست باز خواهيم گشت. پس چه بهتر كه به حدس و تخمين دلخوش باشيم!
انقلابهاى دينى شرائط را تغيير مى‏دادند و در فرايند دو قرن، بت‏پرستى كه مورد حمله سخت، ولى نافرجام انبياى قديم قرار گرفته بود، تا ابد ريشه‏كن شد. در باره خداوند و رابطه او با انسان، همچنين در باب بنى‏اسرائيل و جايگاه اين قوم ميان اقوام جهان مفاهيم تازه‏اى پديد آمد و در دلها ريشه كرد. آنان كه روزگارى از ديدگاه رهبران خويش سرسخت‏ترين ملتها بودند و مواعظ انبيا و كاهنان در ايشان تأثيرى نداشت، به سخن رهبران دينى گوش فرا دادند و هنگام عمل به قوانين بى‏رونق شريعت، كاهلى، كاستى و سستى هميشگى را ترك كردند. در آن روزگار، همه جا زندگى نوينى به چشم مى‏خورد: حكومت تازه، عقائد تازه، آداب و رسوم تازه پديد آمده بود.

اقتدار كاتبان و تأكيد عَزْرا و نَحَمْيا بر اجراى شريعت
در آن روزگار مقام شهريار خاندان داوود تنزّل يافته بود، كاهن نيز حاكم صورى قوم بود؛ در حالى كه »سوفِر«، يعنى »كاتب« كه شريعت را مى‏دانست، قدرت حقيقى بود و سرنوشت دولت نوبنياد را در دست داشت.(26) عَزْرا براى كتابت تورات به شيوه‏اى درخور فهم مردم همّت گماشت و كاتبان خويش را به نسخه بردارى آن فرمان داد و آنان نسخه‏هاى بسيارى تهيه كردند. بر اثر اين اقدام آن كتاب از انحصار كاهنان بيرون آمد و عموميت يافت. عَزْرا به كمك نَحَمْيا موفّق شد بر قوم اثر بگذارد و آنان را به سلوك بر مبناى احكام شريعت بدارد و بر احترام شريعت بيفزايد و نهادها و سنتهاى نوينى را پى ريزى كند.(27)
خطّ مشى عَزْرا، همكاران و پيروان وى در گنجاندن تمامى عقائد و اعمال در شريعت و توسعه آن، به گونه‏اى‏كه تمامى‏جوانب زندگى را در بر گيرد، تأثيراتى منفى و مثبت بر تكامل‏اعتقادات دينى يهود باقى گذاشت.
شريعت كه تنظيم اعمال را مدّ نظر داشت، در باب افكار و عقائد به مردم آزادى نسبى مى‏داد. در واقع، كاتبان قلمرو ايمان را ناشناخته باقى گذاشته بودند؛ زيرا آنان درحكمت‏عملى‏خويش‏رفتار رااز فكر مهم‏تر مى‏دانستند ومى‏گفتند:»عمل‏سه‏چهارم زندگى‏است.« آنان موضوع عقيده وايمان‏را به‏افراد واگذار كردند وبدين‏شيوه‏تمامى نيروى خويش را به تأمين نيازهاى عملى مردم، طبق فهم خويش، اختصاص دادند.


ملاكى چهره الياس را بر انديشه مسيحايى مى‏افزايد
آرمان مسيحايى، همچون ساير اعتقادات يهود، در ژرفاى جان مردم خفته بود و بدون آنكه تحقيق و پژوهش آرامش آن را آشفته كند، زمان نياز قوم را انتظار مى‏كشيد. در واقع، آواى آن آرمان هنوز هم در آخرين كلمات ملاكى، واپسين پيامبر عهد عتيق، طنين انداز است. اين نبى در يك پيشگويى كه به حدّ كافى از سنخ پيشگوييهاى قبلى است و در عين حال با آنها بسيار تفاوت دارد، از داورى عظيم و مهيب خداوند سخن مى‏گويد و وعده مى‏دهد كه خداوند، مانند ايام قديم و سالهاى پيشين، قربانيهاى يهودا و اورْشَليم را دو باره بپذيرد. همچنين وى انديشه تازه‏اى را مى‏افزايد كه متكلّمان يهودى و مسيحى آن را بسيار توسعه داده‏اند، و آن آمدن الياس نبى است. ملاكى او را فرشته عهد مى‏شناسد كه فرا رسيدن روز بزرگ خداوند را اعلام خواهد كرد و ميان پدران و فرزندان آشتى خواهد داد.(28)


عمل به شريعت، شرط تحقّق آرمان مسيحايى
ملاكى به »پسر داوود« يا يك پادشاه زمينى ديگر اشاره‏اى نمى‏كند. مهم‏ترين عنصر در پيشگويى او كه يك سيماى طبيعى اين دوره احياى تورات به شمار مى‏رود، عبارت است از عمل به شريعت موسى به عنوان شرط تحقّق وعده الهى. آخرين درخواست اين پيامبر پيش از آنكه براى هميشه دهان خود را ببندد، چنين است: »تورات بنده من موسى را كه آن را با فرائض و احكام به جهت تمامى بنى‏اسرائيل در حوريب امر فرمودم، به ياد آوريد« )ملاكى 29).(4:4) از آن پس، در جامعه بنى‏اسرائيل به جاى »اهل رؤيا«، »كاتب« و به جاى »پيشگويى«، »شريعت« و به جاى »وعظ و مكاشفه«، »تفسير شريعت« را مشاهده مى‏كنيم.
اگر بخواهيم بر اساس نوشته هاى يهود قضاوت كنيم، بايد بگوييم كه يهوديان آن دوره پس از آنكه در سرزمين خود استقرار يافتند، ذهن خويش را به توسعه نهادهاى مدنى، سياسى و دينى مشغول ساختند؛ و به همين دليل براى انديشه‏هاى انتزاعى چندان فرصت نداشتند. اگرچه اين قوم بر اثر همزيستى با ايرانيان، عقائد چندى را از ايشان اقتباس كرد، ولى توسعه اين اعتقادات مدت زيادى طول كشيد و در جامعه يهودى كه بر شريعت استوار شده بود، موقعيت برجسته‏اى به دست نياورد.


نگاهى به باورهاى وارداتى يهود
چند كلمه هم در باب گرايشى بگويم كه سالها از عمر آن مى‏گذرد و مى‏كوشد ريشه افكار و عقائد يهودى را در افكار و اعمال ملتهاى باستانى جستجو كند. درست است كه يهود نيز مانند ساير اقوام تحت تأثير محيط قرار داشته و پس از تماس با برخى تمدّنهاى باستانى، خواسته يا ناخواسته، بسيارى از مفاهيم و اعمال آنها را وام گرفته‏اند، ولى بايد توجّه داشت كه آنان پيوسته و در تمام موارد، مسائل ياد شده را به رنگ اخلاقيّات توحيدى خاصّ خويش در مى‏آورده‏اند. مثلا داستان طوفان نوح، خواه از بابِليها اقتباس شده باشد يا نه، آن گونه كه در »سِفْر پيدايش« آمده، از خداى واحد، مهربان و درستكار سخن مى‏گويد. اين داستان به داستان »پِر-نَپيشتيم« Per-napishtimكه روى »الواح ميخى« حك شده و علاوه بر شرك صريح، خدايانى خودخواه، ستيزه‏جو، احساساتى و حسود را مطرح مى‏كند، چندان شباهتى ندارد. اين تمايز در ساير داستانها، قوانين و باورهايى كه گفته مى‏شود يهود از اقوام ديگر اقتباس كرده‏اند، نيز مشهود است.


آرمان مسيحايى و تقويت اعتقاد به رستاخيز مردگان
يكى از باورهايى كه تصوّر مى‏شود يهوديان آن را از بيگانگان گرفته‏اند، اعتقاد به رستاخيز مردگان است كه تفكيك آن از آرمان مسيحايى تقريباً محال مى‏نمايد. درست است كه ايرانيان مى‏گفتند در زمان آينده، پس از آنكه »آهورا مَزْدا« خداى روشنايى بر هماور خود »اَنْگْرو مِئنيو« خداى تاريكى پيروز شود و او را نابود كند، مردگان بر خواهند خاست، ولى شكل عالى و معنوى آن در اذهان معلّمان و حكيمان يهود دستاورد اصيل الهامات يهود است و با اعتقاد خشك و بى‏روح مُغان ايران زمين شباهتى ندارد. البته اعتقاد به جاودانگى روح از قديم ميان بنى‏اسرائيل وجود داشته و در چندين مورد از كتاب مقدّس بدان اشاره شده است، ولى تنها در اين دوران بود كه آن باور با عقيده به جاودانگى قوم و قيام مسيحا پيوند خورد و اعتقاد به رستاخيز مردگان را پديد آورد.


افزايش مسؤوليت فردى
در دوره كاتبان، بر تورات و عمل به آن تأكيد مى‏شد و اين امر موجب گرديد كه هر فرد يهودى خودرا مشمول عنايت‏مخصوص‏خدا حس‏كند. پيش ازآن‏زمان،عنايت‏الهى‏تمام قوم را به عنوان يك جامعه فرا مى‏گرفت و جامعه بود كه مى‏زيست، عبادت و حتى گناه مى‏كرد و فرد در آن گم بود. جامعه براى كفّاره شدن گناهانِ افراد قربانى مى‏كرد و حتى لازم‏بود»قربانيهاى شكرانه« و»قربانيهاى سلامتِ« افرادرا به‏معبد، يعنى‏كانون ملّى بياورد.
تأكيد عَزْرا و ياران او بر اينكه افراد جامعه بايد به دقايق تورات عمل كنند، همچنين تشريع نماز فُرادى و تأسيس نمازخانه‏هايى جدا از معبد اورْشَليم، طبعاً احساس مسؤوليت و اهميت فردى و توكّل بر خدا را افزايش داد. كسانى كه نسبت به وعده الهى مبنى بر جاودانگى قوم، ظهور مسيحا و دوام مركز ملّى، يعنى معبد اورْشَليم، اطمينان داشتند و با ايمان به دستورهاى الهى و تعهّد به آرمانهاى قوم رنج مى‏كشيدند و مى‏مردند، معتقد بودند كه پس از مرگ، براى ديدن جلال آينده، بر خواهند خاست: »او قدّوس خود را نخواهد گذاشت كه فساد را ببيند« )مَزامير 10:16). بدين شيوه، با تلاش كاتبان، عقيده به رستاخيز كه شبحى از آن در ژرفاى جان اندكى از مردم وجود داشت، به يك سيماى برجسته و جدايى ناپذير آرمان مسيحايى مبدّل شد.(30)
گرچه در برخى از اشاره‏هاى كتاب مقدّس به رستاخيز مردگان مى‏توان نشانى از شكّ نويسندگان را در وقوع اين معجزه مشاهده كرد،(31) ولى اين اعتقاد به طور كلّى در دلهاى قوم ريشه داشت و نخستين كسى كه آن را به شكل عقيده بيان كرد، اِشَعْيا بود: »مردگان تو زنده خواهند شد و جسدهاى من خواهند برخاست. اى شما كه در خاك ساكنيد! بيدار شده، ترنّم نماييد؛ زيرا كه شبنم تو شبنم نباتات است و زمين مردگان خود را بيرون خواهد افكند« )اِشَعْيا 32).(19:26) اين پيشگويى در هر زمانى كه نوشته شده باشد، بالاترين تحوّل در عبارات كتاب مقدّس در مورد اين موضوع را نشان مى‏دهد. اينجا براى نخستين بار(33) پيرامون رستاخيز به معناى حقيقى پيشگويى شده؛ آن هم نه رستاخيز همه اقوام، بلكه تنها قوم اسرائيل، و ازاين‏قوم، تنهاپارسايانى‏كه باايمان به خدا مرده‏اند (34).(14:26)
اين اعتقاد پس از يك فترت قابل ملاحظه در كتاب دانيال آمده است، اما با اين تفاوت كه مى‏گويد نيكان براى گرفتن مزد و بدان براى ديدن مجازات بر خواهند خاست:
بسيارى از آنان كه در خاك زمين خوابيده‏اند، بيدار خواهند شد؛ اما اينان به جهت حيات جاودانى و آنان به جهت حقارت و خجالت جاودانى. حكيمان مثل روشنايى افلاك خواهند درخشيد و آنانى كه بسيارى را به راه عدالت رهبرى مى‏نمايند، مانند ستارگان خواهند بود؛ تا ابد الآباد. )دانيال 35).(3-2:12)
اين دو فقره عبارت زيربناى همه انديشه‏هاى بعدى يهوديت و مسيحيت پيرامون موضوع رستاخيز شد.
تصوّر مى‏شود كه با درگذشت شَمْعون عادل، چهره محبوب يهود، دوران آرامش و فيض الهى پايان يافت. در دوران غم انگيز و هراس آور بعد، اين ملت كوچك از درون و برون كاهيده شد. چند عوام‏فريب فاقد مسؤوليت به صحنه آمدند و با چاپلوسى نزد »بَطالسه« و »سلوكيان« بر قوم چيره گشتند و به آنان ستم كردند و علاوه بر وضع مالياتهاى سنگين، به مقدّس‏ترين احساسات دينى و اخلاقى ايشان بى‏حرمتى كردند.


ادبيّات اپوكريفا و مكاشفه
در اوضاع و شرائطى كه ذكر آن رفت، ظهور فرقه‏هاى رقيب كه علاوه بر نظريات سياسى گوناگون، در باب اعمال و عقائد يهوديت نيز مواضع مختلفى داشتند، حتمى بود. براساس قانون كنش وواكنش، آسان‏گيرى‏تفريطىِ يك‏فرقه سخت‏گيرىِ‏افراطى فرقه‏ديگر را درپى‏داشت. درطىّ دويست‏سال كه درمقياس‏خود مدت‏كوتاهى‏است، مجموعه بزرگى ازادبيّات درفلسطين وخارج آن پديد آمد كه به‏مسائل‏مختلفِ مورد ابتلاى قوم مى‏پرداخت. از آنجا كه بيشتر اين نوشته‏ها مورد تأييد مقامات كَنيسه نبودند، آنها به كلّى از ميان رفتند، برخى هم در لباس ديگرى محفوظ ماند و شمارى از آنها نيز در عصر ما از دل خاك بيرون آمده‏اند. در اين ادبيّات اپوكريفايى و مكاشفه‏اى،(36) آرمانها و آرزوهاى آن زمان منعكس است و نشان مى‏دهد كه چگونه روى بر تافتن نسل جديد از راه مطمئنّ قديم موجب گرديد كه دشمن براى بر انداختن استقلال سياسى و آزادى دينى قوم بنى‏اسرائيل تلاش خود را از سر گيرد.
اميد مسيحايى تقريباً در همه نوشته‏هاى اين دوره به چشم مى‏خورَد. حتى آثارى مانند كتاب دوم مَكابيان، كتاب باروك و حكمت سليمان كه به دست يونانى‏مآبان نوشته شده‏اند، به مناسبتهاى مختلف به تأييد و تقويت اين اميد مى‏پردازد، هر چند مفهوم آن نزد نويسندگان مختلف تفاوت دارد. اين خودآگاهى قومى به آشكارترين شكل در آثار نويسندگان فلسطينى بيان شده است. يشوع بن سيراخ در كتاب »جامعه« خود كه نسخه عبرى آن اخيراً كشف شده، براى امور زير دعا مى‏كند: گرد آمدن پراكندگان بنى‏اسرائيل، رهايى آنان از همه گرفتاريهاى خود،(37) مجازات اقوام بت‏پرست و فرمانروايان ايشان،(38) بازسازى معبد و برقرارى دو باره عبادت در آن.(39) طبق باور وى بنى‏اسرائيل به عنوان يك قوم(40) و خاندان داوود به عنوان شهرياران بنى‏اسرائيل پايدار خواهند ماند،(41) ولى در خصوص يك مسيحا و حتى يك پادشاهى مسيحايى در كتاب او انديشه مشخّصى وجود ندارد.(42)
كتاب طوبيت نيز كه در حدود همان سالها نگارش يافته، از اين اميد سخن مى‏گويد كه در آينده »اقوام بسيارى به نام خداوند از جاهاى دور، با دستهايى پر، خواهند آمد«، نيكان جمع خواهند شد و بنى‏اسرائيل شكوهمند خواهند گرديد. »زيرا اورْشَليم با ياقوت كبود، زمرّد و سنگهاى گرانبها بنا خواهد شد و ديوارها، برجها و حصارهاى آن از زر ناب خواهد بود. خيابانهاى اورْشَليم از ياقوت كبود و آتشى و سنگهاى »اوفير« مفروش خواهد گرديد.«(43)
در اينجا نيازى نمى‏بينيم كه خودرا به برخى‏از مسائل‏تاريخى مشغول سازيم، از قبيل رنج و محنت وحشتناكى كه يهوديان از پادشاه سوريه، اَنتيوكس اِپيفانوس تحمّل كردند، همچنين جنگهاى متهوّرانه برادران مَكابى و پيروزى نهايى سپاه يهود كه بازسازى معبد و پيروزى طايفه »حَسيديم« - يا »فريسيان« زمانهاى بعد - را بر مخالفان سياسى و مذهبى در پى داشت.


چرا بنى‏اسرائيل يهوداى مَكابى را مسيحا نمى‏دانستند
در اين مقطع از تاريخ يك نكته وجود دارد كه بايد پيرامون آن توضيح مختصرى بدهم. برخى از نويسندگان(44) معتقدند كه در اين دوره، اميد به قيام يك مسيحاى شخصى دراذهان قوم فرو مرده‏بوده‏است؛ زيرا درادبيّات آن زمان هيچ نشانى يافت نمى‏شود كه كسى يهوداى مَكابى، منجى بزرگ قوم، فرمانده محبوب سپاه و قهرمان نامدار ملت‏را مسيحاى موعود دانسته‏باشد، امرى‏كه درصورت اعتقاد به قيام مسيحا، در آن شرائط بسيار طبيعى و محتمل الوقوع بود. اين نويسندگان معتقدند كه آرمان مسيحايى تنها پس از ظهور مسيحيت جان تازه‏اى گرفته است. اما وجود اشاره‏هاى مكرّر به‏يك منجى شخصى درنخستين‏ادبيّات مكاشفه‏اى اين نظريه را باطل مى‏كند و به عقيده من عكس اين قضيه صادق است. در واقع، اميد مسيحايى چنان اصالت و تعريفى روشن داشت و به گونه‏اى در مسيحاى شخصى، يعنى پادشاهى از خاندان داوود، مصداق پيدا كرده بود كه قوم كسى را به عنوان مسيحا باور نمى‏كرد مگر آنكه نهالى از خاندان سلطنتى داوود باشد. يهوداى مذكور كاهن بود و يك كاهن نمى‏توانست مسيحا باشد.(45) به تصوّر آنان خدا اين شخص را تأييد كرد و به او قوت بخشيد تا از نابودى قوم خود جلوگيرى نمايد، ولى اين گشايشِ موقّت از ديدگاه آنان چيزى غير از رهايى آخر الزّمان بود كه براى آن دعا مى‏كردند.
بلايى كه قوم در زمان حكومت جنون آميز اَنتيوكس كشيدند، موجب شد مجموعه‏اى از پيشگوييها و رؤياها در باره رهايى قوم خدا و پيرامون روز داورى نهايى در ادبيّات مكاشفه‏اى دو قرن اخير قبل از ميلاد پديد آيد. در اين زمان قومِ محنت كشيده به تقويت روح توكّل و اطمينان از عدالت خدا نيازمند بود و بدين سبب، نويسندگان كتابهاى مكاشفه وعده‏هاى پيامبران پيشين در باب آينده شكوهمند بنى‏اسرائيل را زيربناى اميدها و آرزوهاى افراطى خويش قرار مى‏دادند. آنان با استفاده از نام نيكان و بزرگان زمانهاى پيش، در قالب رؤياها و امثال، به طور گسترده، در باره آينده داد سخن مى‏دادند و از عدالت خدا مطابق با درك و احساس قوم بحث مى‏كردند. آنان گاهى تصاويرى مصنوعى ترسيم نموده‏اند و تصاويرى نيز كه تا مرز غرابت پيش مى‏رود. توصيفها فاقد بينش و آگاهى تاريخى هستند و معارف الهى آنان پيوسته مخدوش است و غالباً با نظريّات كتاب مقدّس پيرامون خدا و رابطه او با انسان مخالفت دارد. با اين وصف، سادگى اين نوشته‏ها، بى‏آلايشى نويسندگان آنها و قوت و جمال گفتارشان خواه و ناخواه به مردمى كه در نهايت ضعف و كاستى به اميدها دل بسته بودند، الهام بخشيد و حسّ ميهن‏پرستى را در آنان بر انگيخت. اين كتابها را بايد گاهنامه‏هايى دانست كه در تهيّه آنها تنها هدف كوتاه مدّتى را در نظر داشته‏اند، ولى براى يك مورّخ كه در صدد پى‏گيرى رشد و تحوّل آرمان مسيحايى است،بزرگترين اهميت را دارد. درست است كه تأثير آن نوشته‏ها بر مسيحيت بيش از يهوديت بوده است، ولى يك مورّخ بايد اين حقيقت را در نظر داشته باشد كه مؤلّفان آن آثار يهودى بوده و خود آنها به منظور پاسخگويى به نيازهاى يك محيط يهودى پديد آمده‏اند.

كتاب دانيال
كتاب دانيال كه در »كتاب مقدّس« قرار داده شده، طبيعتى مكاشفه‏اى دارد و به عقيده بيشتر دانشمندان عصر ما، در اين دوره نگارش يافته است. حتى آنانى كه به پيروى از مكتب سنتى معتقدند پيشگوييهاى كتاب دانيال در زمان تبعيد در بابِل فراهم آمده، اعتراف مى‏كنند كه رؤياهاى آن به دوره آزار حاكمان سوريه مربوط مى‏شود. علاوه بر اشاره‏هاى رازگونه آن كتاب پيرامون دوره پيش از عصر مسيحايى كه همواره مفسّران يهودى و مسيحى را بسيار سرگردان كرده، مقدارى پيشگويى مسيحايى واقعى در آن كتاب يافت مى‏شود كه تمامى مفاهيم مسيحايى مهمّى را كه نويسندگان يهودى متقدّم و متأخّر در ذهن خود داشته‏اند، در بر مى‏گيرد. مفاهيم ياد شده عبارتند از: جاودانگى قوم، شكوه آينده ايشان كه در آن همه مقدّسان سهمى خواهند داشت، انتشار آرمانهاى قوم در سراسر جهان، ايمان بيگانگان و اعتراف به شايستگى يهود و خداى آنان.


كتاب حبشى اَخْنوخ و انديشه دو جهان
در بخشهاى آغازين »كتاب اَخْنوخ« به زبان حبشى مى‏توان همه ويژگيهاى ادبيّات مكاشفه‏اى را ديد. در آنجا به انديشه دوگانه بودن جهان بيشترين توجّه شده است، چيزى كه به طور ضمنى در كتاب مقدّس آمده و نويسندگان يهودى و مسيحى دوره‏هاى بعد آن را شاخ و برگ داده‏اند: يك جهان فاسد و نجات ناپذير كه تحت حاكميت شيطان و سپاه ديوان قرار دارد و جهانى ديگر كه در آينده زير لواى حاكميت عدل و پارسايى كامل برپا خواهد شد. در اين جهان، نگهبانى بنى‏اسرائيل بر عهده هفتاد شبان(46) است كه حق دارند با گوسفندان بد رفتارى كنند، ولى حق ندارند آنان را يكسره نابود سازند. شبانان از روى نافرمانى به غارت و آزار بنى‏اسرائيل دست مى‏يازند و گوسفندان خدا را به نابودى مى‏كشند. بدين سبب صاحب گوسفندان، يعنى خداوند در »سرزمين دلپذير« بر تخت نشسته،(47) شبانان بى‏ايمان را محاكمه خواهد نمود و آنان را به بسته شدن دست و پاى و پرتاب شدن در گودال آتش محكوم خواهد كرد. سپس گوسفندان گم شده )كه احتمالاً اشاره به يهوديان يونانى‏مآب است( نيز به جهنّم افكنده خواهند شد،(48) اورْشَليم كاملاً ويران خواهد گرديد، خداوند خود اورْشَليم تازه‏اى را برپا خواهد كرد و نيكانِ قومِ خود را در آن جاى خواهد داد؛ تا اقوام بيگانه تعظيم و دعاهاى خويش را به آن شهر روانه سازند.(49) مردگانِ همه نسلها بر خواهند خاست تا در سايه آن پادشاهى شكوهمند برخوردار گردند.(50) مسيحا در لباس گاو نر سفيدى ظاهر خواهد شد، همه نيكان نيز مانند او خواهند بود و خدا به خاطر آنان شادى خواهد كرد.(51)
جالب توجّه اينكه بر اساس كتاب ياد شده، مسيحا پس از بازسازى جهان و كامل شدن هر چيز خواهد آمد.


مكاشفه مشايخ دوازدهگانه و كتاب سوم سيبيلين
در مكاشفه مشايخ دوازدهگانه كه احتمالاً اصل آن را يهوديان به زبان عبرى نگاشته بوده‏اند،(52) ولى نشانه‏هاى روشنى از افزوده‏هاى بعدى مسيحيان در آن مشاهده مى‏شود، گفته شده كه خود مسيحا جهان را داورى خواهد كرد، دروازه‏هاى فردوس را خواهد گشود، »شمشير آتشبار« )پيدايش 34:3) را از ميان خواهد برد و خوردن از درخت حيات را براى قدّيسانِ خود ممكن خواهد ساخت.
تصويرى شكوهمندتر مربوط به دوران مسيحايى به قلم يك يهودى اهل اسكندريه در »كتاب سوم سيبيلين«(53) ترسيم شده است: خدا از خاوران پادشاهى را خواهد فرستاد،(54) تا به همه جنگها پايان دهد و پادشاهى پارسايان را برپا كند. فرزندان خدا در سايه لطف خدا با آرامش خواهند زيست و امّتهاى كافر پس از مشاهده پاداش بنى‏اسرائيل در قبال انتخاب ايمان به خدا، يهودى خواهند شد و شريعت خدا، يعنى »عادلانه‏ترين قانون جهان« را خواهند پذيرفت.(55) خدا بر صَهْيون مستقر خواهد شد و صلح جهانى برزمين حكومت خواهد كرد.(56)
اى دخترك،(57) شادمان و سرخوش باش؛ زيرا آفريدگار آسمان و زمين به تو شادكامى جاودان عطا كرده است. او در ميان تو خواهد زيست و تو شادى بى‏پايان خواهى داشت.
سپس تصويرى كه اِشَعْيا از صلح و آرامش حاكم بر بشر و حتى بر حيوانات وحشى در دوران مسيحايى ترسيم كرده، با تغييرات جزيى مطرح مى‏شود.
با مرگ يوحنّا هيركانوس دوران ضعف خاندان سلطنتى حَشْمونايى آغاز شد. حَشْموناييانِ متأخّر صَدّوقيان را كه فاقد پايگاه مردمى بودند، مورد لطف قرار دادند و اين امر ناخرسندى بسيارى را بر انگيخت. نزاع بر سر تاج و تخت كه غالباً موجب برادركشى و قتل مى‏شد، احساسات بزرگان يهود را جريحه دار كرد. متوسّل شدن به دولت پومپى ]روم(58)] براى فرو نشاندن درگيرى ميان دو تن مدّعى سلطنت و قرار دادن پادشاهى يهود در زير سايه روميان غارتگر مخالفت شديدى را بر ضدّ خاندان سلطنتى فراهم آورد. اين تحوّلات موجب شد كه در مفهوم يهود از آينده انقلابى پديد آيد: در دل برخى مردم اميد افزايش يافت و در دل برخى ديگر نوميدى ازاصلاح‏جهانى كه تا اين اندازه در تبهكارى و فساد غوطه‏ور شده است، ريشه كرد.


مسيحا در مَزامير سليمان و تمثيلهاى كتاب‏اَخْنوخ
مَزامير سليمان(59) تصوير مسيحا را در آشكارترين رهايى ترسيم مى‏كند و توصيف عصر وى شاداب و افسونگر است. مسيحا چنين معرّفى شده كه اورْشَليم را از گناهانش طاهر خواهد كرد، پس از داورى قبائل بنى‏اسرائيل، آن سرزمين را ميان آنها تقسيم خواهد نمود، بدون آنكه به بيگانگان اجازه دهد كه ميان آنها ساكن شوند. وى با آنكه معصوم و پيوسته زير نظر روح مقدّس الهى دانسته شده،(60) باز هم تنها يك حاكم عرفى )غير دينى( تلقّى مى‏گردد.
مؤلّفِ تمثيلهاى كتاب اَخْنوخ(61) به زبان حبشى مسيحا را تقريباً يك موجود فوق طبيعى مى‏داند(62) و به او القابى مى‏دهد كه پس از آن در كتاب عهد جديد به عيسى داده شده است، مانند: »مسح شده«،(63) »برگزيده«،(64) »صالح«(65) و »پسر انسان«.(66) به نظر وى، مسيحا به ژرف‏ترين رازها دست مى‏يابد، بر زنده كردن مردگان توانايى دارد و عالى‏ترين مقام قرب الهى از آن او است.
مؤلّف ديگرى كه از اصلاح اين جهان نوميد است، پيرامون آفرينش زمينى نو و آسمانى تازه سخن مى‏گويد و اينكه صالحان پس از رستاخيز روحانى به آنها وارد و ازسعادت وخوشى جاودانى برخوردار خواهند شد.(67) درتمامى نوشته‏هاى مسيحايى اين دوره، خشم يهوديان از مزاحمان بيگانه به شكل برخوردارى اندك امّتها بيان شده‏است: آنها يا كاملاً ريشه‏كن(68)و يا تسليم‏قدرت جهانى بنى‏اسرائيل خواهند شد.(69)


فيلون و دوران مسيحا
شدّت و عموميت آرمان مسيحايى در عصر عيسى را مى‏توان حتى نزد فيلسوفان يونانى‏مآبى كه در كشور مصر با آزادى نسبى به سر مى‏بردند، مشاهده كرد. اين انديشمندان كه سر تا پا در اخلاقيات و فلسفه يونانى فرو رفته بودند، با آنكه هر چيز حتى احكام و حوادث مذكور در كتاب مقدّس را به تأويل مى‏بردند، به آرمان قوم دل بسته بودند و نيكبختى آينده صالحان را دقيقاً مانند نويسندگان يهودى ساكن فلسطين ترسيم مى‏كردند. فيلون، مهم‏ترين سخنگوى يهوديّتِ اسكندريه، دو توصيف پيرامون پادشاهى مسيحايى از خود باقى گذاشته است كه در آنها بدون اشاره به رستاخيز، از انديشه مسيحاى شخصى سخن مى‏گويد. اين قضيه استحكام و اصالت اين آرمان در داخل و خارج فلسطين را اثبات مى‏كند. وى در باب گرد آمدن پراكندگان بنى‏اسرائيل مى‏نويسد:
اما هنگامى كه آنان اين آزادى غير منتظره را به دست آورند، آنان كه تا لحظاتى پيش در نواحى يونان و سرزمين بربرها، در جزاير و قارّه‏ها پراكنده بودند با اشاره‏اى بر خواهند خاست و از هر سو به مكان واحدى كه به ايشان گفته مى‏شود، خواهند شتافت. راهنماى ايشان در اين مسير يك رؤيا خواهد بود، الهى‏تر از رؤياهايى كه زاده طبيعت آدمى است. اين رؤيا براى هيچ كس منكشف نخواهد شد، مگر براى اهل نجات، يعنى كسانى كه هدايت‏گران و شفيعانى دارند و به مدد ايشان با »پدر« آشتى خواهند كرد.(70)
فيلون در جايى ديگر،(71) مسيحا را جنگاورى مى‏داند كه يك دوران كاميابى و آرامش را پديد خواهد آورد و در آن زمان همه مردم به سوى خدا باز خواهند گشت، همچنين وى پادشاهى مسيحايى را دوره صلح جهانى مى‏داند.


استعمار فلسطين و قيام يحياى تعميد دهنده
تب وتاب انتظار دخالت اعجاز آميز خدا در دوران سيطره ظالمانه واليان بى‏وجدان رومى بر فلسطين به اوج خود رسيد و به همين علّت هنگامى كه يحياى تعميد دهنده ندا در داد: »توبه كنيد؛ زيرا ملكوت آسمان نزديك است،«(72) توده‏هاى مردم پيام او را با جان و دل شنيدند. كلمات هيجان آور اين »اِسِنى« پارسا دلهاى شنوندگان را تكان مى‏داد و الهام‏بخش گروههاى ستمديده و بينوايى بود كه همواره آتش شوق انتظار براى قيام »مسح شده« خدا در قلوبشان زبانه مى‏كشيد. هيروديس يحيى را به علّت نفوذ تبليغى كه در ميان مردم به دست آورده بود، خطرى براى حكومت غاصبانه خاندان اَدوم تلقّى كرد و او را به‏زندان انداخت و احتمالاً سر وى را بريد. با اين وصف، شاگردان او كه جمعيت انبوهى شده بودند، راه او را ادامه دادند. آتشى كه در دل آن جامعه بينوا افروخته شده بود، خاموشى نداشت.

مسيحايى عيسى بن مريم
يكى از شاگردان يحيى كه به شيوه‏اى خاص تحت تأثير مواعظ وى قرار گرفت، عيساى ناصرى بود. او كه در يك خانواده معمولى به دنيا آمده بود و آگاهى چندانى از شريعت ]كاهنان [نداشت، به علّت عواطف و كمالات روحى بلند خويش گروههايى از طبقات پايين جامعه را به سوى خود جذب كرد و ژرف‏ترين اثر را بر روى آنان گذاشت. وى مسيحا بودن خود را تنها براى اندكى از شاگردان برگزيده و هوادار خويش آشكار مى‏كرد. شيوه عيسى در اين كار به گونه‏اى بود كه معلوم مى‏نمود او از اظهار آن گريزان است. نقل مى‏شود كه روزى وى »از شاگردان خود پرسيده گفت: مردم مرا كه پسر انسانم چه شخص مى‏گويند؟ گفتند: بعضى يحياى تعميد دهنده، بعضى الياس و بعضى اِرْميا يا يكى از انبيا. ايشان را گفت: شما مرا كه مى‏دانيد؟ شَمْعون پطرس در جواب گفت: تويى مسيح پسر خداى زنده.« عيسى وى را ستود و گفت كه چنين اطّلاعى بايد از خدا به او رسيده باشد و وعده داد كه »كليدهاى ملكوت آسمان« را به وى بسپارد.(73) »آنگاه شاگردان خود را قدغن فرمود كه به هيچ كس نگويند كه او مسيح است.«(74) از بابهاى بعدى انجيل بر مى‏آيد كه شاگردان وى به اين ممنوعيت چندان توجّه نمى‏كردند.
چند روز پس از اين كشف مهمّ، هنگامى كه وى به اورْشَليم مى‏رفت، شاگردانش به او گفتند: بر اساس سنت كاتبان، نخست بايد »الياس« بيايد. عيسى پاسخ داد كه »الياس« ظاهر شد »و او را نشناختند، بلكه آنچه خواستند با وى كردند... آنگاه شاگردان دريافتند كه در باره يحياى تعميد دهنده با ايشان سخن مى‏گفت.«(75)


»مسيحاى بلاكش« در انديشه مسيحيان نخستين
»چنين بود تولد رازگونه مسيحيت« كه از ميان آزارهاى بى‏شمار دشمنان قوم و نزاعهاى داخلى گروهها سر بر آورد. اخگر هميشه پنهان دلهاى مردم يهودا به شعله‏اى سوزان مبدّل شد و با ارشاد فريسيان وفادار، اعتقاد به فرا رسيدن روزهايى بهتر تحت رهبرى كسى كه خدا تعيين مى‏كند، پيوسته افزايش يافت. رنج و محنت به اندازه‏اى سخت و جانكاه و اشتياق به حدّى سوزان و وعده‏ها به حدّى دلگرم كننده بودند كه پس از مرگِ عيسى بر صليب، شاگردان او با شدّت و حدّت بيشترى به مسيحايى او تمسّك جستند و براى مدلّل ساختنِ ايمان خود به نظريّه »مسيحاى بلاكش« روى آوردند.(76) اين نظريه به وعده‏اى از انبيا مستند بود كه بر اساس آن مسيحا بايد نخست‏رنج بكشد، آنگاه‏مجروح واعدام شود. )ايشان براى تفسير كتاب مقدّس در اين مسير از شيوه »فريسيان« بهره مى‏گرفتند(. اعتقاد به رستاخيز عيسى و بازگشت نهايى وى به جهان براى پايه گذارى پادشاهى خدا بر زمين دنباله تحقّق پيشگوييهاى مربوط به رنج كشيدن او بود. بر اين اساس، بخشى از آرمان مسيحايى در زمان عيسى تحقّق يافته، ولى تحقّق كامل آن در آخر الزّمان خواهد بود.
در طىّ يك قرن، يهوديت همه پيوندهاى خود را با دين جديد كه به كمك تعاليم پولس طرسوسى نوسازى شده بود، قطع كرد و بر خطّ سنتى خود ادامه يافت: يهوديان تااين‏زمان به‏آينده شكوهمند و ظهور يك مسيحاى ديگر اميدوارند وبراى آن دعا مى‏كنند. آرمان مسيحايى هرگز فرو نمرد، بلكه در ژرفاى جان يهوديان ريشه كرد و به رشد و بالندگى خود ادامه داد و در بسيارى از دوره‏هاى رنج و سختى قوم، آرامش و تسكين آنان را فراهم ساخت. حقّا كه رشد سريع مسيحيت تنها با در نظر گرفتن اشتياق قوم يهود به ظهور مسيحا در دوران استيلاى روميان قابل توجيه است. بدين گونه، ما به پديده‏اى برخاسته از يك آرمان يهودى بر مى‏خوريم كه ميان يهوديان تولد يافت و بر زندگى و عرف ايشان اثر گذاشت و از آنها اثر پذيرفت و سرانجام، دينى‏كاملاً متفاوت بادين‏مادر كه موجوديتى‏كاملاً جدا داشت، پديدآورد.