مسيحا در عرفانِ »قَبالا«
كنش و واكنش در تاريخ بشر
تاريخ حوادث بشريت تاريخ كنشها و واكنشهاست. توسعه افراطى هر اصلى، چه خوب و چه بد،
عموماً يك حركت واكنشى را به دنبال دارد و سرانجام، آن دو به يكوضع متوسّط آرام
وخوشفرجام مىرسند. مثلاً زمانىكهآزاديخواهى برخلاف جريان حاكم به راه مىافتد و
اين آرمان به گونهاى هواداران خود را تسخير مىكند كه ممكن است مردم رادر يك جنگ
خونين در گير كند. طرف مقابل نيز فعّال مىشود ولى با كوتاه آمدن هر دو طرف، نوعى
از حكومت كه براى ملت مناسبتر است، روى كار مىآيد. اين پديده به اندازهاى در
تاريخ ملتها تكرار شده كه مىتوان آن را تقريباً يكى از قوانين طبيعت و نخستين اصل
براى تحوّل بشريت دانست.
در تاريخ يهود، شيوه عمل اين پديده در رشد و فرسايش حركت عقلانى قرن سيزدهم كه ابن
ميمون آن را همگانى كرده بود، آشكارتر است. ابن ميمون در همه رشتههاى فرهنگ يهودى
و نظريّات فلسفى رايج كاملاً متبحّر بود، ايمانى نيرومند و عشقى پايان ناپذير به
يهوديت داشت و بيش از هر يك از پيشينيان )و شايد »پسينيان«( خود در سامان دادن به
اعتقادات يهودى موافق با مفاهيم علمى رايج عصر خود موفّق شد. اما اگر عقلانيت به
هوسهاى مردم سپرده شود، تبديل به چيز خطرناكىمىگردد وجلوههاى افراطىآن مىتواند
عقلانيت را به شكل دين جلوهگر سازد كه ناخوشايندترين نمونه آن در هوسبازيهاى
انقلاب فرانسه مشاهده شد.
عقلانيت افراطى عرفان را پديد مىآورد
در قرن سيزدهم ميلادى بسيارى از يهوديان آثار ابن ميمون را همچون وحى مُنْزَل
مىدانستند و به همين علت، هرگاه رهيافتهاى عقلانى او به دست نااهلان سپرده مىشد،
ممكن بود براى تحوّل يهوديت فاجعهبار باشد. خوشبختانه اين مسأله هنگامى كه نزديك
بود به مسير خطرناكى گام نهد، گرفتار تأثيرات جبهه مخالفى شد كه قاطعانه راه ديگرى
را پيش گرفته بود و هر گونه بحث عقلى را تحريم مىكرد. علاوه بر ستيز سخت رَبّانيون
در كنار مخالفان علم و توسعه باابن ميمون و نبردى كه بين آنان و پيروان مكتب ابن
ميمون براى مدتى دراز برپا و با انواع توهين و بىحرمتى همراه بود، عامل عرفان نيز
در اين دوران به ميدان آمد و با رواج دادن كتاب »دَلالةُ الحائِرين« و »كتاب دانش«
)نخستين بخشِ »ميشْنا تورا«، كتاب فقهى ابن ميمون( مخالفت كرد. نفوذ عرفان، علىرغم
آثار زيانبخش آن، براى حفظ يهوديت و يهوديان بسيار ارزشمند بود.
عرفان كه نخستين نشانههاى آن در سالهاى دراز و ناخوش آزمون بنى اسرائيل در كتاب
دانيال و نوشتههاى گائونى متقدّم و متأخّر، همچنين در »ادبيات جعلى كلمات قصار«
پديد آمد، در كنار انديشههاى رَبّانى، قوّتى روزافزون يافت و ستيز طرفداران مكتب
ابن ميمون با آن بر رونق آن افزود. تعاليم عرفانى به طور شگفتآورى گسترده شد و بر
آيينها، عبادات و قواعد فقهى يهود تأثير گذاشت. آرمانهايى كه عرفان بر مىانگيخت و
در اشارات عرفانى و داستانهاى مبهم پيچيده شده بود، سرمايه تودههاى مردم گرديد و
به ثبات ايمان آنان در برابر همه تيرهبختيها كمك كرد، كارى كه عقلگرايى محض از
انجام آن عاجز بود.
قدر و منزلت عرفان در دوران محنت
روزهاى سخت و سهمگينى بر بنىاسرائيل سايه افكنده بود. پيروان »دين محبت« ]مسيحيان[
مىكوشيدند، نه تنها در ثروت و املاك يهوديان، بلكه در نجات روحى نيز سهم بيشترى را
به خود اختصاص دهند. در گرداب اين وحشتها، يهودى بلاكش براى ثبات قدم در ايمان به
چيزى بيش از عقل مجرّد نياز داشت. »قَبالا« اميد به رهايى سريع از يوغ ستمكاران
غدّار را بر مىانگيخت. تصور مىشد نجات بايد با حوادث فوق طبيعى بسيارى همراه
باشد؛ زيرا يهوديانِ آن دورانْ ديگر نمىتوانستند به نجات طبيعى معتقد باشند. فنّ
مذكور دلهاى شكسته و نوميد قوم را با رؤياهاى تخيّلى و مكاشفات غير ممكن، ولى دلگرم
كننده، در مورد آينده درخشان و شكوهمند تقويت مىكرد. بدين گونه، آتش اميد در دلهاى
مردم فروزان ماند و قَبالا به سبب اين خدمت در تاريخ يهود شايستگى مقامى رفيع را
يافت.
ناتوانى توده مردم از فهم قَبالا
تعاليم بلند قَبالا بيشترين اهميت را براى منزلت انسان و توانايى او در وصول به اوج
معنويت قائل بود و به همين علت، مردم كوچه و بازار از فهم كامل آن عاجز بودند. آنان
كه از عقلانيت ارسطويى با صبغه يهودى و منطق سختگير مكاتب تَلْمودى اشباع نمىشدند،
براىتغذيه احساسات عميقمذهبىخود بهچيزى خيالى و روحانى اشتياق داشتند. همينكه
قَبالا به آنان عرضه شد، ايشان گمشده خود را در آن يافتند. آنان بيش از هر چيز ديگر
شيقته اين اصل قَبالايى شدند كه انديشههاى عرفانى مبتنى بر حروف، كلمات، اعداد و
عبارات، ابزار بسيار مؤثّر و مناسبى است براى رسيدن به بالاترين حدّ شور و جذبه، به
گونهاى كه به وسيله آن مىتوان با خدا اتحاد بهترى بر قرار كرد. آنان با مادّى
كردن آرمان، در كوچكترين رمز و علامت، واقعيتهاى ثابتى را مىديدند و در سادهترين
پديده، نشانههايى از تصورات الهى را مىيافتند.
تأمّلات مبتنى بر خيال
شارحان بزرگ نظريّات عرفانى براى عينى كردن الهيّات به شيوههاى ياد شده روى آوردند
و با اين كار اهتمامات بشر را به سوى كمال سوق دادند. پيروان آنان از ارج نهادن به
جنبه متعالى آن انديشهها ناتوان بودند و نه تنها به آنها همچون چيزى بهتر،
كاملتر، متعالىتر و فراگيرتر نگاه مىكردند، بلكه براى آنها تأثير ذاتى قائل
بودند و به طور طبيعى براى محاسبه ارزش عددى حروف الفبا، اشارات رمزى فقرات كتاب
مقدّس و تفسير رمزى آن بسيار اهميت قائل شدند. به اين دليل، كسانى كه براى اثبات
ادّعاى مسيحايى خود به اين تأمّلات و محاسبات استناد مىكردند، از نظر مردم بيش از
ساير مدّعيان مسيحايى شايستگى آن مقام را داشتند.
زود باورى مردم و مدّعيان دروغين مسيحايى
بنا بر آنچه گفته شد، نه اصل قَبالا، بلكه تصوّر عموم از آن سبب مىشد كه يك مسيحاى
دروغين كه غالباً خود نيز راه را گم كرده بود، براى گمراه ساختن مردم فرصت بهترى
پيدا كند. پيروان حقيقى قَبالا به شريعت تَلْمود پاىبند بودند و به شدّت به يهوديت
رَبّانى گرايش داشتند، ولى تقريباً تمام كسانى كه به دروغ ادّعا مىكردند مسيحا
هستند، با اتّكا بر زود باورى مردم و فقدان فهم قَبالا، از بىمبالاتى در رعايت
قواعد شريعت رَبّانى دم مىزدند و به مطالعه ادبيات رَبّانى بىاعتنايى مىكردند.
آنان با سوء استفاده از ضعف طبيعت بشرى كه با تحمّل شريعت مخالف است، بازيچه اشتياق
هميشگى مردم به امور تازه مىشدند و همين مسأله از روزگار يِرُبُعام(215) تا كنون
نشانه يك رهبر مردمى بوده است. علاوه بر آنچه گفته شد، تعاليم مسيحايى اين مدّعيان
بنفسه، تغييرات چندى را در قوانين و عادات پذيرفته شده ايجاب مىكرد. معمولاً
ناكامى يك مسيحاى دروغين سبب مىشد كه پيروان وى به دين رسمى كشور، مسيحيت يا
اسلام، در آيند. همچنين معمولاً پس از چنين حركتى آزار يهوديان از سر گرفته مىشد و
كسانى از قوم كه بر اثر خيالات مسيحا و قَبالاى دروغين او گمراه شده بودند، موقعيت
ضعيفى پيدا مىكردند. در آن هنگام كه پايههاى شريعت سست مىشد، اعتبار رَبّانيون
زير سؤال مىرفت و اميدها فرو مىمرد، ديگر چه نيرويى مىتوانست قوم را در برابر
رنجهاى شديد و جانكاه برپا نگه دارد؟ در واقع قَبالا، نه به دليل تعاليم اساسى خود،
بلكه به سبب تصوّر غلط گروههاى بزرگى از يهود از آن، مسؤول بسيارىاز
تيرهروزيهايىاست كه بنىاسرائيل بر خود ديدهاند.
نَحْمانيد و مناظره او با كريستيانى
در اوّلين مراحل تحول قَبالا، رَبّى موسى بن نَحْمان گِرونْدى يا »نَحْمانيد«
(1270- 1195؟) كه متفكّرى تيز، و انسانى با گرايشهاى معنوى عميق بود، يكى از
طرفداران و سخنگويان آن به شمار مىرود. اين انسان مسالمتجو لحن پرخاشگرانه را كه
از خصائص طرفداران قَبالا در عصر او بود، نمىپسنديد و اعتقادات مبهم قَبالا
نتوانسته بود بر همه انديشههاى او تأثير گذارد. با آنكه او به طور ضمنى به آمدن
مسيحا عقيده داشت و بدون شك به بسيارى از جزئيات مربوط به وى كه در قَبالا آمده
تكيه مىكرد، ولى نظريّات او حتى از انديشههاى ابن ميمونعقلانىتر بود.
نَحْمانيد در مناظره دلپذيرى كه با يك يهودى مسيحى شده به نام پابْلو كْريستيانى
داشت و به مدت چهار روز در »بارسِلونا« در حضور پادشاه اراگون به سال 1263 ميلادى
ادامه يافت، نظريّات خود پيرامون اعتقاد يهود به آمدن مسيحا را بيان كرد. مسائل زير
در آن جلسات مورد بحث واقع شد:
1- آيا مسيحا ظاهر شده است يا نه؟
2- آيا طبق پيشگوييهاى كتاب مقدّس مسيحا خداست يا انسان؟
3- آيا يهوديت دين حقيقى است يا مسيحيت؟
نَحْمانيد مدّعى شد اَگاداى تَلْمود كه پابْلو از آن بر ضدّ يهوديت استدلال مىكرد،
بايد تنها مجموعهاى از مواعظ شمرده شود كه هيچ اعتبار لازمى را به دنبال
ندارد.آنگاه وى به بيان اعتقاد خود پيرامون مسيحاى بشرى، پادشاهى با گوشت و خون
مىپردازد.
عصر مسيحايى در انديشه نَحْمانيد
ديدگاه نَحْمانيد در كتاب خود به نام »تاريخ فرا رسيدن رهايى« كه آن را عَزَرْيا دو
روسى نقل مىكند به دقيقترين شكل آمده است:
مسأله مسيحا نزد يهوديان از چنان اهميت اعتقادى كه مسيحيان خيال مىكنند، برخوردار
نيست؛ زيرا حتى در صورتيكه يهوديان تصوّر كنند گناهان ايشان به اندازهاى زياد است
كه عدم تحقّق وعدههاى كتاب مقدّس را موجب گرديده، يا به علّتى كه از آن بىخبريم،
خداى قادر مطلق هرگز اراده نكند استقلال قوم يهود را باز گرداند، نبايد اين تصوّرات
به هيچ وجه تكليف يهوديان در قبال تورات را تغيير دهد. همچنين آمدن مسيحا بنفسه يك
هدف مطلوب يهوديان نيست؛ زيرا مفهوم آرمان مسيحايى يهوديان اين نيست كه ايشان دو
باره از ميوه فلسطين تناول كنند يا از ساير تمتّعات آن برخوردار گردند؛ همچنين حتى
فرصت احياى مراسم قربانى و پرستش خدا در معبد كه به ظهور مسيحا مربوط مىشود،
بزرگترين انتظار آنان نيست. آنچه موجب گرديده كه يهوديان انتظار مسيحا را بكشند،
اين است كه آنان بتوانند، در كنار انبيا و كاهنان، شاهد گسترش گونهاى از پاكى و
قداست باشند كه تحقق آن در شرائط كنونى ممكن نيست. به ديگر سخن، در آن زمان براى
آنان امكان ادامه يك زندگى مقدس و مطابق با اراده الهى از عصر حاضر بيشتر خواهد
بود. ولى از سوى ديگر، هنگامى كه يك يهودى مىبيند كه براى پارسازيستن در يك حكومت
مسيحى بيش از پارسا زيستن در يك پادشاهى يهودى فداكارى لازم است، همچنين مشاهده
مىكند كه اجر و ثواب يك عمل خير متناسب با موانع راه افزايش مىيابد، ممكن است آن
فرد يهودى حتى ترجيح دهد كه تحت فرمان يك پادشاه اراگونى باشد تا در حكومت مسيحا كه
عمل به تورات در آن يك امر عادى و عمومى است.(216)
نَحْمانيد در خلال اين مناظرات با استفاده از فرصت، نظريّه متكلّمان مسيحى را كه
مىگويند پيشگوييهاى كتاب مقدّس به آمدن عيسى مربوط مىشود، باطل كرد. وى گفت: يكى
از مشخّصات دوره مسيحايى در كلام انبيا فراهم شدن صلح جهانى است و عيسى چنين چيزى
را محقّق نساخت. آنگاه نَحْمانيد كه در حضور پادشاه نشسته بود، رو به او كرد و
صريحاً گفت: »شهريارا، مصلحت تو و شهسوارانت در ايناستكه بهتمام جنگ افروزيها
پايان دهى؛ زيرا عصر مسيحا چنينخواهد بود.«(217)
نَحْمانيد در يك سخنرانى پيرامون ارزش تورات(218) كه در بارسِلونا القا كرد، نشان
داد كه داستانها و حوادثى كه در كتاب مقدّس نقل شده، پژواك جرياناتى است كه در
سراسر تاريخ بشرى اتّفاق مىافتد. به نظر او تورات »تاريخ پيش نوشته بشريت« است. وى
شش روزِ خلقت را در برابر هزارههاى ششگانه سالهاى جهان مىداند. در آغاز سِفر
پيدايش آمده كه در ششمين روز حيوانات و سپس انسان آفريده شدند. »حيوانات« يعنى
ملتهايى كه بر يهود تسلّط دارند(219) و مقصود از »انسان« مسيحاست كه به صورت خدا
آفريده شده و در هزاره ششم ظهور خواهد كرد. »سبت« )شنبه، روز هفتم( هزاره هفتم را
نشان مىدهد كه در آن زندگى آينده آغاز خواهد شد. همچنين به نظر نَحْمانيد نهادهاى
]هفتى [»سال سبتى«، »سال يوبيل« و شمارش »عومِر«(220) و مانند آنها نشان دهنده اين
است كه جهان در پايان هزاره ششم آفرينش، شكل موجود خود را از دست خواهد داد. جنگ
موسى و يوشع با »عمالقه« پرتوى از جنگ الياس و مسيحا بن يوسف با »اَدوم« است.(221)
معجزه رستاخيز جسمانى مردگان، گرچه با موازين معمولى عقل غير قابل توضيح است، ولى
بر اساس نظريّه نَحْمانيد، درك آن امكان دارد؛ زيرا بدن اگر همگام با سرشت الهىِ
نَفْس عمل كند، مىتواند به جوهرى خالص تبديل شود و تا ابد باقى بماند.(222) بدين
گونه، نَحْمانيد، گرچه نمىخواهد رسماً اعتقاد به مسيحا را يك اصل اساسى يهوديت
معرّفى كند و از افراطهايى كه معاصران و نخستين پيروان او بدان گرفتار شده بودند،
مىپرهيزد، در عين حال به اين عقيده با تمام تفصيلات مهمّ آن تمسّك مىجويد.
تركتازى مغولان به فلسطين
در آن زمان فلسطين كه نَحْمانيد آخر عمر خويش را در آن مىگذراند و مهمترين آثار
خود را در آن پديد آورد، شاهد تحوّلات عظيمى بود. مغولان به سركردگى هولاگوخان
بهسال 1260 ميلادى بهغارتگرىپرداختند.آنانخلافتمشرقرا واژگون كرده، رهسپار
فلسطين شدند و به هر جا پا نهادند ويرانى و پريشانى آوردند، بدون اينكه بين مسيحيان
و مسلمانان فرقى قائل شوند. مسيحيان هولاگو و لشكر او را دجّال مىشمردند كه بايستى
پيش از ظهور ثانوى عيسى ظاهر شود. همچنين يهوديان كه در انتظار تغييرمهمّى در
سرنوشت تيره و تار خود بودند، »مردان زشتروى مشرق« را همان لشكر آرْميلوس پادشاه
مىدانستند كه بناست »اَدوم« و ]فرزندان [اسماعيل را شكست دهد و سر انجام، خود
مغلوب مسيحا شود. در اين فرصت مساعد كتابمكاشفهاى بااستفاده از عنوانموفق
شَمْعونبن يوحاىْ(223) به صحنه آمد كه مطالب آن تازگى نداشت، ولى حوادث جارى را
نشانه آمدن بىدرنگ مسيحا مىشمرد.
در همين زمان در جنوب اروپا حركت قَبالايى گسترش يافت و قوت گرفت. در آن هنگام
انديشيدن پيرامون ده سِفيروت ]جلوههاى دهگانه [و تبديل و تركيب حروف اسم اعظم برخى
از طرفداران قَبالا را اشباع نمىكرد. آنان به تأكيد مىگفتند كه كليد برخى از رموز
را در دست دارند و به وسيله آن مىتوانند مستقيماً با خدا ارتباط برقرار كنند تا او
به ايشان قدرت پيشگويى عطا فرمايد.
مسيحايى ابراهيم ابوالعافيه
ابراهيم ابوالعافيه اهل طُلَيْطِله (1291-1240 ميلادى( كه از تخيّلى قوى و دانشى
قابل ملاحظه برخوردار بود، خود را يك نبىّ صاحب معجزه اعلام نموده، پيرامون نظريّه
قَبالايى خود )قَبالاى فعّال((224) در شهرهاى مختلف شمال اسپانيا سخنرانى مىكرد و
تعدادى از مردم هوادار و پيرو او شدند. هنگامى كه ابوالعافيه به سال 1281 ميلادى در
تلاش براى يهودى كردن پاپ مارتين چهارم شكست خورد و تنها بر اثر يك تصادف از زنده
سوخته شدن جان به در برد، به جزيره سيسيل رفت و در شهر مِسينا از او استقبال گرمى
به عمل آمد. وى اين بار به سال 1284 ميلادى ادّعاى مسيحايى كرد. آنگاه ادّعاى خويش
را كتباً انتشار داد(225) و سال 1290 ميلادى را تاريخ ظهور خويش دانست. در اين
هنگام شكّ و ترديدهايى در سيسيل پديد آمد و مردم براى كسب تكليف نزد رَبّى سليمان
بن اَدِرِت، مقام رسمى يهوديت اسپانيا رفتند. وى پاسخ داد كه از ادّعاى ابوالعافيه
باخبر است، ولى او را تنها يك ماجراجو مىداند. وى يهوديان را از پذيرفتن تعاليم
افراطى او بر حذر داشت.(226) اين فتوا اميدهاى ابوالعافيه براى شناخته شدن به عنوان
مسيحا را كاملاً در هم شكست. مسيحاى ناكام پس از چند تلاش ناموفّق براى باز گرداندن
شهرت خويش، سرانجام، از صحنه بيرون شد.
چند شيّاد ديگر
اندكى بعد دو ماجراجوى ديگر در اسپانيا برخاستند، يكى در روستاى اِيْلون در ايالت
سِگُويا و ديگرى در شهر مهمتر اَويلا. آنان ادّعاى نبوّت مىكردند و به زبان اهل
عرفان از آمدن مسيحا دم مىزدند. نبىّ شهر اَويلا، نيسيم بن ابراهيم هواداران
بسيارى پيدا كرد. آنان، علىرغم هشدارهاى ربّانى محترم شهر بارسِلونا، با هيجان
شديد آمدن مسيحا را در روزى كه نبى تعيين كرده بود، انتظار مىكشيدند. آن روز فرا
رسيد، ولى نبىّ شيّاد آفتابى نشد. متعاقب اين امر بسيارى از يهوديان به مسيحيت روى
آوردند و گفته مىشود بسيارى هم ماليخوليا گرفتند.(227)
موسى دو لِئون كتاب زوهَر را منتشر مىكند
منصفانه نيست كه مانند برخى از مورّخان، تمام كسانى را كه گاه و بيگاه ميان
بنىاسرائيل بر مىخاستند و برادران خود را به وعدههاى پوچ مىفريفتند، شيّاد
بناميم. بدون شك برخى از آنان عمداً شيّادى مىكردند، ولى بيشتر آنان دلباختگان
پرشورى بودند كه خود نيز اغفال شده و در واقع، به برترى قدرت خويش باور داشتند و
تصوّر مىكردند يك مأموريت الهى بر عهده آنان گذاشته شده است. شايد ابوالعافيه از
گروه اخير باشد. او، به علّت تعمّق در كشفيّات علم قَبالا كه در آن زمان، تنها علم
حقيقى به مفهوم رايج نزد بزرگترين علماى يهود شمرده مىشد، باور كرده بود كه وى
مورد توجّه مخصوص خداست و خدا براى او رازهايى را گشوده و سرنوشت قوم را به دست وى
سپرده است.
انگيزههايى كه معاصر جوان او موسى دو لِئون (1305-1250 ميلادى( را تحريك كرد،
ظاهراً خالص نبود. مؤلّف كتاب زوهَر،(228) خواه شمعون بن يوحاىْ، خواه ابوالعافيه و
خواه شخص دو لِئون(229) باشد، براى هدف ما تفاوت چندانى ندارد. همين كافى است كه
بگوييم: دو لِئون نخستين ويرايشگر اين كتاب بود كه چند چيز از پيش خود بر آن افزود
و آن را منتشر كرد. حقّا كه جا باز كردن كتاب زوهَر به عنوان يك مرجع، نه تنها براى
پيروان قَبالا، بلكه تقريباً براى همه بنىاسرائيل و تأثير عميق آن بر زندگى و
عادات يهوديان بسى شگفتآور است. در بسيارى از جوامع مطالعه زوهَر بىدرنگ جاى
مطالعه تَلْمود را گرفت؛ زيرا آن نوشته را وحى مستقيم خدا به رَبّى شَمْعون بن
يوحاىْ تصوّر مىكردند و قداست آن را با قداست كتاب مقدّس برابر مىدانستند. بسيارى
از يهوديان تا زمان ما معتقدند كه قرائت كتاب زوهَر، هرچند طوطىوار باشد، براى
تهذيب نفس و ارتباط گيرى با خدا كفايت مىكند. آداب و رسومى كه در كتاب زوهَر توصيه
شده، بعداً در كتاب شولْحان عاروخ درج گرديد و در زمانهاى بعد بيشتر يهوديان حتى
كسانى كه الهى بودن كتاب زوهَر را نمىپذيرفتند، آنها را معمول مىداشتند.
محاسبه تاريخ ظهور مسيحا در كتاب زوهَر
همان طور كه توقّع مىرود، انديشه مسيحايى در كتاب زوهَر مقامى رفيع دارد و در
حقيقت آن كتاب در برخى از موارد صريحاً اظهار مىدارد كه مقدّر بود كتاب زوهَر در
آخرالزّمان به آخرين نسل قبل از آمدن مسيحا وحى شود.(230) در كتاب زوهَر، زمان آمدن
مسيحا با استفاده از محاسبات پيچيده حروف اسم اعظم خدا تعيين شده است. در كلمه
»يَهْوَه« حرف »ه« برابر است با 231) 5000) و به پنج هزار سالى اشاره دارد كه
بنىاسرائيل در بردگى و خضوع، زير سلطه قدرتهاى بيگانه به سر بردهاند. پس از اين
پنج هزار سال، هنگامى كه شصت سال )در اسم اعظمِ »يَهْوَه«: ى × و=10*6=60) از هزاره
ششم بگذرد، بنىاسرائيل از زمين بر خواهند خاست و پس از آن هر شصت سال يك بار محبت
خدا به بنىاسرائيل افزايش خواهد يافت؛ تا اينكه در سال 600 از هزاره ششم، ابواب
حكمت آسمانى گشوده خواهد شد و چشمههاى حكمت از زمين خواهد جوشيد و جهان براى ورود
به هزاره هفتم آماده خواهد گشت، همان طور كه انسان در روز آدينه تهيه روز سبت را
مىبيند.(232) از اين محاسبات چنين به دست مىآيد كه كتاب زوهَر توقّع داشت مسيحا
در سال 1300 ميلادى ظاهر شود و اين سال آغاز عصر مسيحايى باشد. تاريخهاى ديگرى
(1648 (233) 1328 براى رستاخيز(234)) نيز مىآورَد، اما آنها را شايد بعداً كسانى
افزوده باشند كه مىخواستهاند هنگام ظهور را با عصر خود مطابق سازند. محاسبهاى كه
اشاره شد نمونه خوبى از مبانى قَبالا براى آرمان مسيحايى است. در تمام اين نوع
محاسبات اعداد مقدّس 7 و 3 نقش مهمّى را بازى مىكنند. مفاهيم كتاب زوهَر در اين
باب به گونهاى برجستگى دارند كه لازم است تفصيلات برخى از آنها را در صفحات آينده
اين كتاب بياورم.
دوران پيش از ظهور
به طورى كه معروف است بر اساس پيشگويى كتاب زوهَر دوران پيش از عصر مسيحايى براى
بنىاسرائيل وحشتناك و محنتبار خواهد بود. امّتها در ستم كردن به بنىاسرائيل بر
يكديگر سبقت خواهند گرفت و »هر گرفتارى تازه چنان شديد خواهد بود كه گرفتاريهاى
قبلى را از يادها خواهد برد.« پيش از آمدن مسيحا يك ستون آتش در جهان ظاهر خواهد شد
و چهل روز در برابر چشمان اقوام روى زمين برپا خواهد بود. آنگاه مسيحاى پادشاه براى
حركت از مكانى در فردوس به نام »لانه گنجشك«(235) فرمان خواهد يافت. او نخست در
ايالت »جليل« ظاهر خواهد شد؛ زيرا »جليل« نخستين ناحيهاى بود كه به دست روميان
ويران گرديد. يك ستاره تابان در آسمان ظاهر خواهد شد و هفت ستاره ديگر آن را محاصره
خواهند كرد. آنها به مدت هفتاد روز، روزى سه بار با آن ستاره تابان خواهند جنگيد و
هر شب بلعيده و هر صبح بيرون افكنده خواهند شد. پس از هفتاد روز آن ستاره از ميان
خواهد رفت. مسيحا در ستون آتش مذكور پنهان خواهد شد و بهدوازده ماه نامرئى خواهد
بود. سپس وى را به آسمان برده، تاج پادشاهى بر سر او خواهند گذاشت و تمام قدرت و
شوكت يك پادشاه را به او عطا خواهند كرد. آنگاه وى به زمين فرود خواهد آمد و ستون
آتش دو باره مرئى خواهد شد. مسيحا در سراسر عالم معروف خواهد گرديد و ملتها همراه
با بسيارى از يهوديان بىايمان با او به جنگ بر خواهند خاست. سپس جهان به مدت
پانزده روز تاريك خواهد شد و جمعى از مردم در آن دوره خواهند مرد.(236)
در سال 73 از ششمين هزاره آفرينش جهان (1313 ميلادى( تمام اقوام در رم گرد خواهند
آمد و خدا بر آنان باران آتش، تگرگ و سنگ فرو خواهد ريخت و ايشان به استثناى
پادشاهانى ]؟[ كه به رم نيامدهاند، هلاك خواهند شد. اين پادشاهان نيز خواهند خواست
با مسيحا جنگ كنند و ]فرزندان [اسماعيل در محاصره كردن اورْشَليم به آنان خواهد
پيوست. اما »او كه بر آسمان نشسته است، مىخندد.«(237) بسيارى در پرستش خدا با
يهوديان همراه خواهند شد و بدين گونه، خلقت تازهاى خواهند يافت؛ زيرا خدا ارواح
تازهاى براى بازماندگان ايجاد خواهد كرد و آنان را براى ورود به هزاره هفتم آماده
خواهد ساخت.(238)
در جايى ديگر،(239) جزئيّات امر به شيوه زير دنبال شده است:
هنگامى كه خدا بخواهد اورْشَليم را نوسازى كند يك »نجم ثابت« با هفت »نجم ثاقب«
خواهد جنگيد... روز اوّل، هنگامى كه آن ستاره در رم نمايان شود، سه برج افراشته بر
خاك خواهند غلتيد، آن مكان بزرگ )واتيكان؟( سقوط خواهد كرد و حاكم شهر )پاپ؟( خواهد
مرد. سپس آن ستاره براى همه جهان آشكار خواهد شد. در آن زمان جنگهاى بزرگى در چهار
گوشه جهان برپا گردد و مردم ايمان خود را از دست بدهند. هنگامى كه آن ستاره بزرگ
پديدار شود يك پادشاه مقتدر قيام خواهد كرد و بر تمام ملتها غالب شده، ايشان را به
زير سلطه خويش خواهد برد. هنگامى كه آن ستاره ناپديد شود فلسطين به اندازه چهل و
پنج ميل از محلّ معبد لرزانده خواهد شد... آنگاه مسيحا براى سراسر جهان جلوه خواهد
كرد و حكومت در دستهاى او قرار خواهد گرفت. در زمان آمدن او جهان در تنگى بزرگى
خواهد بود و دشمنان بنىاسرائيل نيرومند خواهند شد، ولى مسيحا از »اَدوم مجرم«
انتقام خواهد گرفت و آتش تمام سرزمين »ساعير« را خواهد سوزاند. آنگاه خدا مردگان را
زنده خواهد كرد.
غالباً در زوهَر پيرامون جريان امور جهان در زمان آمدن مسيحا به تفصيل بحث شده و
شرح جزئيّات امور، معجزات و شگفتيهاى آن دوران به گونهاى لطيف و ظريف است كه قدرت
تخيّل نيرومندترين خيالبافان را مات و مبهوت مىكند!
انديشه »مسيحاى بلاكش«
در زوهَر(240) اشارات گوناگونى به انديشه مسيحاى بلاكش وجود دارد. افسانههايى
مىگويند: هنگامى كه ارواح از گشت و گذار در جهان باز مىگردند و رنج و محنت مردم،
مخصوصاً بلاهاى بنىاسرائيل در تبعيد را شرح مىدهند مسيحا در فردوس از آن داستانها
تكان مىخورَد. آنگاه وى به »كاخ دردها«(241) پا مىگذارد و تمام ناخوشيها و
بلاهايى را كه براى بنىاسرائيل مقدّر شده بر خود مىگيرد و بدين گونه، آلام ايشان
را تسكين مىدهد و آنان را بردبار و شكيبا مىسازد. بدين شيوه، مسيحا خود را
بلاگردان گناهان قرار مىدهد؛ زيرا بنىاسرائيل پس از ويرانى معبد از تقديم قربانى
بلاگردان محروم شدهاند. مجازات به طور كلّى متروك نيست، ولى به »جهان آينده« موكول
گرديده است.(242) معجزه رستاخيز مردگان در زوهَر يكى ازامور عادى تلقّى مىشود.
قَبالا مدّعى است كه كتاب مقدّس معانى بسيار مهمّى را در پس پرده بيان ساده خود
دارد و بر اين اساس، بسيارى از فقرات اين كتاب از معناى اصلى خود منحرف مىشوند تا
رستاخيز مردگان را اثبات نمايد. رستاخيز چهل روز پس از ظهور مسيحا رخ خواهد داد و
مردگانِ از خاك برخاسته به شادابى يك كودك سه ساله و به قداست فرشتگان خواهند
بود.(243)
بزرگترين دستاورد عصر مسيحا
كتاب زوهَر چيزهاى اندكى بر مفهوم رايج مسيحايى عصر خود مىافزايد و عمدتاً به شرح
جزئيّات مىپردازد. مسيحا پيش از خلقت جهان در تصوّر الهى حضور داشته است و صفاتى
نزديك به صفات الهى به تكرار و تأكيد به او نسبت داده مىشود. وى از گناهان قوم خود
رنج مىبرد و به آنان در تحمّل مجازات گناهان كمك مىكند.(244) زوهَر به مسيحا بن
يوسف نيز به عنوان كسى كه بر يك كرسى در مقامى پايينتر مىنشيند، اشاره
مىكند(245) و فعاليتهاى بسيار اندكى به او نسبت مىدهد. در مفهوم قَبالايى بيشترين
برخوردارى در زمان مسيحا عبارت است از باز شدن درهاى حكمت و آشكار گرديدن اسرار
شريعت كه طبق كتاب زوهَر چيزى نيست جز انتشار جهانى حكمت قَبالايى، اين تنها حكمت
واقعى؛ و خدا به طور مستقيم پارسايان تمام نسلها را بر اين اسرار واقف مىكند.
هنگامى كه تمام اين امور تحقق يافت، بشريت براى ورود به هزاره هفتم يعنى هزاره
استراحت و تأمّلات الهى، آماده مىشود. اين انديشه با انديشه اصلى زوهَر مبنى بر
اينكه روح آدمى مخلوق خدا نيست، بلكه از او صادر شده است، مطابقت دارد. اوج كمال
انسانى هنگامى است كه روح وى پس از مطالعه و سرسپردگى و پديد آمدن يك حالت وجد و
خلسه، دو باره با سرچشمه خود كه روح الهى است، متحد شود.
گسترش معرفت قَبالايى
كتاب زوهَر بيش از هر يك از آثار ادبى جهان در دلها جا باز كرد، قَبالا را بر اساس
محكمى استوار نمود و طرفداران قَبالا در طىّ قرنهاى متمادى آن را كتاب مقدّس خود
مىشناختند. البته نبايد تصوّر كنيم كه جهان يهوديت كاملاً مجذوب قَبالا شد و
خلاّقيت خود را از دست داد. در همان زمان بسيارى از شاعران، فيلسوفان، دولتمردان و
سياستمداران در اسپانيا و پرتغال درخشيدند كه برخى از آنان به نحو قابل ملاحظهاى
از زوهَر فاصله گرفته بودند. بر اين اساس، يك ربّانى مشهور به نام حَييم بن
گاليپاپا (1380-1310 ميلادى( در نامهاى سرگشاده(246) ادّعا كرد كه پيشگوييهاى
اِشَعْيا و دانيال در مورد مسيحا در عصر مَكابيان تحقق يافته و اعتقاد به مسيحا در
زمان حاضر هيچ اصلى در كتاب مقدّس ندارد.
يوسفآلْبو (1444-1380ميلادى( كهقبلاً بهافكار وى درباره رستاخيز اشاره شد،
يكنظريه عقلانى نيز درباب مسيحا داشت. اوبهتكرار اظهارمىكرد كه هرچند هر يهودى
حق دارد به آمدن مسيحا ايمان داشته باشد&