دستنوشته های شخصی
 توبه

ای کاش آن نيرو را در خود ميافتم که بگويد : نقطه , سرخط !
**********
زندانی

ديواری بدور خود ساخت .
گفت : دنيا را در بيرون ديوارم به بند کشيدم .
******************
اشراق

سر بزير افکنده و سخن ميگفت .
حرفش را نمی فهميدم .
سر بلند کرد و به چشمانش نگريستم .
ديگر حرفی برای زبان نماند .
******************
يه بابائی و خدا ...

دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .
يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !
****************
آزمودن

آزمودن بهترين راه آموزش است ولی چه بهتر آزموده ديدن .
*******************
پاداش پاکی

شبنمی براق و زيبا , چون بلوری آرميده روی دست شاخه ای گل , سر نهاده در بر آغوش برگی , در سکوتی پر زفرياد از تللالوء های زرين , چون
بلوری سيم فام از شدت يکرنگی او , ميتوان ديد از تنش سبزی برگ نسترن را .
نسترن اما چه ساکت , بيتحرک , پای در خاک , تا مبادا می بجنبد يا بغلطد دانه شرم و حيائش .
چون عروسی در شب وصل , از عرق پوشيده روی و سينه اش را .
ناگهان بادی بپاشد , گرد بادی يا نسيمی , از خطورش رعشه ای آمد بر اندام ظريف نسترن .
نسترن لرزيد و غلطيد و فرو افتاد از رويش نشان بکر معصوميتش يا آبرويش .
سرخ شد سرخ و کمی غمباد , که مبادا باد در گوش فلک يا باغ بر گويد از او افسانه ای پر ننگ و پر عار .
در آن افسوس ناگه , ريشه هايش سردی آبی چو مرواريد غلطان را گرفتند و شبنم باز گشت از ريشه های خاکی او تا رخ افلاکی او .
نسترن هم رنگ نور
نور هم رنگ خدا بود .
**********
لايق چيستم ؟


چقدر دست نايافتنی ميشوی آنگاه که روی از تو ميگردانم .
و از رگ گردن به من نزديکتری آنگاه که ميخوانمت .
صبح روزی دست تمنا به سويت دراز ميکنم و شبانگاهان سنگ به آستان حضورت ميزنم .
***********
ای آفتاب حسن وقت است که باز آئی

اگر روزی تو را می يافتم در ناکجاهايت
سرم را با دو دستم می نهادم پيش پاهايت
پر از تقويمهای کهنه کردم خانه خود را
به اميدی که اينک نا اميدم از تماشايت
تو اصلا جای من حالا بگو چه می کردی
اگر چون برگ ميپوسيد تمام آرزوهايت
********************
توکل

در فراسوی نگاهت اميد را ميتوان جست .
اميدی که برای من سنگين است و مرا نيروی تحمل آن نيست .
من آن توکل را ندارم که بر اساسش اميدم را تاييد کنم .
زيباست آن دل آرام و قلب مطمئنت .
و خوشا بحال آن ضمير پاکت .
***************
رنگ دل....

چشم كه گشوديم دنيا بود و شهر بود و مردمان د ر جامه هاي رنگين .
هر يك به رنگي و رنگی برنگی......
رنگها زيبا و چشم نواز و عصيانگر.
گشتيم وبيشتر گشتيم تا مگر جامه اي بيابيم همرنگ دل خود كه گفته اند
\" مرد را آن به كه صورت و سيرت همسان \"
روز به پايان آمد و نيافتيم رنگي بي رنگ .
رنگ دلمان رنگ بي رنگي.
بايد هچو شيشه بود
دو رو و يکرنگ
نه چون آئينه دو رو و دو رنگ و دروغ گو !
***********
راه مرد می خواهد

چه تاريک است
ای کاش چوبدستی می يافتم فراز و نشيب اين راه سنگلاخ را.
آه ... چه حرف چوبدست می زنی که ديگر دستی نمانده کتفم را.
راه ، رفتن می خواهد...
************
آسمان بار امانت نتوانست کشيد

جزيره اي که در آن بدور خود تار تنيده اي را سالهاست آب فراگرفته ،
چشمانت را بگشا .
اين تاريکي را صبح روشني در پس نيست .
نور خورشيد راهي به اين ظلمت ندارد .
باقي راه را بايد با چشم دل پيمود .
************
کوچ

وقتی روحی بزرگ گرفتار قفس حقارتها گرديد , سر به عصيان ميگزارد .
و حقارت را تاب نتواند آرد .
افسوس بر آن بزرگی که دلخوش بر حقارتهای زنده بودن گرديد , که خويش در بر خويش قفس ميتند و از سستی قفسش ميهراسد .
***
پرستوئی که مقصد را در کوچ کردن ميداند از ويرانی لانه اش نميهراسد .
اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر .
*******************
کفر

سر در گريبان , به سايه خود خيره و بدنبال آفتاب ميگردد .
****
کاش ميتوانستم به او بگويم : خوشا بحالت !
من آفتاب را ميبينم ولی باز هم بر کفر خود باقيم .

*********
اگر بار گران ....

سبک بالان خرامیدند و رفتند .
بار گران بوديم , مانديم .
مائيم که نتوانستيم اعمال خود را بر دوش گذارده , دل از خاک برکنيم .
ای کاش ميتوانستم که اين بار مملو از آرزوها را درون خود بسوزانم و آرزوئی جز سفر در سر نپرورانم .
کی خواهم توانست که بگويم : نی ام از عالم خاک .
با عزم رفتن ميتوان گريخت .
برايم هنوز قفس دنيا معنائی ندارد .
پس بايد ماند تا اين بار گران را سبک کرد .

**********
حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی ...

بدا به حال پيرمرد دريازاد طوفان پرورده ای که به گنداب برکه ای حقير بسنده کند چونان عقابی که به مقام مگسی تن در نهد .
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده اند ***** شاه بازان طريقت به مقام مگسی

................

و خوشا به حال غوک چاه نشينی که در هوس دريا شب را به سحر ميرساند .

.................
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش ***** وه که بس بيخبر از اين همه بانگ جرسی

و خوشتر بحال مست بيخبر ..... !!


*****************
ديروز , امروز , فردا

يادش بخير ديروزمان را که جاری چشمه ها , حسرت نگاهمان را داشتند و بلندای قله ها حقير عظمتمان .
و امروز گرفتار کدامين قانون غير اساسی شده ايم که چشمانمان گرينوف شيطان شده و بلندای وجودمان حقير نام و نان ...

...... و فرياد از فردايمان .

**************
او یافت

عمری به جستجوی نویسنده بود: خالق نقشش .
غافل از اینکه تمام این مدت ،خود در حال رقم زدن سطرسطر داستانش بوده .
نویسنده خودش بود .
دیگر بهانه ای برای ادامه داستان نداشت .


*****************
خطاهايم


وقتی به خطاهايم عادت کردم ، آنها را سجايای اخلاقی شمردم .
واقعا آنگاه برای تغييرم دير بود .
ولی باز جايش بود که بازگردم ...

***********
سرنوشت


سرنوشت را بايد نوشت نه آنکه قبول کرد .
براستی که سرنوشت از اعمال حال ما ساخته ميشود نه از آرزوهای آينده .
و چه بهتر دور انديشی و بار سفر بستن .
نه حسرت گذشته خوردن و آينده بر باد دادن .


***

هميشه لازم نيست از کوه بالا بروی تا مطمئن شوی که بلند است !


**********************
زيبا , زشت و زشت تر


چه زيباست ديوانه بودن و عاقلانه عمل کردن و متفاوت بودن و جلب نظر نکردن .
و زشت است همرنگ جماعت شدن و کور شدن .
و زشت است نياز بزرگان و چه زشت تر سيری فرومايگان .

*********************
خاطرات


چون تصويری شفاف بر لوح دلم جلوه گری ميکنند .
نميتوانم نسبت به کاستيهايم بيتفاوت باشم .
خود را دلداری ميدهم که شايد توانی بيش از اين نداشتی .
ولي براستی ميدانم که چه ابلهانه و بيخردانه لحظات را به باد فنا سپردم .
و حال حسرت لحظه های گذشته ام را عطف به آينده ميکنم .
و براستی : ان الانسان لفی خسر ....
وای بر من ...


******************


زیباترین افسانه



همیشه افسانه ذهنم بودی.

وقتی آمدی حسرت افسانه هایم را خوردم.

********************************************

و ان مع العسر يسری



گرمای آفتاب پس از يک طوفان سخت زيباتر از رنگين کمان پس از بارش ملايم باران بهاريست .

********************************************

شجاعت ، حماقت



جايی که بايد از عقل استفاده کرد ، نشان دادن شجاعت نيازی نيست.

********************************************

تفکرات



شايد تنها دليل خلق بيابان آن باشد که با ديدن نخلی لبخند بر گونه ات جاری شود.

********************************************

ويرگول ها



من ، تو

مقصر ويرگول است.

********************************************

سلام زيباترين بهانه



زنجيرهای فرسوده علت و معلول ديگر توان تحمل روابط را ندارند .

نگاه ها نيز ديرزمانيست که تلاقی را فراموش کرده اند .

ديگر در چشمان کسی نميتوان خيره گشت .

بايد بهانه ای ديگر جست.

********************************************

خطر غرق کشتی در ساحل کمتر از درياست.

ولی کشتی را جای در درياست .

****************************

وقت نزدیک است و ماه را سکوتی تاریک فرا گرفته



دریای دلم آنقدر بزرگ شد آنقدر بزرگ شد که دیگر در ظرف هیچ دلداری جای نمی گیرد.

وای ...هیچ لیلی را جرات شکستن جام من نیست.

********************************************

او یافت


عمری به جستجوی نویسنده بود: خالق نقشش. غافل از اینکه تمام این مدت ،خود در حال رقم زدن سطرسطر داستانش بوده.

نویسنده خودش بود.دیگر بهانه ای برای ادامه داستان نداشت.

********************************************

خطاهايم



وقتی به خطاهايم عادت کردم ، آنها را سجايای اخلاقی شمردم .

واقعا آنگاه برای تغييرم دير بود .

ولی باز جايش بود که بازگردم ...

********************************************

دشمن



اگر در دشمنی زياده روی کنی ضرر ميکنی .

اگر کم کاری کنی مغلوبی .

پس به شکرانه پيروزی دشمنت راببخش ولی با او دوستی مکن .

********************************************


عاقبت خاک گل کوزه گرانيم .



ميگذرد و مينگرد .

که ها گذشتند و نگريستند ؟!

به کجا رفتند و به چه رسيدند ؟

********************************************

سخن



نه سکوت عاقلی مفيد است

نه سخن جاهلی مشکلی حل ميکند !

********************************************

سوال

چگونگی سوال مهم نيست .

چرای سوال مطرح است !

********************************************

منصفانه



وقتی کسی با گمان نيک به تو نظر کرد, منصف باش و حرفش را با عملت تصديق کن .

********************************************

سرنوشت

سرنوشت را بايد نوشت نه آنکه قبول کرد .

براستی که سرنوشت از اعمال حال ما ساخته ميشود نه از آرزوهای آينده .

و چه بهتر دور انديشی و بار سفر بستن .

نه حسرت گذشته خوردن و آينده بر باد دادن .

********************************************

زيبا زشت و زشت تر



چه زيباست ديوانه بودن و عاقلانه عمل کردن و متفاوت بودن و جلب نظر نکردن .

و زشت است همرنگ جماعت شدن و کور شدن .

و زشت است نياز بزرگان و چه زشت تر سيری فرومايگان .

********************************************

سادگی



ميتوان زندگی کرد .

ولی آيا ميتوان به همين سادگی مرگ را نيز به تمثيل کشيد ؟

پس از آنرا چه ؟

********************************************

بذاريد ساده بگم , دلم پوسيد 888 با غم و ناله بگم , دلم پوسيد

نرگس و سنبل و سوسن ميدونن 8888 حالا با لاله بگم , دلم پوسيد

عاقلا از دل و دلبر چه خبر ؟ 88888 من ديوانه بگم , دلم پوسيد

دل من مثل صدف منتظره 888 ولی \"دردانه\" بگم , دلم پوسيد

آشنا درد منو نمي شنوه 88888 با تو بيگانه بگم , دلم پوسيد

گوش دنيا که پره , من بعد از اين 888 گوشه خانه بگم , دلم پوسيد

مشکله گفتن غمهای (غريب) 8888 بذاريد ساده بگم , دلم پوسيد

********************************************

پاداش پاکی



شبنمی براق و زيبا , چون بلوری آرميده روی دست شاخه ای گل , سر نهاده در بر آغوش برگی , در سکوتی پر زفرياد از تللالوء های زرين , چون بلوری سيم فام از شدت يکرنگی او , ميتوان ديد از تنش سبزی برگ نسترن را .

نسترن اما چه ساکت , بيتحرک , پای در خاک , تا مبادا می بجنبد يا بغلطد دانه شرم و حيائش .

چون عروسی در شب وصل , از عرق پوشيده روی و سينه اش را .

ناگهان بادی بپاشد , گرد بادی يا نسيمی , از خطورش رعشه ای آمد بر اندام ظريف نسترن .

نسترن لرزيد و غلطيد و فرو افتاد از رويش نشان بکر معصوميتش يا آبرويش .

سرخ شد سرخ و کمی غمباد , که مبادا باد در گوش فلک يا باغ بر گويد از او افسانه ای پر ننگ و پر عار .

ودر آن افسوس ناگه , ريشه هايش سردی آبی چو مرواريد غلطان را گرفتند و شبنم باز گشت از ريشه های خاکی او تا رخ افلاکی او .

نسترن هم رنگ نور شد .

نور هم رنگ خدا بود .



********************************************



نکنه مکر \"بنی ساعده\" تکرار بشه ......





توی يه دشت قشنگ * * * با گلای رنگارنگ

بالای چشمه ی نور * * * اونور دريای شور

دهی بود پر از رمه * * * هرچی من بگم , کمه

سبزه هاش , سبز و زياد * * * مردماش , ساده و شاد

بگذريم تو ده ما * * * ده اين قصه ی ما

همه جور , آدم بود * * * بداش اما , کم بود

ده ما يه پيری داشت * * * اين بيشه چه شيری داشت !

عاشق آدما بود * * * عاشقش هم خدا بود

کنار اين ده ما * * * وسطای سحرا

شهری بود شهر فرنگ * * * آدماش رنگ و وارنگ

حسود و بد ذات و شر * * * حيله کار و خودسر

دشمنن با ده ما * * * ده ما خونه ی ما

چی بگم , با کی بگم ؟ * * * چی , ز ناپاکی بگم ؟

ده ما خوابيده بود * * * دشمن اما ديده بود

خوابای زشت و پلشت * * * خواب فتنه توی دشت

کم کمک زمزمه شد * * * توی ده ولوله شد

يکی از آب گله کرد * * * يکی نون , بهونه کرد

چرا زنها تو خونن ؟ * * * چرا مردا بيرونن ؟

رنگ اون شهر فرنگ * * * جوونا رو کرد , رنگ

خلاصه بلوا شد * * * سر زنها وا شد !

ديگه اون غيرت مرد * * * دل عزت افسرد

پير ما دلخونه * * * همه رو ميدونه

يه روزی حرفی گفت * * * مث يه غنچه شکفت

گفت ای مردم ده * * * ديگه غصه بسه

هر که را دردی هست * * * دل پر دردی هست

صبح فردا توی دشت * * * بياره آب , تو يه تشت

همه ی مردم ده * * * از تعجب , واله

( کاين چه امرست و چه کار؟ * * * آب در ده بسيار !! )

هر کسی چيزی گفت * * * حدس خود رو واگفت

صبح فردا زن و مرد * * * عاشقای پيرمرد

زودتر از خورشيد * * * جمع شدن , دور يه بيد

همه از ريز و درشت * * * توی دشت , تشتی به پشت

منتظر که پير بياد * * * دل مردم بشه شاد

بسکه آدم توی دشت * * * وايساده بود با يه تشت

دشت هم گشته کبود * * * انگاری محشر بود

پير فرزانه ی ما * * * اومد و رفت بالا

روبه مردم شد و گفت * * * هرکه حرفم رو شنفت

تشتشو خالی کنه * * * تا مگه کاری کنه

تموم مردم ده * * * دست در دست گره

آب و خالی کردن * * * سيل , جاری کردن

سيل بنيان کن آب * * * حيله ها , کرد خراب

مردم شهر فرنگ * * * شهر پر ننگ و خدنگ

تا که سر جنبوندن * * * غزلا رو خوندن

همشون عين حباب * * * که سوارند بر آب !

سوی دريای فنا * * * به شتابن , به شنا

وقتی آفتاب دميد * * * زمينو , رنگی نديد !

کوه , دريا , صحرا * * * همه شد رنگ خدا

اهل ده يکرنگن * * * با هم و همرنگن

آدماش پير و جوون * * * هم صدا و هم زبون

گرد پير مهربون * * * ميخونن تا لب جون

خدا جون آی خدا جون * * * آی خدای مهربون

نکنه صاحبمون * * * بشه تنهای زمون

نکنه مکر عدو * * * يا \"بني ساعده\" خو

بشه تکرار , خدایا * * * توی اين دوره ی ما



********************************************



فقر



چه فقیر هستیم که با فواره آبی شاد می شویم.

و چه فقیرتر زمانی که می نگریم به کسانی که در کوهی زندگی می کنند و آب چشمه ای از درون خانه شان جاری است.

کنار چشمه شان ....

******

تراژدی زندگی



زن: خسته ام.

مرد:من هم.

زن: چه تفاهمی!؟

مرد: افسوس که خستگی توان ادامه راه را از ما گرفته.

زن: کاش...

***

و این \"کاش\"ها ،\"ولی\"ها،\"اما\"ها،\"اگر\"ها هنوز ادامه دارد.



******



شعر، خدا ،آبی



دوست دارم خدا را ، شعر را و آبی را

کاش شعری می سرودم و خدا آبی ترین کلمه شعرم می شد.



******

قاصدک من



قاصدکی سوار بر باد

آرام و پرغرور

اندکی دورتر از شعاع انتظارم

می گذرد.

چشمانم همراه قاصدک

در آسمان گم می شوند.



******



کنونم یارای آن نیست یافتن قافیه ای شعرم را ...



******



حال که قرار است سفيدی کاغد به سياهی قلم آلوده شود بگذار تا



***********

سينه خردمند صندوق راز اوست

خوشروئيش وسيله دوست يابی

و شکيبائيش گورستان مشکلاتش



********

هميشه تاريکترين زمان قبل از طلوع خورشيد است .

*******************



ارزشها



زمانی که صدای شکستن حجب از گناه و بدی عصيان و ترس از مرگ و آينده اش , به گوش رسد , ميتوان بسادگی زيست .

همچون ساير حيوانات .



********************************************



دليل خلقت



کودکی و بازی .

جوانی و مستی .

پيری و سستی .

پس کی ... ؟



********************************************

راه



من هستم , تو چطور ؟

جوابی نداد .

پيش پايم را نگريستم .

همان نقطه آغاز بود .

راه را نگريستم .

دراز بود و بی پايان .

و در انتهای تنهائی در نقطه آغازم ...



********************************************

کاش بودم



فاطمه بضعهٌ منی فمن اغضبها اغضبنی



بخدا قسم هنوز قلبم از آتش آن در ميسوزد .

هنوز صدای آن سيلی را در گوشم ميشنوم .

نميدانم , مگر مردم مدينه کور بودند؟

مگر نميشناختند ؟

ميگويند نبايد حسرت گذشته را خورد ولی من فرياد ميدارم : کاش در آن کوچه بودم .

کاش بودم و آن سيلی در گوش من صدا ميکرد .

کاش بودم و ضرب قلاف شمشير را من بر جان ميخريدم .

کاش بودم و ريسمان را ....

کينه مغيره از دل من نميرود .

نبايد هم برود .

ما در آرزوی آنيم که باشيم زمان انتقام .

همو برای ننگ اسم مرد برای تمام تاريخ کافيست .

ميگويند : خليفه فرمان داد !!

من کينه خليفه را در دل دارم .



آتش به آشيانه مرغی نميزنند *** گيرم که خانه , خانه آل عبا نبود .



********************************************

خستگی , اين آخرين آفت رسيدن خود را يافته ای .

راه را جوئيده ای و از گذرگاه شک به سلامت گذشته ای .

حال در مسير هستی , راه بی انتها مينمايد .

همت والاست ولی اين امانت چقدر سنگين ميتواند باشد .

خسته ميشوی .

هيچکس نيست .

قبول کرده بودی که بخود وانهاده شده ای و هيچکس در پايان راه انتظارت را نميکشد , همانطور که کسی بدرقه گر آغازت نبود .

بفکر چاره ای .

ميخواهی در هر صورت خلاص شوی .

بفکر فرو ميروی :

چکار کنم ؟ خسته شده ام . ديگر نميتوانم .

آنوقت است که خيلی چيزها به ذهنت خطور ميکند :

گريه , تضرع , درخواست , توکل , عصيان , ....



راه فراری نيست .

راه ناپديد گشته ...

تو پايان راه را نديده ای ...

منتظر بمان ولی با اميد .



********************************************

کدام >آری< , کدام >نه<





و ناگاه آن >آری< گوی بزرگ برخواست و گفت >نه<

و تا ابد رانده شد .

و آنان که >آری< گفتند تا ابد ماندند .





صحبت بر سر >آری< گفتن يا >نه< گفتن نيست .

حرف حرف چگونه گفتن است .

حرف کی گفتن .

حرف چرا گفتن .

آنکس که عمری >آری< گفت و خود ندانست که چه گفته هميشه ميماند .

هيچگاه از پس حيوانيت جسم خويش بيرون نخواهد آمد .

اين است فرق حيوان ناطق با اسفل موجودات .



********************************************

گنجشكك روي سيم برق ديگر نمي لرزد.چند روزيست كه سايه زشت آن كلاغ پير نيست
ازبام خانه مان رخت بربسته.آري دعايمان بالاخره مقبول افتاد.
ما آن كلاغ زشت را به سنگ صبر و انتظار رانديم.
ولي مگر آن كلاغ عهد نبسته بود كه تا كوچ ما از اين خانه بر سر ما سايه
افكند؟آيا براستي ما نجات يافته ايم و يا تحت استدراج حضرت حق به سوي
منزلگه ويرانه خويش در حركتيم؟
سنستدرجهم من حيث لا يعلمون



********************************************



خطاب به خودم:



ای پسرچندبه کام دگرانت بينم ؟ سرخوش ومست زجام دگرانت بينم؟



مايه عيش مدام دگرانت بينم؟ ساقی مجلس عام دگرانت بينم؟


يار اين طايفه خانه برانداز مباش !


ازتوحيف است بدين طايفه دمسازمباش !


ميشوی شهره بدين فرقه هم آواز مباش !


غافل از مکر رفيقان دغاباز مباش !



به که مشغول بدين شغل مسازی خود را این نه کاريست مبادا که ببازی خودرا



........................

...........................



گرچه ازذهن \"غريب\" آن هوس رويش رفت وزدلش آرزوی قامت دلجويش رفت


شد دل آزرده و آزرده دل از کويش رفت با دل پرگله از نا خوشی رويش رفت



حاش لله که زدل \"عشق\" فراموش کند!


سخن مصلحت آميزدلش گوش کند!

********************************************



ميخزيد .....

در انديشه پرواز بود ... .

به آرزويش رسيد .

و سرانجام پروانه شد .



--------

ما راه ميرويم .

در چه انديشه ايم ؟



********************************************



وقتی روحی بزرگ گرفتار قفس حقارتها گرديد سر به عصيان ميگزارد .

و حقارت را تاب نتواند آرد

افسوس بر آن بزرگی که دلخوش بر حقارتهای زنده بودن گرديد که خويش در بر خويش قفس ميتند و از سستی قفسش ميهراسد .

پرستوئی که مقصد را در کوچ کردن ميداند از ويرانی لانه اش نميهراسد .

اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر .



********************************************

دمدمای غروب کنار یه ده قشنگ توی دشت سر سبز یه <بابائی> وایساده بود .

می خواست مناجات کنه !

روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !

یدفعه یه ستاره دنباله دار از این ور آسمون به اونور آسمون پر کشید !

طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدایا با من حرف بزن !

یهو صدای چهچه یه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....

بازم گفت : خدایا لااقل یه معجزه نشونم بده !

یدفعه صدای گریه یه بچه که همون وقت بدنیا اومده بود دشتو گرفت .

یارو بازم نگرفت !

گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !

خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .

مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفید خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !



********************************************

وانا اليه راجعون





و ناگاه جرس فرياد ميدارد که : بربنديد محمل ها .

آنگاه وقت افسوس بر حال مسافر غافل عصيانگر است .

عمری در آن خيال که چه خورد صيف و چه پوشد شتاء .

آری , براستی غفلت از بزرگترين حقيقت عالم وجود , خسران غير قابل بخششی است .

اين قفس استخوانی زندانی بيش نيست و ما نيز مرغ اين عالم نيستيم .

بربنديم محمل ها .......

********************************************


توضيح دلنامه نويسان .......


[[ توی اين مدت که ما ( مهدی و متين ) شروع به نوشتن کرديم خيلی ها اين نقد رو بر ما داشتن که چرا ما خيلی يه جوری مينويسيم ! يا بقول خودشون منفی نگريم ؟! توی اين مطلب سعی کرديم نقطه نظرات و موضع اصلی خودمونو از نوشتن اين حرفا بيان کنيم . ]]


خدا ،عشق ،گنجشك ، كلاغ ، زشت ، زيبا ، ميوه ممنوعه ، انا اليه راجعون و دو تا بخت برگشته كه يك روز تصميم گرفتند اون طور كه هستند باشند.



ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم *** جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشيم *** سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم

شاه اگر جرعه رندان نه بحرمت نوشد *** التفاتش بمي صاف مروق نكنيم

آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند *** تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم

حافظ ! ار خصم خطا گفت نگيريم بر او *** ور بحق گفت جدل با سخن حق نكنيم



قالب ساده وبلاگ، كوتاهي و بلندي نوشته ها، عنوان مطالب ، جهت گيري منفي گرايانه وبلاگ، صادقانه ننوشتن ، تكراري نوشتن و دهها مسئله ديگر كه مطرح شد و آنچه كمتر بدان توجه شد جان مطالب و انديشه اي است كه در پشت صورت بظاهر ساده كلمات نهفته است.

در تمام مطالب نوشته شده از كاراكترهاي تصويري استفاده نشده است و همه جا سعي شده ضمير جمع بكار رود تا رد پائي از نويسنده برجا نباشد و مخاطب تنها متوجه نوشته شود.

اينكه نويسنده \"چه\" مي نويسد امري نيست كه در دايره خواسته مخاطب بگنجد.

آنچه تحت نقد و نظر در مي آيد \"چگونه\" نوشتن است و نوشته مبتذل نوشته اي است كه در آن به مخاطب توهين شده باشد و اين توهين وقتي شكل مي گيرد كه نويسنده سعي كند خود را آنقدر سانسور كند تا تحت فهم مخاطب درآيد.

نوشته اي اينچنين نه تنها هيچ نقشي در رشد مخاطب ندارد كه اغلب باعث پسرفت خود نويسنده مي شود.

آنچه در دلنامه نوشته مي شود- زشت يا زيبا، خوب يا بد- بازتاب افكار و عقايد نويسندگان آن است .

نويسندگاني كه اگر از آنان بپرسند خود چه قدمي برداشته ايد؟ از فلسفه و داستان وشعر و فيلم و موسيقي و قرآن و زبان و كامپيوتر دم نخواهند زد. آنان اگر كاري كرده باشند ، قدمي است كه در جهت نزديكي قلب و زبان خود برداشته اند.

دلنامه سعيي است در به تصوير كشيدن گوشه اي از اين مهم.

تمام تلاش اين مجموعه دو نفري در برپايي وبلاگ دلنامه را به چيزي مثل ضرورت و تقدير و \"نمي دونيم چطور شد كه شد\" و در يك كلمه به آسمان نسبت داد . ولي براي يك بار هم شده اندكي صداقت به خرج داده و با صداي بلند اعلام مي داريم كه اين حركت كاملاً از سر نياز بوده ، نيازي زميني به دوست ، به كساني كه از جنس تواند , به كساني كه صدايت را مي شنوند.اگر بگويند تنها دليل خدا براي آفريدن انسان همين بوده كه بگويد \" انني انا الله \" چندان جاي تعجبي ندارد. پس چرا ساكت بمانم ، تنها صداست كه مي ماند

\" ما خود نيز از ياد خود رفته ايم و نيك مي دانيم كه گرد حديث نام گشتن چيزي جز ننگ به دنبال نخواهد داشت. \"



از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت *** يكچند نيز خدمت معشوق و مي كنيم



********************************************

که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم ...



تا قابليت قابل وجود نداشته باشد فاعليت فاعل کار بجائي نخواهد برد .

خدايا چشم ما را توانائي ده که اين قابليت را در خود جای دهد .



********************************************

حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی ...



بدا به حال پيرمرد دريازاد طوفان پرورده ای که به گنداب برکه ای حقير بسنده کند چونان عقابی که به مقام مگسی تن در نهد .

چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده اند ***** شاه بازان طريقت به مقام مگسی



********************************************



خوشا به حال غوک چاه نشينی که در هوس دريا شب را به سحر ميرساند .



********************************************

کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش ***** وه که بس بيخبر از اين همه بانگ جرسی

و خوشتر بحال مست بيخبر ..... !!



********************************************

سده ای ديگر با چنين خوانندگان يعنی گنديدن جان... اين که هر کس خواندن تواند آموخت سرانجام نه تنها نوشتن , که انديشيدن را نيز تباه خواهد کرد



********************************************

در کوی نيکنامی ما را گذر ندادند...

صد بار بر آن راه رفته بوديم و همه فکرمان اين بود که اين يکبار را بر بام خواهيم رفت ولی زهی خيال باطل که ... .

آری نگاهمان بر آن گنبد زرد اتفاق افتاد. ليک راز همچنان باقيست.

گفتنی ها از کوی دلبر به ارمغان آورديم و آنچه ماند خاطره ای بود زان ديار و دلی که ديگر بازگشت را همراهمان نبود.

زين پس هستيم , مجنون تر از قبل.

من در ميان جمع و دلم جای ديگر است. ..





اصحاب دلنامه در سفر عشق ==> متين - ياسر - مهدی - اکبر - محمد .



********************************************

مست



روزی که مستی سر از بيخبری بدر آورد شايد به آن باور برسد که چه زيباست ديدن و فهميدن و مستی کردن و چه زشت است ديدن و انکار کفر ورزيدن .



********************************************





يادش بخير ديروزمان را که جاری چشمه ها , حسرت نگاهمان را داشتند و بلندای قله ها حقير عظمتمان .

و امروز گرفتار کدامين قانون غير اساسی شده ايم که چشمانمان گرينوف شيطان شده و بلندای وجودمان حقير نام و نان ...



...... وفرياد از فردايمان .



********************************************

مست خراباتی ما



روزی که مستی سر از بيخبری بدر آورد شايد به اين باور دست يابد که چه زيباست ديدن و فهميدن و مستی .

و چه زشت است ديدن و انکار و کفر ورزيدن .



********************************************

سخاوت را آن خوش که بی سوال باشد وگرنه با درخواست سرزنشی بيش نيست .

***

چه زشت است نياز بزرگان و چه زشت تر سيری فرومايگان .

***

چه زيباست بدی که شرمسارت گردانت که پلی است برای اوج و چه زشت است خوبی که باعث تکبرت شود که رودی است طغيانگر که بفنا ميکشاندت .

نقد و انتقاد را ارزشی کمتر از مژدگانی نيست .

********************************************

بدنبال آرزوهايش ميدويد .

هرچه بيشتر تلاش ميکرد آرزوها دست نيافتني تر و فاصلها بيشتر مينمودند .

ناگاه اجل را هم آغوش خود يافت .

با دستی تهی ....



********************************************

حسرت آرزو



بدنبال آرزوهايش ميدويد .

هرچه بيشتر تلاش ميکرد آرزوهايش بيشتر و دست نيافتنی تر ميشدند و او همچنان تقلا ميکرد .

نا گاه اجل را هم آغوش خود ديد .



********************************************



خدا حافظی متين

نمیدونم بايد از کجا شروع کنم ولی فقط همينقدر ميدونم که بايد تشکر کنم .

بايد تشکر کنم که اين چند وقت نوشته های دوخطی منو تحمل کردید .

دیگه متین قلمی برای نوشتن نداره .

برای همین داری این بلاگ رو کامل به مهدی تحویل میده و میره یه گوشه دل پیدا کنه و اونجا زانوهاشو بغل کنه و بشینه فکر کنه .

اگه تو این چند وقت با بعضی از نوشته ها یا حرفا باعث آزار کسی شدم عذر میخوام .

سربلند باشید .

جواد احمدی ( متین آرامدل )

********************************************

غوک چاه نشین



کاش قبول می کردم که نمی بینم.

تا شاید دستم را می گرفتند و سرانجامم این چاه نبود.

**************

ميگذشت و مينگريست .

که ها گذشتند و نگريستند .

به کجا رفتند و به چه رسيدند .

********************************************

دوستی



ارزش انتقاد کمتر از تحسين نيست .

********************************************

دوستی هائی بر پايه نياز .

بر پايه آرزو .

بر پايه هوس .

و دشمنانی که عمر ميگذرانند براساس نقد افکار و اعمالم .

که براستی از دوستانم مفيدترند .



********************************************

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی .



کاش اورا بگويند که دوستش دارم .

که مرا يارای ديدنش نيست .

********************************************



ای آفتاب حسن وقت است که باز آئی





اگر روزی تو را می يافتم در ناکجاهايت

سرم را با دو دستم می نهادم پيش پاهايت

پر از تقويمهای کهنه کردم خانه خود را

به اميدی که اينک نا اميدم از تماشايت

تو اصلا جای من حالا بگو چه می کردی

اگر چون برگ ميپوسيد تمام آرزوهايت

********************************************

منطق عشق





منطق عشق , منطق دليل و برهان نيست .

منطق صغری و کبری نيست .

منطق علت و معلول نيست .

منطق عاشق و معشوق است .

منطق اميد و آرزو .

منطقی که فقط عشاق به آن استناد ميکنند و عقلا به مضحکه بر مجلس عقل .

و من بر همان منطق تو را ميپرستم و ميستايم .





دلنامه

تسليم

خويش

********************************************

خاطرات



چون تصويری شفاف بر لوح دلم جلوه گری ميکنند .

نميتوانم نسبت به کاستيهايم بيتفاوت باشم .

خود را دلداری ميدهم که شايد توانی بيش از اين نداشتی .

ولي براستی ميدانم که چه ابلهانه و بيخردانه لحظات را به باد فنا سپردم .

و حال حسرت لحظه های گذشته ام را عطف به آينده ميکنم .

و براستی : ان الانسان لفی خسر ....

وای بر من ...

********************************************

ننگ است از ميدان رميدن آرميدن

حکم جلودار است سر در پيش داريم .



********************************************

توکل



در فراسوی نگاهت اميد را ميتوان جست .

اميدی که برای من سنگين است و مرا نيروی تحمل آن نيست .

من آن توکل را ندارم که بر اساسش اميدم را تاييد کنم .

زيباست آن دل آرام و قلب مطمئنت .

و خوشا بحال آن ضمير پاکت .



********************************************

<<من هستم.تو چطور؟>>

جوابی نداد.

راه را نگريستم.دراز بود و پايانش.... ناپيدا



********************************************

توبه



ای کاش توان آنرا در خود ميافتم که بگويم : نقطه , سرخط !



نيرو



********************************************

آن چيزهای خصوصی

آن چيزهای خصوصی ، آن زوايای شخصی را نمی توان عمومی کرد. آن چيزها وقتی از مرز گوش خود انسان مي گذرند ديگر ارزش رمزگونه خود را از دست می دهند. و برای آدمی که بنيانی از جنس انسان و نه حيوان دارد شکستن سکوت رازهايش و برملا شدن گوشه تنهائيش حکم مرگ را دارد. آن چيزهای خصوصی ، آن زوايای شخصی ، همان چيزهايي که هدايت می گويد: \"چيزهايي در زندگی انسان هست که...\"

آری، اين چيزهای خصوصی ،چيزهای کوچکی نيستند.

********************************************

چشمانش

آنجا پشت ديوار کسی به انتظار ايستاده است. من اين را از چشمانش خواندم.

کسی پشت ديوار به انتظار ايستاده است.

آری ... کلماتم زيبا نيستند. ولی باور کنيد کسی پشت ديوار به انتظار ايستاده است.



********************************************

تنهائی .

دل من هم براش تنگ شده .کاش با تنهائیهام صادق تر بودم .







محمد جواد احمدی - متین آرامدل

قم-1380

+98-912-153-9226



http://www.ashoura.com

http://Samandar.persianblog.com

Javad.Ahmadi@Gmail.com

Matin.Aramdel@Gmail.com.com

mailto:matein_qom@yahoo.com

javad_matein@hotmail.com





بسم الله الرحمن الرحيم





خلاصه کتاب :


و اما در اين نمايش، صحنه، تن وجان آدمي است؛ بازيگران، اعضاي آن!
داستان دو شخصيت اصلي دارد: كي «دل» و ديگري «حسن» . دل فرزند «عقل» است كه او رادر «مغرب» در «گنبد دماغ» مقام است و پدر او را پادشاهي «قلعه بدن» داده است و دل است كه آب حيات را خواستارست .
دل درين آرزو، «نظر» جاسوس را به تجسس و اميدارد و او، پس از گذر از شهر«عافيت» و گفت گويي پر ابهام و با «ناموس» پادشاه آن شهر و نيز نامرادي «رزق»، راهب صومعه نشين «عقبه زهدوريا» به ياري «همت» پادشاه شهر «هدايت»، نشان آب حيات را در شرق مي يابد كه سرزمين «عشق» است و عشق را فرزندي است «حسن» نام كه «گلشن رخسار» نيز خوانده مي شود چشمه «فم» نهانست كه آب حيات در آنست .
سيبك در كارگزاري نظر، خواننده را در ديار «سگسار» با «رقيب» آشنا مي سازد و سپس او را به بستان «قامت» مي رساند كه علم دار لشكر حسن است و «سارق» غلام اوست و او، به مددگري، نظر را به سايه «كمر» مي رساند و نظر از آنجا به كمند «زلف» كه امير حسن است در طريق شهر ديدار مي رسد و در محلات «عشوه» و «كرشمه» و «شيوه»و «شمايل» به تماشا مي ايستد و درين تماشاست كه به چنگ «غمزة جادو» سرور تيراندازان حسن، اسير مي آيد كه پس از ستيز بدن با يكديگر، راز برادري آندو باهم آشكار مي شود و نظر به همراهي غمزه به نزد حسن راه مي يابدواو را خواهان دل مي سازد
حسن ، دربدست آوردن دل ، «خيال» را همراه نظر روانة شهر بدن كرد وخيال، دل را عاشق حسن ساخت لكن «وهم» وزير دل، ازو به نزد عقل غمازي كرد و عقل كه از رهايي نظر خبر يافته بود فرمان به دستگيري او مي دهد . غمزه و نظر، كه با خيل يافته بود كه باخيل تركان در طريق شهر بدن بودند، در دامنه كوه زهد بالشكر«توبه» فرزند زرق راهب، جنگ درمي اندازند و سپاه او را درهم مي شكنند و صومعه زهد و ريا را مسخر مي سازند . آنان در گذر از ديار عافيت، ناموس را نيز قلندر ساختند .
چون اين خبرها به عقل رسيد فرزند را از بند به درآورد و او را به جنگ، به تسخير شهر عشق تشجيع كرد .
دل به سپهسالاري «صبر» امر پدر بگذارد . نظر و غمزه به جنگ و گريز، سپاه دل را در پي خويش كشيدند و قصه به حسن رساندند . حسن در جنگ با دل از عشق مدد خواست؛ پدر «مهر» سپهسالار را بدين مهم امر مي دهد .
عقل، كه از پي فرزند سپاه آورده بود، تن به جنگ داد پس از بيكاري چند كه در آن غمزه و قامت و زلف و نسيم ميدان دار بودند «آن» به ميدان آمد؛ از «هلال حاجب» كماني به دست و از غمزه تيري به شست آورد و بر سينه دل زد و او را به اسارت حسن آورد . حسن به اشارت «ناز» دايه، وي را در «چاه ذقن» بند كرد و بعد به شفاعت «لعل ساقي» بر دست «تبسم»، او را مرهم و شربت فرستاد و نيز زلف، عقل را به چنگ آورد و مهر به فرمان عشق، او را درچين زنجير كرد و بدين سان مغرب مشرق گشت .
سيبك شيفتگي حسن بردل را بهانه مي سازد و داستان از سر مي گيرد:
اين بار «وفا» دختر مهر، چاره گرمي شود و پنهاني حسن و دل را در «قصر وصال» به هم مي رساند لكن «غير» دختر «رقيب» بدو غدر مي ورزد و چون بروقوف حسن از اين ماجري، آگاهي مي يابد به شهر سگسار مي گريزد و حسن به انتقامجويي، دل را به زندان «عتاب» مي فرستد . رقيب چون از ماجري خبر مي يابد وبه وادي عتاب مي شتابد . دل و نظر وتبسم را به اسارت مي برد و در بيابان «فراق» در «قلعه هجران» به بند مي كشد . غير، نامه يي به حسن مي فرستد و مكر خود بر او مي نماياند . با اين آگاهي حسن از كرده خويش پشيمان مي شود .
اما سيبك، دامن داستان رها نمي سازد و همت را به مدد عقل و دل بر مي انگيزاند؛ نه از طريق جنگ، بلكه از راه انديشه! و وي چنان ميكند كه عشق،عقل را به وزارت ودل را به دامادي برميگزينند و فتنه انگيزان را به جزا مي كشاند .
متین - قم



متن کامل کتاب





الحمدلله رب العالمين، والصلواة والسلام علي خير خلقه محمد وآله اجمعين



اما بعد چنين گويد مخترع اين حكايت و مبدع اين روايت كه در شهر يونان پادشاهي بود كه «عقل» نام او و تمام ديار مغرب مسخر احكام او؛ از هيچ گونه مراد بر دل او بندي نداشت جزآنكه براي قائم مقام پادشاهي فرزندي نداشت . آخر خداي تعال پسري دل فروز دادش و پادشاه دل آور «دل» نام او نهادش، بعد از آنكه دل بترتيب عقل كار آگاهي وشايستگي صدر پادشاهي يافت، عقل را حصاري بود در غايت استحكام و آنرا «قلعه بدن» نام، دل را بپادشاهي در آن قلعه بنشاند و بر ارگ آن قلعه، قصري بود كه آنرا«گنبد دماغ» گفتندي، عقل آنرا معبد جاي خود ساخت . بعد از چند گاهي كه دل در صدر مملكت مكان و عالم را بداد و عدل خود آبادان كرد، شبي نديمان در مجلس او تواريخ مي خواندند و در اثناي آن چنين بر زبان راندند: كه خداي تعالي تعالي از بهشت جاودان درين جهان چشمه يي آب دارد كه آنرا «آب حيات» خوانند و كساني كه از آن آب بياشامند زندة جاويد مانند .
دل را تشنگي آن آب بر مزاج غالب شد و سرچشمه آنرا كه «زندگاني» بود طالب گشت، همه گفتند كه ما را بمحل اين آب راه نيست و كسي از منبع آن آگاه نيست .
دل از داعيه آب حيات از حيات ملول و از امور مملكت معزول گشت چنانكه در خلوت نشست و دري گفت و گوي با خلق دربست .
از قضا دل را جاسوسي بود عيار كه نام او«نظر» و ديده باني شهر بدن برو مقرر . بخلوت پيش دل آمد و زمين خدمت ببوسيد و حالت ملالت را سبب بپرسيد .
دل ماجراي خود از وي ننهفت و قصه جست وجوي آب حيات با وي بگفت .
نظر گفت: اي خداوند! غم مدار وامور پادشاهي مهمل مگذار كه من با سرعت قدم بپويم و نشان آب حيات را در اقصاي كاينات بجويم .
دل از راه نمودگي نظر شادمان شد و نظر بسوي آب جويي چون آب در بحر و بر روان شد . مدتي در اقصاي عالم مسافرت كرد و مجاهدت نمود، بسياري از غرايب و عجايب مشاهده كرد، از آن جمله بشهري رسيد كه بناهاي او رفيع و فضاهاي او وسيع، حوالي آن از مكروهات پيراسته و مباني او بمنزهات آراسته .
نظر از شخصي حكايت آن ولايت باز پرسيد و از نام پادشاه آن مقام راز طلبيد . او گفت اين خطه را شهر «عافيت » نام داشت وجواني «ناموس» نام پادشاه اين مقام است .
نظر عزم پاي بوس ناموس كرد و با وي قصه آب حيات در ميان آورد .
ناموس گفت: حكايت آب حيات تمثيلي است و از روي معني تأويلي است . بدانكه مراد از آب حيات آب رويست كه واسطه حيات هر نام جويست؛ هر كرا ازين آب برخوردار يست تا قيامت نام او برافواه جاريست .
نظر همچنان متردد خاطر از شهر ناموس بيرون شد و برنده كوه و هامون شد تا روزي بكوهي رسيد واز كسي نام آن موضع بپرسيد .
گفت: اين كوه را «عقبه زهد و ريا» خوانند و در وي صومعه ايست كه آنجا پيري را هبست كه او را «زرق» خوانند .
نظر زرق را زيارت كرد وقصة آب حيات را در ميان آورد .
زرق گفت: بدانك سرچشمه آب حيات در «باغ جنان» است و درين جهان چشم گريان يافتن آنرا نشانست . بايد كه در شورابه گريه تزوير كوشي تا شربت شيرين صفاي اعتقاد خلق بنوشي .
نظر را چون رنگ آميزي زرق فيضي نداد چون آب، روي از آن كوه بصحرا نهاد . بعد از روزي چند در آن صحرا حصاري ديد با برج و باروي بلند از كسي پرسيد كه نام حصار چيست و درين شهر، شهريار كيست؟
او گفت: نام اين شهر «هدايت» است و جواني بلند بالا «همت نام» پادشاه اين ولايت است .
پس نظر پيش همت رفت و زمين خدمت ببوسيد و از وي خبر آب حيات بپرسيد . همت گفت: اي جوانمرد! چشمه آب حيات در عالم آشكار ست اما بسر آن چشمه رسيدن دشوارست، چون كسي را بسر اين چشمه راه نيست كس ازمنبع او آگاه نيست .
نظرگفت: اي شهريار! اگرچه رسيدن بسر آن چشمه آسان نيست ترا از خبر دادن آن چندان زيان نيست . از تو نشان دادن و از من قدم نهادن؛ از تو خبرگفتن واز من بسر رفتن .
همت گفت: بدانك در ديار مشرق پادشاهيست «عشق» نام او و پري و آدمي مسخر احكام او و عشق را دختريست در غايت كمال و بزيبايي بي مثال؛ آوازه خوبي او در مشرق افتاده و پدر او، او را «حسن» نام نهاده و بجهت او در دامن كوه قاف شهري عالي پرداخته و در وي باغي چون بهشت ساخته .
نام آن شهر «شهر ديدار»ست و لقب آن باغ «گلشن رخسار»ست؛ در آن باغ چشمه يي مخفي است كه نام آن «چشمه فم» است و آب حيات در آن چشمه مدغم است و مدام حسن در شهر ديدار و گلشن رخسار با امرا وسپاهي بي شمار در عيش و كامراني كوشد و مدام آب زندگاني بجام شادماني نوشد؛ و كسي را از بني آدم بشهر ديدار رسيدن دشوار ست زيرا كه در راه مخاوف ومتالف بسيارست . از آنجمله «شهر سگسار» بر راهست و درو ديوي كه «‌رقيب»‌ خوانند، پادشاهست و بفرمان عشق نگاه بان شهر ديدار و مانع اغيار از آن ديارست و چون از شهر سگسار برستي و بشهر ديدار پيوستي مقام برادر منست كه «قامت» نام اوست و علم دار لشكر «‌حسن» پري رويست و از آنجا چون گذشتي سر منزل «مار پايانست»، آنجا شهر ديدار بر ديدها عيانست.
القصه، چون همت نظر را از آب حيات نشان داد نظر از همت نظري جست و روي براه نهاد و همت سفارش نامه يي براي او به برادر نوشت و او را وداع كرد.
نظر از آنجا روي بديار مشرق آورد، بعد از مدتي كه راه بريد بديار سگسار رسيد. لشكر رقيب او را اسير كردند و پيش رقيب مهيب آوردند.
رقيب پرسيد: چه كسي و از كجايي كه درين مقام دلير مي آيي؟
نظر گفت: مردي حكيم واديبم و از فنون حكمت بانصيبم .
رقيب گفت: از حكمت چه عمل مي تواني واز نظر چه مي داني؟
نظر گفت: در طبيعي بعون الهي بي انبازم، چنانك دركيمياگري خاك زر سازم .
رقيب را چون حرص زر بر مزاج غالب بود نظر را بساختن زر تكليف نمود .
نظر گفت: صنعت كيميا را تراكيب و ادويه بسيار بكارست و معدن و منبت آن شهر ديدار و گلشن رخسارست .
رقيب گفت: اگر ساختن زر ميسرست شهر ديدار و گلشن رخسار با تو در نظرست .
القصه، رقيب و نظر روي براه آوردند و عزيمت شهر ديدار وگلشن رخسار كردند . چون ببستان قامت رسيدند، از نخل ديدار او ميوه مراد چيدند .
قامت چون نظر را همراه رقيب ديد در خفيه احوالش بپرسيد .
نظر قصه خود با اقامت در ميان نهاد در و او را از مكتوب همت آگاهي داد .
قامت او را بغلام خود كه «ساق» نام داشت سپارش كرد و گفت: چند قدم بدرقه راه او شو . چون رقيب او را بديد روي بجانب شهر خود آورد .
نظر چون از رقيب خلاص يافت از بوستان قامت بجانب شهر ديدار شتافت . در آن بوستان عجايب بسيار ديد وبغرايب بي شمار رسيد . از آنجمله كمري ديد از سيم خام انگيخته و كوهي بمويي از وي آويخته. چون نظر ازآن عقبه گذشتن نميتوانست، متحير فروماند، چاره يي نميدانست.
از قضا حسن اميري داشت«زلف» نام، و او از هندوستان بود، كمنداندازي عيار، شب روي پردستان؛ پيوسته بعزيمت شكار در اطراف بوستان قامت و شهر ديدار گشتي . آن روز از آفتاب بسايه كمر پناه آورده بود و از براي آسايش بالش از كمر كرده بود كه ناگاه نظر بسر وقت او رسيد . زلف از پريشاني احوالش بپرسيد .
نظر را چون پدر از تركستان و مادر از هندوستان بود با زلف اظهار آشنايي وهم شهريي نمود . زلف بر حال مسكيني او رحم آورد، بر بالاي كمر رفت و كمندي از بالا پرتاب كرد . نظر سر كمند بر دست پيچيد و زلف او را از پايان بر بالا كشيد .
در حال، نظر زلف را وداع كرد و روي براه نهاد و زلف از سر خود مويي بوي داد و گفت: اگر در راه به تشويشي گرفتار شوي موي من بر آتش نه تا از ديدار من برخوردار گردي .
پس نظر از آنجا متوجه شهر ديدار شد و بر دست مارپايان در لشكر زلف گرفتار شد . چون ازيشان برست و بشهر ديدار پيوست شهر ديدار را ديد بر چهار محلت مشتمل: عشوه و كرشمه وشيوه و شمايل . بعد از آنك در آن شهر انواع عجايب و غرايب مشاهده كرد روي بگلشن رخسار آورد . چون از ميدان بگلشن درآمد، جوقي زنگي بچه اش در نظر آمد كه در حوالي آن باغ مي گرديدند و گل مي چيدند .
نظر ازيشان پرسيد كه چه ناميد و از خيل كداميد؟
گفتند: حسن پري رخسار خالي دارد از حبشه و زنگبار ما همه غلامان خال حسن نازنينيم و بنگهباني درين باغ امينيم .
اما راوي گويد كه نظر را برادري بود بغايت تندخو، نام او«غمزه جادو» و در خردسالي از نظر جدا رفته و گرفتار اهل يغما از خطا رفته؛ آخر بملازمت حسن افتاده و حسن او را بر تيراندازان سروري داده . از قضا آن لحظه كه نظر نظارة گلشن رخسار مي نمود، غمزه درميان نرگس زار مست افتاده بود، چون نظر را ديدباز نشناخت . برخاست وتيغ بر سر او افراخت و گفت: چه كسي واز كجايي كه درين گلشن بيگانه مي نمايي كه بجهت دزدي از طريق خيانت مي آيي؟
القصه، نظر را بقصد كشتن، غمزه بدمست جامها از تن بر كند و چشمش را بر بست .
راوي ميگويد: مادر ايشان پنهاني دو مهره داشت از جزع يماني، بهر فرزندي يكي از آن سپرده بود و از براي چشم زخم بازوبند ايشان كرده . غمزه چون نظر را برهنه ساخت، آن مهره بر بازوي او بديد، باز شناخت؛ نظر را از قصة آن مهره امتحان كرد . او خبر مادر و برادر با او بيان كرد .
غمزه چون دانست كه نظر برادر اوست و از سلك گوهر اوست چشمش بگشاد و رويش ببوسيد، واز قصة‌ جدايي و مفارقت حالش بپرسيد و او را از آنجا بخانه خويش برد و شرايط برادري بجاي آورد .
القصه، چون حسن خبر شنيد كه غمزه را برادري از سفر رسيده است . ديگر روز غمزه را پيش خود خواند و قصه برادر با او باز راند و گفت برادر از سفر رسيده تو چه نام دارد و از هنرها كدام دارد؟‌
غمزه گفت : برادر مرا نظر نامست و از جوهر شناسي با بهره تمامست.
حسن گفت: من مدتيست كه جوهري در خزينه دارم و مهر آن در خزينه سينه دارم؛ صورتيست از سنگ ساخته و بنقشي از نيرنگ پرداخته!‌ نمي دانم آن سنگ چه جوهرست و آن چه صورت چه پيكرست !
روز ديگر غمزه نظر را پيش حسن برد و نظر شرايط خدمت بجاي آورد. حسن او را بچند سوال امتحان كرد. نظر جواب همه مناسب حال بيان كرد. آخر حسن «صدر خازن» را طلب كرد تا صورتي از سنگ تراشيده پيش نظر آورد.
نظر چون آن صورت در مقابل ديد بعينه از سر تا پاي صورت دل ديد حسن را گفت: اين صورت پسر پادشاه مغرب و شامست كه او را دل نامست و بجمال و كمال شجره ايامست. چندان صفت صورت و سيرت دل بگفت كه حسن بصد دل ناديده بر جمال دل بر آشفت.
القصه، چون حسن بعشق دل درماند، نظر را بخلوت پيش خود خواند و گفت: چون مرا بر جمال دل دلالت كردي بوصالش راه نماي و چون مشكل ما بر گشادي راه وصلت ميان ما و دل بگشاي.
نظر گفت: در بدست آوردن دل كار بسيارست. زيرا كه او بحكم پدر در قلعه بدن گرفتارست و پدر او را از پيش خود نگدارد و شب و روزش نگاه مي دارد. اما عمريست كه دل تشنه آب حياتست و نشان آن از هر كس جويانست. اما اگر يكي از خواص آن حضرت بامن هم عنان گردد و چاشني از آب حيات روان گرداند اميدست كه حجاب از ميان برداريم و دل را بدستان بدست آريم.
راوي گويد:‌ حسن غلامي داشت شب رو عيار و نقاش صورت نگار،‌ «خيال» نام او و آيينه داري حسن منصب و مقام او،‌و خاتمي داشت ياقوت رخشان و آب حيات و سرچشمه فم بدان مهر نشان؛ حسن آن خاتم را بخيال و نظر داد و ايشانرا بطلب دل فرستاد.
نظر و خيال مدتي راه بريدند تا بشهر بدن رسيدند، القصه، نظر حكايت رفته با دل بيان كرد و خيال حسن را پيش دل آورد.
دل خيال را بچشم عنايت بديد و از خيال و هنرش بپرسيد. خيال گفت كه من مردي نقاشم و بآيينه داري حسن فاشم.
دل گفت: صورتي بنماي تا معني هنر ترا بدانم و ورقي بپيراي تا نقش دانش تو بخوانم.
خيال قلم تيز قدم برداشت و صورت حسن بر ورقي بنگاشت. دل چون آن صورت در نظر ديد بصد هزار دل عاشق آن صورت گرديد و با خيال و نظر مصلحت ديد و عازم شهر ديدار گرديد.
اما راوي گويد: دل را وزيري بود «وهم» نام او، و در حوالي « صومعه عقل» مقام او؛ از عزيمت دل خبر شنيد و پيش عقل سردار دويد و غمازي نمود كه نظر مدتي از ملك بدن غايب بود، و حاليا مراجعت كرده و نقاشي از مملكت عشق آورده ميخواهند كه دل را بجانب شهر ديدار برند و از كيد و مكر لشكر عشق بيخبرند،‌مبادا كه مكري انگيخته باشند،‌و حيلتي آميخته كه ولايت بدن هامون شود و اين مملكت از دست ما بيرون شود.
عقل چون اين حكايت از وهم بشنود، وهم بر وي غلبه كرد و در حال، دل و خيال و نظر را بند فرمود.





********************




اما راوي گويد كه خاتم ياقوت كه حسن بدل فرستاده بود و دل آنرا بنظر داده بود؛ خاصيت آن خاتم آن بود كه هركرا آن خاتم در دهان بودي از چشم مردم نهان بودي و خاصيت ديگر آنك هر كرا آن خاتم همراه بودي چشمه آب حيات بچشم او نمودي؛ پس نظر آن خاتم را در دهان نهان كرد و روي بجانب شهر ديدار آورد و باندك مدتي بگلشن رخسار رسيد و چشمه فم را در ميان گلزار بديد. قصد كرد كه از آن چشمه شربتي نوشد و از عمر جاوداني لذتي يابد؛ از قضا چون نظر دهان بگشاد خاتم از دهانش در چشمه افتاد و عجبتر آنكه چون خاتم ار دهان نظر در چشمه روان شد چشمه نيز از نظر پنهان شد.
نظر ازين تلف برخود مي پيچيد كه ناگه رقيب بسروقت او رسيد،‌ نظر را بگرفت و بيازرد و بخانه خود برد و بزندان كرد.
چون نظر در زندان بيداد آمد، يكشب از موي زلفش ياد آمد، آن موي را بر سر آتش بتافت،‌زلف را پيش خويش حاضر يافت. زلف بند او بگشود و او را بگلشن رخسار راه نمود.
نظر چون بشهر ديدار رسيد،‌پيش حسن رفت و زمين ببوسيد؛ چون قصه بند كردن خيال و دل بگفت حسن در غضب رفت و بر آشفت، و غمزه را پيش خود خواند و ماجراي رفته با وي باز راند و گفت: چاره آنست كه تو و نظر بخفيه راه شهر بدن پيش گيريد؛ باشد كه دل و خيال را بجادويي بيرون آوريد.
غمزه و نظر، بفرمان حسن، هر دو با جمعي تركان جادوي فتان،‌شكاركنان روي بجانب بدن آوردند و دو منزل را بيك منزل مي كردند.




********************





اما راوي گويد كه چون نظر از بند عقل بگريخت، عقل دانست كه باز فتنه نخواهد انگيخت. بسرداران مملكت خود نامه فرمود و در نامه چنين ياد نمود كه نظر را از مملكت عقل بيرون نگدارند و او را هر جا كه بينند باز دارند، و از آن جمله زرق راهب را پسري بود «توبه» نام داشت و در كوه زهد و ريا قلعه و مقام داشت، بوي نيز نامه فرستاد و بگرفتن نظر فرمان داد.
از قضا، غمزه و نظر، صباحي، صبوحي كنان بدامن كوه زهد رسيدند و لحظه يي بروي سبزه و گل آرميدند. چون ديدهبان قلعه بامداد سر از قلعه برآ‌ورد نظر را با جمعي تركان در نظر آورد. بنزديك توبه رفت و گفت: نظر با جمعي تركان انبوه بدامن كوه رسيده اند و در خواب راحت آرميده اند.
توبه لشكر گران بساخت و بسر نظر وغمزه تاخت و نظر و غمزه با خيل تركان از خواب برجستند و با لشكر توبه جنگ در پيوستند و اعضاي ايشان ‌به تيغ و نيزه خستند و بلحظه يي سپاه توبه را درهم شكستند و حصار را غارت كردند و صومعه زهد و ريا را از پاي درآوردند و از آنجا بجانب شهر عافيت روي نهادند و برسم پوست پوشان قلندر تغيير صورت دادند. القصه، راه بشهر عافيت انداختند و ناموس را بيك ملاقات قلندر ساختند و از آنجا چون بحوالي شهر بدن رسيدند بيكبارگي تغيير هيأت واجب ديدند،غمزه و جادو دعاي سيفي بخواند و نفس سوي آن جماعت راند. آن تركان جادو برصورت جوقي آهو شدند.




********************





اما راوي گويد: چون از تركتاز لشكر غمزه بر توبه شكست افتاد هزيمت كنان روي بجانب شهر بدن نهاد و پيش عقل شرايط خدمت بجاي آورد و قصه بيداد لشكر غمزه با وي عرض كرد.
عقل چون اين قصه بشنيد، بسيار ازين معني بترسيد و در حال دل را طلب فرمود و بند از سر و پايش بگشاد و مرو را خلعت پادشاهانه داد و قصه غمزه با وي در ميان نهاد و گفت: سپاه حسن قومي چنين بيدادند و در محبت و مروت بي اعتمادند، اگر بحيلت ايشان مغرور گردي مبادا كه از مملكت موروثي مهجور گردي! و اگر البته مي خواهي كه بجانب شهر ديدار روي و از وصال حسن برخوردار گردي لشكري جرار نيزه دار كينه گذار با خود از بدن بردار وعزيمت شهر ديدار كن، اگر بروي ظفر يابي آنچه مقصود تست در يابي و اگر بدست او مقهور گردي به نزديك همه كس مقهور گردي به نزديك همه كس معذور گردي.
دل بسخن پدر بناكام رضاداد و تن خود را در بلا نهاد و سپهسالار لشكر او را كه صبر نام او بود و بشجاعت و شهامت شهره ايام بود فرمود كه لشكر عرض داد و روي بجانب شهر ديدار نهاد.
اما راوي گويد كه چون دل عزيمت شهر ديدار كرد عقل با اركان دولت يك دو منزل با او همراهي كرد .
قضا را خبر آوردند كه در آن حوالي جوقي آهو در چرا خورند . دل بعزم شكار آهوان روي در بيابان آورد و برايشان حمله به تير و كمان آورد.
آن آهوان كه خيلي غمزه بودند چون دلرا و سپاه او را از دور ديدند از ايشان نرميدند تا نزديك رسيدند؛ آنگاه از پيش ايشان برميدند و روي بگريز نهادند و چون تير پرتابي برفتند. و بازايستادند. همچنان لشكر دل را از دنبال خود مي كشيدند و مي ايستادند و باز مي رميدند.
چون عقل ديد كه دل در دنبال آهوان روي در بيابان آورد و بعد از چند روز از آنجا مراجعت نكرد بقيه لشكر را با خود برداشت و شهر بدن را بگداشت و از عقب دل و آهوان متوجه بيابان شد.
اما راوي گويد كه چون نظر و غمزه دل و عقل را بسحر در آن بيابان كشيدند و بعد از چند روز بحوالي شهر ديدار رسيدند،‌ بنزديك حسن رفتند و قصه آوردن دل باز گقتند.
حسن چون دانست كه لشكر عقل نزديك رسيدند و همه كس قصه آمدن ايشان بشنيدند مصلحت چنان ديد كه پدر را ازين قصه آگاه كند، آنگاه فكر دفع آن سپاه و لشكر كند پس مكتوبي پيش پدر فرستاد و او را چنين آگاهي داد كه:
مرا غلاميست در نقاشي بي مانند كه او را خيال خوانند، مدتيست كه از من فرار كرده و در شهر بدن قرار گرفته، پادشاه آن ديار او را باز داشته و بجانب شهر ديدار نگداشته، چون او را از وي طلب نموده شدم، پادشاه بدن خشم آلوده گشت و لشكري جرار بجانب شهر ديدار آورد و عزم گرفتن اين ديار كرد.
چون پدر او عشق، اين سخن بشنيد، آتش خشمش بسر دويد و «مهر» را كه سپهسالار او بود بعرض لشكر امر فرمود و گفت سپاه مشرق را بجانب شهر ديدار بر و با سپاه حسن جمع آور، آنگاه با خيل عقل و دل جنگ كن و عرصه عالم بر ايشان تنگ كن.
مهر بفرمان عشق لشكر جمع آورد و روي بجانب عقل كرد.
عقل چون ديد كه بپاي خود در دام بلا افتاد بناكام روي بجنگ و پيكار نهاد روز اول غمزه جنگ كرد؛ روز دوم قامت بميدان آهنگ كرد ، شب سيم زلف بر سپاه عقل شبيخون آورد و « نسيم » كه جانبدار دل بود لشكر او را پريشان كرد. روز ديگر حسن از ظفر نايافتن متفكر بماند و خال خود را بخواند و با او بمشورت سخن راند.
خال او گفت: بدانك ترا از پريان كوه قاف همزاديست پهلوان، از چشم بني آدم پنهان، چون هر كس بحقيقت او نشان نتوانند داد او را به اشارت « آن حسن» خوانند و اگر كسي بر دل ظفر تواند يافتن «آن»‌ است و ديگر هر كس كه هست ازين معني بر كرانست؛ لشكر عقل و دل هر چند دلاوري كنند آنست كه همه را مي شكند. حسن گفت: اكنون ما را روبرو با دشمنان مصافست،‌ از آن چه فايده كه در كوه قافست!
خال گفت: غم مخور كه مرا حبيست از عنبر، هر گاه آن حب را بر آتش اندازي بجمال آن چشم روشن سازي.
حسن را روي ازين بشارت بر افروخت و خال آن حب بروي آتش بسوخت، في الحال آن حاضر شد و مقصود حسن ظاهر گشت.
حسن قصه لشكر دل را بآن بگفت و آن، تدارك اين معني ازوي بپذيرفت و مهر را گفت تا آن روز سپاه بياراست و آن ،‌در حال بدلاوري برخاست. حسن را حاجبي بود بكمانداري بر اقران غالب و نام او «هلال حاجب»؛ آن از وي كماني بدست و تيري از غمزه بشست آورد. آن تير بر كمان نهاد و بجانب لشكر دل بگشاد. ار قضا آن تير بسينه دل رسيد و از پشت مركب فرو گرديد.
آن دل از هوا بربود و پيش حسن دلاوري نمود.
چون دل گرفتار شد لشكر او پشت بدادند و با عقل روي بهزيست نهادند.
حسن زلف را از قضاي ايشان روان كرد تا عقل را با بعضي از سرداران بچنگ آوردند.
اما راوي گويد: چون دل تير خورد و آن او را بيهوش پيش حسن آورد. حسن را دايه يي بود نام او «ناز» و با حسن در همه كار همدم و همراز. حسن با وي رد كار دل مشورت فرمود، ناز با وي اشارت نمود كه دل را چندگاه بزندان مي بايد كرد تا با خود آيد و كسي را پيش عشق مي بايد فرستاد تا چه فرمايد.
حسن مهر را پيش پدر فرستاد و دل را به بند كردن فرمان داد.
اما راوي گويد كه در گلشن رخسار چاهي بود كه حلقه آن از سيم خام ، و آنرا « چاه ذقن» نام: دلرا در آن چاه بند نهادند و بشفاعت « لعل ساقي» بر دست «تبسم» مرهم و شربتش فرستادند.
چون مهر پيش عشق رسيد و عشق قصه گرفتار شدن عقل و دل بشيند، فرمان داد عقل را، كه زلف بچنگ آورده و زنجير كرده،‌ بجانب چين روان كند و بند كرده و در زندان كند.
عشق چون اين طرح بينداخت، از مشرق بمغرب تاخت و شهر بدن را تخت گاه خود ساخت و انواع اساس انداخت.
اما راوي گويد كه چون دل قريب يكماه بچاه (ذقن) گرفتار شد، حسن را آرزوي لقاي دل بسيار شد. مهر را دختري بود كه «وفا» نام داشت و گاه گاه حسن با وي الفت و آرام داشت. حسن او را بخلوت پيش خود خواند و قصه دل در ميان آورد.
وفا تدبير آن چنين در بيان آورد و گفت: مرا در حوالي شهر ديدار باغيست كه آنرا «باغ دلگشاي» خوانند و در روي چشمه ايست كه آنرا «چشمه آشنايي» گويند و در ميان آن آب قصريست كه آنرا «قصر وصال» گويند و در وي دفع ملال جويند، مي تواني كه دل را پنهاني بباغ و چشمه آشنايي رساني و گاه گاه برسم گشت، عنان بجانب آن باغ تابي و در قصر وصال از جمال دل بهره يابي.
حسن را اين تدبير موافق افتاد و در همان شب زلف را فرمان داد كه امشب دلرا از چاه ذقن برهان و بباغ دلگشا و چشمه آشنايي برسان.
پس زلف عزم چاه ذقن كرد و كمند انداخت و دلرا از چاه بر آورد و در شب بگردن نشانيد و بباغ و چشمه رسانيد.
القصه، چون دل بعد يك ماه از چاه زندان رسيد بباغ و بستان ساعتي در گرد آن باغ همچو آب گشت. در ميان رياحين لحظه يي دلش در خواب رفت. از قضا حسن نيز از قفاي دل عزيمت باغ كرد و با وفا و ناز روي بگلشن آورد؛ چون ساعتي در اطراف باغ گرديد ناگاه بسر بالين دل رسيد. سر دل در كنار خود نهاد و قطرات آب از چشم بگشاد و چون اشك حسن بروي دل رسيد خواب از چشم دل برميد و چون دل چشم بگشاد سر خود را در كنار حسن ديد نعره يي بزد و بيهوش شد و در خاك در غلطيد. پس حسن او را بخيال و نظر بگذاشت و راه قصر وصال برداشت.
اما راوي گويد: چون دل مدهوش بهوش باز آمد، تبسم و نظر بفرمان حسن او را بر لب آب آشنايي آوردند. چون شب شد خيال پيش او شمعي روشن كرد.
حسن باوفا و ناز بالاي قصر مجلس عيش ساز كردند و دل بر لب آب با تبسم و خيال و نظر هم صحبتي آغاز كردند. تا چند شب برين منوال حسن بر قصر وصال و دل بر لب با تبسم و خيال مجلس داشتند و تخم عيش كاشتند؛ آخرالامر حسن را از دوري طاقت نماند و باز ناز و وفا را بمشاورت پيش خود خواند و از هر گونه سخن در ميان آوردند، آخر بر آن جمله اتفاق كردند كه تبسم در هر شب بيهوش دارو در شراب كند و دل را بر لب آن آب مست خراب كند و زلف او را بر بالاي قصر آورد چنانكه او نداند و حسن با وي تا بامداد عيش راند و بامداد زلف او را بر لب آب رساند.
حسن را اين تدبير موافق افتاد و تبسم دلرا داروي بيهوشي داد تا دلرا مست خراب ساخت و حسن با او با بروز طرح عيش انداخت.
چون حسن چند شب برين منوال در قصر وصال كامراني كرد و با دل جام شادماني خورد؛رقيب را دختري بود «غير» نام بسيار بدخو و تمام، و با وجود صورت و سيرت ناملايم پيوسته پيش حسن ملازم؛ درين وقت هرگاه كه حسن عزم باغ كردي غير را آگاه نكردي و با خود نياوردي و غير ازين بي التفاتي ملول خاطر بودي و بتفحص اين حال مشغول بودي تا يكشب بر عقب حسن روان شد و بر بام قصر وصال پنهان شد. القصه، چون از صحبت حسن و دل وقوف يافت بسوي منزل خود شتافت و با خود گفت كه چون حسن مرا درين قصه محرم نميداند و تنها با دل عيش مي راند، چاره آنست كه حيلتي سازم و طرحي اندازم كه پنهان، از وصال دل بهره برم كه من بوصل دل اوليترم: آنگاه شبي كه دل در باغ تنها بر لب آب بود و حسن در شهر ديدار بخواب بود. با جمعي كنيزكان بقصر وصال شتافت؛‌ دل و خيال را مست بر لب آب يافت، لباس خود را بجادوي بر صورت حسن ساخت و بساط نشاط و عيش در قصر وصال انداخت و فرمود تا دلرا با نظر پنهان بر قصر وصال آوردند و خيال را بيدار نكردند و غير دل را در برگرفت و بر تخت حسن در خواب مستي بخفت.




********************




اما راوي گويد كه چون خيال حسن بيدار شد و دل نابيدار را طلبكار شد بر بالاي قصر وصال آمد و غير را در آغوش دل ديد و نظر را از مستي لايعقل ديد: في الحال عزيمت شهر ديدار كرد و حسن را ازين معني خبردار كرد.
حسن هم در آن شب بباغ درآمد و ببام قصر وصال برآمد، غير را ديد بر تخت خفته و دل از هوش رفته را در آغوش گرفته. فرياد از نهاد حسن برآمد و بر سر روزن از پاي در آمد.
غير چون آواز حسن بشنيد، دانست كه تير تزويرش بر نشانه رسيد در حال از قصر وصال و شهر ديدار بجانب شهر سگسار رو نهاد.
چون حسن بر بام قصر بهوش آمد همچو گل از آتش غيرت در جوش آمد همچو گل از آتش غيرت در جوش آمد، فرمود، تا دل را از باغ بيرون كردند و بودايي كه آنرا«زندان عتاب» خوانند بردند .




********************




اما چون غير اين فتنه انگيخت از شهر ديدار گريخت و روي بجانب شهر خود آورد و رقيب را از حال حسن و دل آگاه كرد .
رقيب چون اين خبر بشنيد بجانب شهر ديدار شتافت و دل را با نظر و تبسم در وادي عتاب يافت، ايشان را بگرفت و بيازرد و بجانب شهر سگسار آورد و در حوالي آن سگسار بياباني بود خون خوار، «بيابان فراق» نام آن،‌و در وي قلعه يي بود كه نام آن «قلعه هجران»، ايشان را در آن حصار محبوس كرد واز زندگاني مأيوس گردانيد .
آنگاه غير، مكتوبي بجانب شهر ديدار، بنزديك حسن فرستاد و او را از مكر خود آگاهي داد .
حسن از آزردن دل پشيمان شد و في الحال مكتوبي بنوشت مثنوي و هر بيتي مشتمل بر صنعتي از صنايع معنوي و بخيال شب رو داد و او را بقلعه هجران فرستاد .
چون دل آن مكتوب را بخواند و نظر را ديده جواهر بر وي افشاند، آنگاه دل، جواب مكتوب حسن بر دست خيال روان كرد و در هر بيتي صنعتي از صنايع لفظي بيان كرد .




********************





اما راوي گويد كه چون آن حسن، دل را در جنگ بچنگ آورد و لشكر او را زلف پريشان كرد، صبر كه پهلوان لشكر عقل و دل بود از سپاه عشق هزيمت نمود و بشهر هدايت افتاد و همت را از شكسته شدن لشكر دل خبر داد .
همت گفت: عقل را در ذمت من حقوق بسيار است و نعمت بي حد و بي شمارست . قاعده آنست كه چون من نخست در اين فتنه را گشادم و نظر را بآب حيات نشان دادم اكنون بجانب شهر ديدار شتابم و ديدار برادر يابم و اگر دل زنده باشد او را بقدر وسع مدد رسانم و اگر نعوذ بالله آفتي بوي رسيده باشد كينه او از سپاه عشق بستانم .
القصه، اين بگفت ولشكر عرض داد و روي رسيد و برادر خود را بديد و از احوال دل بپرسيد .
قامت گقت: اكنون قريب يكسالست كه دل در قلعه هجران اسير قيد ملال و دور از قصر وصال است.
همت چون اين حكايت از برادر بشنود و در باب خلاص انديشه نمود، دانست كه اين كار مشكل مي نمايد واينكار جزء از پيش عشق نمي گشايد؛ لشكر خود را پيش برادر بگداشت و راه قلعه بدن برداشت، چون بخدمت عشق رسيد، زمين خدمت ببوسيد، عشق او را بسيار نوازش بكرد وبجاي نيكو فرود آورد؛ چون از رنج راه برآسود، عشق او را بخلوت طلب فرمود و از احوال تفحص نمود.
همت انواع حكايات با عشق در ميان آورد و قصه عقل و دل در آن ميان درج كرد و سخن بجاي رسانيد كه عشق عقل را بوزارت برگزيد و دل را بدامادي راضي گردانيد .
عشق فرمان داد و مهر را بطلب عقل فرستاد وهمت را با سپاهي بي كران بجانب قلعه هجران روان كرد تا دل را از بند برهاند و رقيب را بجاي او مقيد گردند و از آنجا بجانب شهر ديدار وگلشن رخسار بپويد و عقد وصلت ميان حسن و دل بجويد .
القصه، مهر عقل را از چين بشهر بدن رسانيد، عشق او را بر مسند وزارت نشاند و همت سپاه بقلعه هجران كشيد و دل را از بند و قيد براهانيد و رقيب را بجاي او بند نهاد و آتش غيرت برافروخت و غير جادو را بسوخت و از آنجا بشهر ديدار پيوست و ميان حسن و دل عقد وصلت بست .




********************





اما راوي گويد كه چون همت و دل بشهر ديدار و گلشن رخسار رسيدند و در باغ آشنايي آرميدند هر روز يكي از امراء حسن بمقدم دل طويي كشيدند و ضيافتها نمودند .
روز اول مهر خوان دعوت بگسترد و در طوي او گل بادف گفت وگوي كرد، روز دوم قامت طويي بيار است و ميان نخل و ني مجادله يي خاست، روز سيم زلف طويي كشيد و ميان بنفشه و سنبل جنگ بچنگ رسيد، روز چهارم غمزه طرح دعوت انداخت و نرگس با كاسه چيني مناظره كرد .
چون امور عروسي با تمام رسيد و دل از وصال حسن بكام رسيد، يكروز دل با همت و نظر بطريق گل گشت بگرد گلشن رخسار ميگشت، چون بحوالي سرچشمه فم رسيد سبزه زاري كه آنرا «خط» خوانند بگرد چشمه بديد و در ميان آن سبزه بكنار آب زندگاني رسيد وپيري ديد سبز پوش نوراني.
همت دلرا گفت كه بشتاب و اين پير را كه خضر پيمبرست درياب .
دل بدستبوس پير پيوست و پيش او بحرمت و ادب بنشست .
پس پير، از راه عرفان، پرده بيان بگشاد و دلرا از بعضي اسرار اين حكايت آگاهي داد .
چون دل از ارشاد خضر عليه السلام راهنمايي و با طريقه فقر آشنايي يافت با توانگر و درويش معاش پسنديده گرفت و كسب نيك نامي شعار خود ساخت و بسيار فرزندان و آثار خير ازو در روزگار بماند و يكي از فرزندان او اين داستان دلستان است كه نوباوة بوستان بيان و تذكرة دوستان زمانست .
والسلام

محمد جواد احمدی - متین آرامدل

قم-1380

0911-253-9226



http://www.ashoura.com

http://Samandar.persianblog.com

javad@graffiti.net

matin_aramdel@yahoo.com

mailto:matein_qom@yahoo.com

javad_matein@hotmail.com