| صفحه بعد | د. انتفاضه، برنامههاى جدید و فرایند دموکراتیک شدن | صفحه قبل |
د. انتفاضه، برنامههاى جدید و فرایند دموکراتیک شدن فلسطینىهاى ساکن کرانه باخترى و نوار غزه، مهمترین گروههاى هویتى بودند که از فضاى سیاسى و قانونى چپ و راست یهودى کنار گذاشته شدند. آنها تحت اشغال نظامى بوده، حق شهروندىشان به همراه حقوق سیاسى و مدنى ایشان براى تشکیل سازمان، مورد انکار واقع شده بود. اخراج ساف از بیروت در سپتامبر سال ۱۹۸۲ به همراه تشکیل دولت اتحاد ملى در سال ۱۹۸۴ که به گسترش مداوم شهرکهاى یهودى، مشروعیت مىبخشید، موجب شکلگیرى فضاى یاس و نا امیدى در میان فلسطینىها و فقدان هر گونه استراتژى ماندگار براى دفاع از سرزمینشان و ارتقا بخشیدن به اهداف گروهیشان شد. [۳۷] همین امر، زمینه تاریخى بسیج تودهاى فلسطینىهایى را تشکیل داد که حامى انتفاضه بوده، براى نخستین بار استراتژى کارآمدى را به منظور مقاومت در برابر دموکراسى غیرواقعى و فریبنده اسرائیل طراحى کرده بودند. انتفاضه در بسیج فلسطینىها به شکلى که در نظر افکار عمومى، روشى قانونى براى مبارزه بر حسب ویژگیهایى مانند نا فرمانى مدنى- مردمى تفسیر مىشد، موفق عمل کرد. انتفاضه چهره اشغال نظامى اسرائیل را که ظاهرى غیرواقعى و دموکراتیک داشت برملا نمود. به علاوه، افکار عمومى در اسرائیل کاملأ مشروع بودن شورش و نا آرامیهاى مدنى فلسطینىها را درک مىکرد، زیرا این شورشها، تروریستى نبوده، بنابراین، اسطوره امنیت را که تقاضاهاى فلسطینىها را نا مشروع و غیرقانونى جلوه مىداد بى اثر مىنمود. انتفاضه از چشمانداز ارایه شده در اینجا نخستین گام در فرایند دموکراتیک شدن روابط اعراب- یهود بود که پیش شرطى براى تحقق روند صلح به شمار مىآمد. نخستین و مهمترین تاثیر انتفاضه را باید تعیین حدود مرزهاى اسرائیل در تمایز آن با سرزمینهاى اشغالى در کرانه باخترى و نوار غزه و مرزهاى آن کشور پیش از ژوئن سال ۱۹۶۷ به شمار آورد. این تعیین حدود به این معنا نبود که اقدامات اعتراض آمیز تنها در کرانه باخترى و نوار غزه صورت مىگرفت، بلکه واضح بود که شورش مردمى در آن مناطق، مرکزیت داشت و حملات خشونت بار تنها در مرزهاى سال ۱۹۶۷ نفوذ کرده بود، در واکنش به این تحولات، حکومتهاى اسرائیل [۳۸] با مسدود ساختن مرزهاى پیش از سال 1967 واکنش نشان دادند. اکنون منطق امنیت، مخالف گسترش سرزمینى و مرزهاى محو شده بود، این منطق به معناى ترسیم مجدد مرزها و بستن آنها بود. انتفاضه و واکنش اسرائیل نسبت به بستن مرزها به مباحثات ایدئولوژیکى در باب ماهیت مناطق اشغالى و شکل گیرى یک اجماع نوین بدون نام، یعنى تنها مناطق، بدون ذکر هیچ صفتى منجر شد. حتى هدف سازمانهاى مخصوص شهرکنشینان، پنهان کردن مباحث جارى اسطورهاى در باب معنا و مفهوم دینى ارض موعود، با استفاده از یک اصطلاح فنى بوروکراتیک بود که توسط ارتش، مصطلح شده بود. [۳۹] دومین تاثیر انتفاضه، متمایز ساختن دولت و جامعه مدنى از هم بود. فلسطینىها که حقوق سیاسى و مدنىشان براى تشکیل سازمان، پایمال شده بود، شبکه گستردهاى از سازمانها و جنبشهاى دانشجویى، زنان، کارگران و جوانان را بهوجود آوردند که از دولت اسرائیل مستقل بود. [۴۰] واژه انتفاضه به معناى حذف سیطرهاى بود که در جامعه فلسطین رخنه کرده بود و دقیقأ همین مسئله، منبع و هدف جامعه مدنى در فرایند دموکراتیک شدن است؛ یعنى تعیین حدود میان دولت و جامعه بر اساس سازمانهاى خودمختارى که متعلق به جامعه باشند. در همان زمانى که دولت یهودى هرگونه جامعه مدنى خودمختار را در میان یهودیان با ابزارهایى مانند بسیج ملى و نظامى خنثى کرده بود، [۴۱] تسلط بر جامعه فلسطین از طریق اجبار خارجى اعمال مىشد. همین امر، فلسطینىها را به نخستین چالشگران در برابر نفوذ دولت- ملت یهود و پیشگامان نخستین جامعه خودمختار و مستقل در اسرائیل- فلسطین تبدیل کرد. با این همه انتفاضه از زمان شکلگیرى، توسعه و تحول نخستین مرحله از تشکیل جامعه مدنى مستقل در میان ملت یهود را تسهیل کرد. [۴۲] سومین تاثیر انتفاضه، بازنگریى بود که توسط نخبگان نظامى انجام گرفت، به این نتیجه انجامید که آنها (اسرائیلىها) دیگر قادر به ادامه حاکمیت بر فلسطینىها به صرف تشبث به ابزارهاى نظامى نیستند. این عقلانیت بوروکراتیک توسط سازمانى که انتظار به انجام رساندن هدفى ناممکن داشت به دست آمد. [۴۳] دموکراسى غیرواقعى، علت عمده ناکارآمدى ابزارهاى خشونت بار بود: تعیین حدود مرزهاى اسرائیل و خودانگاره اسرائیل بهعنوان یک کشور دموکراتیک موجب نامشروع بودن استفاده از ابزار فشار نظامى به منظور سرکوب و حفظ سیطره ارتش بر جمعیت شهرى شد. گزارشهاى روزنامههاى اسرائیلى از سرکوب خشونت بار، انتقاد روشنفکران به همراه ممانعت سربازان از بازگشت و اعتراض علیه وظایف سرکوبگرانه آنها از اقدامات ارتش، سلب مشروعیت مىکرد. [۴۴] اسحاق رابین، وزیر دفاع، سخنگوى سیاسى این دیدگاه نظامى بود که مدعى شد هیچگونه ابزار نظامى براى مقابله با انتفاضه وجود ندارد و باید به دنبال راه حل سیاسى بود. او همچنین استدلال مىکرد که ممکن است انتفاضه تاثیر مثبتى بر ظهور کادر رهبرى میانهرو در سرزمینهاى اشغالى داشته باشد که در نهایت، دولت اسرائیل بتواند مذاکرات صلح را با آن انجام دهد. در اینجا ما سه عنصر تعیینکننده داریم که در نهایت با یکدیگر موجب ظهور و پایهریزى فرایند دموکراتیک مىشوند. تعیین حدود قانونى اسرائیل، تمایز میان نهادهاى دولتى یهود و جامعه مدنى عرب ـ یهود و اعتراف ارتش مبنى بر اینکه آنها نیازمند همکارى با رهبران سیاسى مردم فلسطین به منظور کنترل اوضاع و نه تنها سرکوب آن هستند. همه این حوادث در فضاى بینالمللى حمایت کنندهاى اتفاق افتاد. جهانى شدن که با سقوط دیوار برلین و موافقتنامه گات در سال ۱۹۸۹ آغاز شد، شرایطى پدید آورد که اشغال نظامى را به ابزار غیر ضروری و کهنهاى براى سیطره بر فلسطینىها تبدیل کرد. [۴۵] شرایط جدید، مجموعه بافتى بود که موجب تسهیل تحولات سیاسى دموکراتیک گردید. تغییر جهت زمانى آغاز شد که گروهى از رهبران جوان حزب کارگر به این نتیجه رسیدند حکومت اتحاد ملى، خود مانعى عمده بر سر راه اتخاذ سیاستهاى جدید نسبت به فلسطینىها است. درآن زمان، آنان یک حزب نسبتأ مذهبى جدید یافتند که علاقهمند به بهرهبردارى از این مجموعه و شکستن شکل اسطورهاى، سست و بىرمق سیاستهاى چپ، راست بود. هدف حزب سفاردى جدید شاس (Shas) بسیج حمایت یهودیان نه تنها بر مبناى اجتماعات مذهبى موجود، بلکه حتى بر اساس دیدگاه سنتگرایانه اعراب شرقى و احساسات جریحهدار شده آنان بهدلیل وجود تبعیضهاى اقتصادى اجتماعى بود. [۴۶] حزب شاس که از یک توافق سرزمینى براى صلح حمایت مىکرد در دولت اتحاد ملى بر طبق تقسیمبندى اسطورهاى انجام شده، در جایگاه گرایش راست قرار گرفته بود. گفت وگوى سیاسى میان رهبران جوان حزب کارگر و رهبرى جدید سفاردى در سال ۱۹۹۹ به تشکیل دولت جدید بر مبنایى سیاسى و نه اسطورهاى که حامى مذاکرات صلح با اعراب بود، انجامید. [۴۷] انتظار مىرفت دولت پیشنهادى بهوسیله حزب کارگر بر مبناى کنیست، انتخاباتى مشابه در سال ۱۹۸۸ و بدون حضور حزب لیکود و به جاى آن حزب شاس، رهبرى شود. برنامه مورد نظر شکست خورد، [۴۸] اما پیامدهاى متعددى داشت که براى ادامه فرایند دموکراتیک که بهوسیله انتفاضه ایجاد شده بود حیاتى مىنمود: [۴۹] الف. حزب کارگر مجبور به ترک دولت و در پیش گرفتن گفتمان انتقادى نسبت به سیاستهاى حزب لیکود از چشم اندازى شد که حقوق فلسطینىها را بهعنوان بدیلى براى سیاستهاى اجماع ملى به رسمیت شناخت؛ ب. یک جنبش غیرطرفدار معترض که بعد از شکست سال ۱۹۹۰ سازماندهى شده، خواستار آن اصلاحات ساختارى در کل سیستم بود، علت اصلى فساد سیاسى معرفى شد؛ [۵۰] ج. به منظور ایجاد فضایى انتقادى، حزب کارگر به شگردهاى خود در انتخاب رهبران شکلى تازه داد و به همین منظور براى نخستین بار از شیوه آمریکایى انتخاب روسا هم در انتخاب کاندیداهاى کنیست و هم در انتخاب نخستوزیر استفاده کرد؛ د. ادعاهاى حزب کارگر، روز آمد شده بود. این ادعاها، شامل مقابله عملى و غیراسطورهاى با انتفاضه، دستور کار جدیدى از مسایل و موضوعات اقتصادى و اجتماعى مانند بهداشت، آموزش، بیکارى و مسایل حمل و نقل، تحت عنوان شعار «ترتیب جدیدى از اولویتها» مىشد. همه این تغییرات- چه عمدى و چه غیر عمدى- مهم بودند، چرا که با هدف ساختار شکنى و بسیج اسطورهاى هویتهای جمعى چپ- راست جهتگیرى شده بود. در حقیقت در سال ۱۹۹۲، انتخاباتى که مبناى اسطورهاى داشت، برچیده شد و یک تقسیمبندى جدید میان گفتمانهاى عملى و اسطورهاى بروز کرد. افکار عمومى، حامى عملگرایى بود. احزابى که نماینده اسطوره ارض موعود بزرگ بودند، عقبنشینى کرده و یا حتى ناپدید شدند. [۵۱] احزابى که مذاکرات صلح با فلسطینىها را انجام دادند، قدرت خود را گسترش دادند و در همان زمان نیز احزاب عملگراى راست که پیشنهاد سرکوب بیشتر و حتى اخراج فلسطینىها را داده بودند در صحنه ظاهر شدند. [۵۲] براى نخستین بار از سال ۱۹۷۷، احزاب چپ یهود توانستند ائتلاف جناح راست را بایکوت کنند و حکومت اکثریت را تشکیل دهند؛ حکومتى که توسط احزاب منتخب فلسطینى حمایت مىشد. به علاوه، براى نخستین بار، حزب کارگر خود را متعهد به تعقیب توافق صلح با فلسطینىها، پیش از انتخابات کرد. [۵۳] حمایت بیشتر حزب شاس، ائتلاف اکثریت را قادر ساخت که حاکمیت خود را بر ۶۲ کرسى کنیست به همراه پنج کرسى براى کسانى که حامى انتخابات صلحآمیز بوده، اما بخشى از ائتلاف به شمار نمىآمدند تثبیت کند [۵۴] فرایند سیاسى بین سالهاى ۱۹۹۲ـ ۱۹۸۸، مفهوم پویاى دموکراسى غیرواقعى را نشان داد. این واقعیت که در انظار مردم، اسرائیل یک کشور دموکراتیک ا ست در بسیج و سازماندهى دستور کارهاى سیاسى جدید، در تغییر رفتار ارتش و گشایش یک فضاى سیاسى براى فلسطینىهاى ساکن سرزمینهاى اشغالى و فلسطین، نقش تعیینکننده داشت. نه تنها ارایه تصویرى از این کشور بهعنوان یک کشور دموکراتیک ضرورت داشت، بلکه نهادهایى مانند مطبوعات آزاد، حق تشکیل سازمان و حزب سیاسى و راى اکثریت بهعنوان یک ابزار مشروع براى تغییر سیاستها نیز مهم و تعیین کننده بود. علاوه بر اینها- سازمان و بسیج سیاسى نیز عناصر بنیادین تغییر به شمار مىرفتند. اما هیچ یک از اینها همچنان که در بخشهاى آتى خواهیم دید- براى تحقق دموکراسى غیرواقعى و صلح غیرواقعى، کارایى لازم را نداشتند. |
||
| صفحه بعد | فهرست | صفحه قبل |