| صفحه بعد | ز. بنبست پس از رابین: برنامههاى غیرواقعى جدید و اشغال کامل نظامى | صفحه قبل |
ز. بنبست پس از رابین: برنامههاى غیرواقعى جدید و اشغال کامل نظامى بلافاصله پس از ترور رابین افکار عمومى کاملا متقاعد شده بود که فرایند صلحى که توسط وى آغاز و رهبرى شده، ادامه خواهد یافت. عزادارى عمومى و خودنقادى سیاستمداران و حوزه انتخابیه جناح راست بهدلیل خشونت سیاسىشان و احساس پشیمانى، فضایى را بهوجود آورد که در آن رابین با مرگ خود در نهایت، مخالفان ضددموکراتیک و ضدصلح خود را شکست داده بود. جوانان در خیابانها و سیاستمداران از طریق وسایل ارتباط جمعى، خود را براى ادامه راه وى متعهد کردند. خشونت و مضامین خشونتبار جناح راست و عمدتأ شهرکنشینان و ارض موعود اسطورهاى مورد حمایت ایشان، همگى نامشروع قلمداد شده، در مقایسه با سازش با فلسطینىها خطرناکتر و تهدیدکنندهتر بهنظر مىآمدند. این تصویر، سریعا و عمدتأ توسط دیدگاههاى دو حزب بزرگ سیاسى و رهبران آنها جهتى معکوس به خود گرفت. رهبران جوان حزب کارگر که نگرانى و هراس، آنها را تهدید مىکرد فورا در حمایت از رهبر کهنه کار حزب و همکار رابین، یعنى شیمون پرز با هم متحد شدند. احتمالا سیاستهاى اسطورهاى در انتخاب وى نقش چندانى نداشته است. پرز، با همه شکستهاى انتخاباتىاش، رهبرى حزب کارگر را بر عهده داشت (۱۹۸۸ ـ ۱۹۷۷) و لیدر این حزب به هنگام تسلط گفتمان دوگانه اسطورهاى چپ ـ راست بود. در میان رهبران نسل جوان، نامزدهاى بالقوهاى وجود داشت که راه رابین را ادامه میدادند، اما در شرایط بحران و با این استدلال که ترور اسحاق رابین کاملأ موجب سلب مشروعیت جناح راست شده است، آنها ترجیح میدهند که در حمایت از پرز متحد شوند. لیکود همچنین از رهبر خود یعنى بنیامین نتانیاهو حمایت مىکرد. این حمایت تنها بهدلیل پیروى از انتخاب آزاد مردمى نبود. در مقابل، نتانیاهو بهعلت نقش رهبرى که در شورشهاى سیاسى علیه رابین ایفا کرده بو د در حزب مورد انتقاد قرار گرفت و مسئول بىاعتبارى گسترده حزب لیکود در حوزههاى انتخابیه خویش قلمداد شد. جدایى نتانیاهو از قدرت بهعلت ساختن و پرداختن دستگاه حزبى قدرتمند توسط او مشکل مىنمود، اما این احساس وجود داشت که اگر اعضاى حزب یا رأىدهندگان لیکود از قدرت انتخابى آزاد براى بیان اراده خود بهرهمند بودند، رهبر دیگرى را ترجیح مىدادند. به هنگام ترور رابین، نتانیاهو و پرز در جاى صحیح خود بودند و این موقعیت را نه بهدلیل مردمى بودنشان، بلکه بیشتر بهعلت فقدان راههاى ماندگار براى جایگزین شدن توسط دیگران حفظ کردند. اعتقاد به پیروزى نتانیاهو بر پرز نه تنها مبتنى بر شمارش آرا بود، [۷۶] بلکه بر این فرض بدیهى قرار داشت که وى راه رابین را ادامه داده، فاقد تندرویهاى نتانیاهو بود. بهعبارت دیگر فرض مىشد فرایند دموکراتیک شدن به رهبرى رابین موضوعات و دستور کارهاى جدیدى که بهوجود آورده بود، همچنان ادامه مىیابد. اما هنوز هیچکس این نقش مورد انتظار را نپذیرفته بود. هر دو رهبردر زمینه بازگشت به تقسیمبندى دوگانه اسطورهاى قدیم با یکدیگر تشریک مساعى داشتند. مشخصه این دوگانگى اسطورهاى اتخاذ خطمشیهاى مشابه در قبال فلسطینىها و خودانگارههاى بسیار متباین درباره ملت اسرائیل بود. [۷۷] در مارس سال ۱۹۹۶ نتانیاهو تصمیم گرفت قرارداد اسلو را به صورت دو فاکتو به رسمیت بشناسد و با عرفات، مذاکره کند. [۷۸] مقارن انتخابات ماه مه همان سال، شیمون پرز تصمیم گرفت تکمیل قرارداد با فلسطینىها را براى عقبنشینى از Hevron به تعویق بیندازد، اما ظاهرأ از واکنش شهرکنشینان واهمه داشت. [۷۹] دو مجموعه بزرگ سیاسى موضع خاصى در باب موضوعاتى که پیامد دستورالعملهاى پس از اسلو بودند؛ موضوعاتى که به مسایل اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، هویت و مذهب ارتباط داشتند، اتخاذ نکردند و حتى به مسایل مهمترى که بهدنبال ترور رابین بهوجود آمده بودند، نیز اهمیتى ندادند. این مسایل شامل دموکراسى، جایگاه شهروندان فلسطینى و نابودى سلطه استعمارى اسرائیل بود. این موضوعات واقعى، شایسته پاسخى به هم مرتبط بودند، اما رهبران آن دو حتى از بحث در باب آنها نیز عاجز بودند. بهمنظور بسیج نمایندگان، بهنظر مىرسید که هویتهاى اسطورهاى قدیمى و مطمئن، ماندگارترین گزینهها باشند. نتانیاهو در اتخاذ دیدگاه معتدل جدید و آمادگى براى همکارى با رهبران میانهروى حزب لیکود که مىتوانستند تصویر خوبى از حزب به نمایش بگذارند، توانست در فضایى که بهوسیله امواج بمبگذاریهاى تندروهاى اسلامى در سال ۱۹۹۶ تقویت و حمایت شده بود [۸۰] و در بازسازى تقسیمبندى راست- چپ و بسیج حامیان سنتى جناح راست، موفق عمل کند. تصاویر مبارزه انتخاباتى کاملأ شبیه به هم و شعارهاى معتدل، شامل درخواست براى صلح و امنیت بوده و در آن بیشتر از رنگهاى سفید و آبى استفاده شده بود. در این انتخابات، سعى بر کمرنگ کردن تفاوتهاى سیاسى و تأکید بر مسایل هویتى «ما و آنها» شد. راى به نتانیاهو، رایى فوقالعاده حساس به تمایزاتى بود که اهمیت چندانى نداشتند. اما انتخابات نتوانست کاملأ از ظهور مسایل و برنامههاى جدید جلوگیرى نماید. گروههایى که احساس مىکردند مشکلاتشان توسط دو مجموعه بزرگ نمایندگى نمىشود براى نخستین بار راى خود را تقسیم کردند: یک راى براى تقسیمبندى اسطورهاى (نخستوزیر) و راى دوم براى مستقیمترین منافعشان (حزب). [۸۱] آراى نخستوزیر خیلى نزدیک به هم بود، چیزى کمتر از ۳۰ هزار راى به نفع نتانیاهو. اما مهمتر از آن، دو مجموعه بزرگى بودند که قدرت را به احزابى واگذار مىکردند که نماینده منافع و هویت گروههایى مانند روسها، عربها، احزاب مذهبى و میزراخىها به شمار مىآمده، کمتر بهوسیله اسطوره ملى بسیج شده بودند. [۸۲] این روندى بود که در نهایت به بنبست دموکراسى در اسرائیل انجامید: صلح غیرواقعى، تعین بخشى به ادعاها و هویتها در درون اسرائیل را تسهیل کرد. اما همچنان اختصاص فضاى سیاسى لازم به فلسطینىها لاینحل باقى ماند. [۸۳] سیاست جدید، مستثنىکردن فلسطینىها را مسلم فرض مىکرد، اما مسئله سیطره استعمارى و نفوذ سرزمینى اسرائیل همچنان از اهمیت برتر برخوردار بودند. دموکراسى، مجددا فلسطینىها را از حوزه سیاسى و نه اقتصادى سرزمینى مستثنى مىکرد. اما اکنون این کار بهدلیل صلح انجام مىگرفت. نخستوزیر جدید، علىرغم تعهد انتخاباتى، بر ادامه صلح اسلو، تأکید زیادى نکرد، بهخصوص زمانى که توانایى ایجاد ائتلاف با احزاب جناح راست را که در برگیرنده حامیان و همچنین قدرتمندترین مخالفان قرارداد اسلو بودند، داشت. تعیین بخشى به صلح بهعنوان گفت وگوى میان طرفین میانهرو که مخالفتها را بىاثر مىساخت از آن پس کاملأ ناپدید شده است. مشکل اساسى این است که مستثنىکردن فلسطینىها صرفأ غیرواقعى است، چرا که مبادلات اقتصادى روزمره هر روز و البته تحت نظارت ارتش اتفاق مىافتد. در زمان حکومت نتانیاهو، ارتش مبدل به آشکارترین و عملىترین مخالف سیاستهاى او شد و همین امر، نکته برجسته فرایند دموکراتیک را در اسرائیل در دوران صلح تشکیل مىدهد. ارتش بازیگرى بود که بیشتر از همه مصالحه کرد و علاقهمند به برقرارى صلح بود ، چرا که صلح، ابزار انقیاد کامل فلسطینىها و ارتباط دایمى با آنها را در اختیار او قرار مىداد. گروه دومى که با فلسطینىها تماس مداوم داشت شهرکنشینان ایدئولوژىزدهاى بودند که در مناطق پرجمعیت سکونت داشته از انگیزه کافى براى ادامه اشغال برخوردار بودند. بیشتر مردم توانستند به راحتى اشغال را فراموش کنند. مشکل به شمار نیاوردن ارتش این بود که ارتش بهعنوان بازیگر اصلى عرصه سیاست اصلأ در معادلات بهشمار نمىآمد. ارتش، به این دلیل که بر فلسطینىهاى غیرشهروند ساکن مناطق خارج از نفوذ دولت دموکراتیک حکم مىراند، مهمترین نهادى است که مىتواند دموکراسى غیرواقعى را مفصلبندى کند. در این دوران، چارچوب ارتش کاملأ غیرسیاسى است، اما مهمترین بازیگر در حفظ و بقاى انقیاد فلسطینىها نیز هست. تغییرات بنیادینى در افکار عمومى اسرائیلىها نسبت به اشغال و توانایى ارتش براى بسیج سربازان، کارمندان و واحدهاى نظامى براى تحقق اهداف آن، ایجاد شده بود. این تغییرات در افکار عمومى بالطبع بر نخبگان سیاسى تاثیر مىگذاشت و مسئله با توجه به این واقعیت که دولت جدید، افراطیتر از قبلى است این بود که چگونه آنها بر سیاست تأثیر بگذارند. تاکتیک مورد استفاده ارتش براى تاثیرگذارى و نفوذ بر مباحثات جارى عمومى در اسرائیل، ارائه اطلاعات و ارزیابیهاى لازم به روزنامهها و رادیو تلویزیون بود. این تاکتیکها قدیمى بودند، اما به هنگام حکومت نتانیاهو عمدتأ از جانب وزیر امنیت، یعنى اسحاق مردخاى حمایت مىشد؛ کسى که الگوى رابین را در وزارتخانه متبوعش براى ارائه دیدگاههاى نظامى پیاده کرد. نخستین اطلاعرسانى- با این استدلال که ارتش خطر جنگ را رو به افزایش ارزیابى مىکند- بلافاصله پس از انتخابات انجام شد. افراطگرایى نتانیاهو متناوبا در مطبوعات منعکس مىشد و هدف آن، دادن اخطار به خود وى یا آگاه کردن افکار عمومى میانهرو در اسرائیل بود، اما مهمترین این تقابلها ـ که به افزایش تنش با فلسطینىها و اعراب همسایه انجامید- زمانى اتفاق افتاد که نتانیاهو در یک تصمیم افراطى در سپتامبر سال ۱۹۹۶ کوشید تونلى در زیر مسجد الاقصى در شهر قدیمى بیتالمقدس بازگشایى کند. این امر، موجب برانگیخته شدن خشم راهپیمایان فلسطینى شد که راهپیمایىشان یادآور انتفاضه بوده، تهدیدى براى سربازان اسرائیلى در سراسر سرزمینهاى اشغالى محسوب مىشد. تظاهرکنندگان، نه تنها غیرنظامیان، بلکه پلیس فلسطینى حاضر در صحنه را نیز به چالش طلبیدند. پیامد این امر، کشته شدن هشتاد فلسطینى و پانزده سرباز اسرائیلى بود. [۸۴] آشکارترین و خشنترین انتقاد به نتانیاهو از جانب ارتش انجام گرفت. با این استدلال که آنها در جربان بازگشایى تونل از جانب نخستوزیر نبوده، بنابراین با این کار مخالفند. [۸۵] این حادثه همچنین بیانگر دیدگاههاى جدید طرفداران صلح در دوره نتانیاهو نیز بود، هیچ راهپیمایى مدنى صورت نگرفت و سیاستمداران که از انتقاد نسبت به ارتش حمایت مىکردند، در لیست ارتش قرار گرفتند. ارتش که مبتنى بر اسطوره امنیتى چپ بود، نماد و سخنگوى طرفداران صلح شد. این حادثه که نقش شکلدهندهاى داشت بارها اتفاق افتاد. بهعنوان مثال، زمانى که تصمیم به ساخت یک شرکت جدید در Harchomaras el- Amud گرفته شد یا به هنگام قتل میشال در امان. مخالفت صریح ارتشیان با سیاستهاى نتانیاهو از جانب سیاستمداران چپگرا و چندین وزیر میانهرو در دولت وى و عمدتأ مردخاى ولوى حمایت مىشد. در پاسخ، نتانیاهو ارتشیان را به داشتن ارتباط با گرایشهاى چپ متهم کرد و کوشید که میان چپ و نخبگان رده بالاى ارتش، ارتباطاتى پیدا کند. [۸۶] استدلال من این است که با وجود صلح غیرواقعى افکار عمومى، اغلب مردم در اسرائیل علاقه چندانى به برقرارى روابط قدرت با فلسطینىها ندارند و عمدتأ علاقهمند به تعینبخشى دموکراسى در داخل اسرائیل و مسایل پس از منازعه هستند. یک موقعیت بسیار نشانگر در طول مذاکرات واى wye در اکتبر سال ۱۹۹۸ بهوجود آمد. این نخستین کوشش در مذاکرات واقعى میان طرفین از زمان اجراى قطعنامه Hevron بود که به ابتکار و اصرار نماینده آمریکا انجام شد. رسانهها از بروز اختلاف میان تندروها، که در اقلیت بودند و میانهروها در درون دولت گزارش دادند. اما شکاف واقعى در تقاضاهاى فلسطینىها بروز کرد. [۸۷] حزب کارگر که از مردخاى میانهرو حمایت مىکرد، دخالت آشکار خود را در منازعات متوقف نمود. در همان زمان، افکار عمومى به مسئله اعتصاب طولانى مدت سازمان ملى دانشجویان که- خواستار کاهش میزان شهریه دانشگاه بود- علاقهمند شده بود. هزاران دانشآموز در خیابانها در طول پنج هفته اعتصاب عمومى در موسسات آموزش عالى شرکت کرده، از اعتصاب غذاى سه هفتهاى یکصد دانشآموز حمایت کرده، توانستند توجه افکار عمومى اسرائیل را بیش از مذاکره با فلسطینىها به خود جلب کنند. نرخ کاهش شهریه با درصد زمینهایى که نتانیاهو به فلسطینىها داده بود در رقابت بود. این امر، تغییرى بنیادین در سیاستهاى اسرائیل بهشمار مىآمد. در آن زمان صلح، غیرواقعى به نظر مىرسید و شرایط حاضر بدل به مشکل شخصى افراد شده بود؛ یعنى سیاستمداران و نظامیان و نه تنها عامه مردم که مستقیمأ درگیر برخوردهاى روزانه با فلسطینىها بودند. تعینبخشى به دموکراسى در اسرائیل بهوسیله صلح غیرواقعى، ارتش را در تنگناى بدى قرار داد. بهعلت نبود سازمانهاى سیاسى جدید- که توانایى مذاکره براى صلح و مشروعیت بخشى به حذف سلطه استعمارى را داشته باشند- ارتش بیش از پیش درگیر امور مدنى شد. مقارن انتخابات آتى در ماه مه سال ۱۹۹۹، [۸۸] نخبگان سیاسى براى انتخاب نخستوزیرى در دو لیست جداگانه به رقابت برخاستند. نخستین لیست گرداگرد رئیس پیشین ستاد، ایهود باراک بود که به هنگام انتفاضه و انعقاد قرارداد اسلو در ارتش خدمت کرده بود. وى بهعنوان نامزد حزب کارگر پس از انتخابات سال ۱۹۹۶ به قدرت رسید. دومین لیست در اطراف دو ژنرالى دور میزد که با نتانیاهو طى سالهاى ۹۹-۱۹۹۶ مقابله مىکردند. یکى از این دو، اسحاق مردخاى، وزیر امنیت و دیگرى لیپکین شاچاک، رئیس ستاد بودند. در حادثهاى که مىتوان آن را توطئه نظامى دموکراتیک نامید، هر ژنرالى که در دفتر مرکزى ارتش در طى انتفاضه و قرارداد اسلو خدمت کرده بود به یکى از این دو گروه پیوست. [۸۹] علىرغم این واقعیت که نخستین هدف توطئه، اخراج نتانیاهو از پست خود و بازگشت به اداره صلحآمیز بحران با فلسطینىها بود، موقعیت به بنبست کشیده شده بعد از رابین، محدودیتهاى اقدامات نظامیان را مشخص کرد. مبارزه انتخاباتى با برنامههاى جدید پس از مبارزه سازگار بود و نتانیاهو را عمدتأ به علت شکست در حوزههاى سیاسى- اجتماعى و نه بهدلیل دودلى و شکست و تردیدش نسبت به فرایند صلح و تخریب روابط با فلسطینىها مورد انتقاد قرار مىداد. حتى پیش از موفقیت رابین در سال ۱۹۹۲، توطئه نظامى در تخریب تقسیمبندى دوگانه نامبرده، موفق عمل کرد، اما این موفقیت هرگز مبتنى بر مشاجرات و بحثهاى مصلحتگرایانه در باب نزاع میان طرفین نبود. برعکس، فلسطینىها از صحنه حذف شده، تقریبأ به طور کامل خارج از برنامه بودند. پیامد انتخابات سیاسى در اسرائیل چیزى جز بنبست کامل نبود و این بنبست حتى، بعد از شکلگیرى ائتلاف جدید و اجراى آن تقویت نیز شد. الف. نتایج انتخابات نشان داد که راىدهندگان سنتى راست از باراک حمایت مىکنند، در حالىکه نتانیاهو توانست آراى برجستهترین اجتماعات یهودیان شرقى را جذب کند. اما این واقعیت، مهمتر است که دو حزب تودهاى که نماینده گروههاى هویتى قدیم بودند در فرایند کاملى از حذف شدن به سر مىبردند. چرا که تعداد کرسیهاى هر دو از ۷۶ کرسى در سال ۱۹۹۲ به ۶۶ کرسى در سال ۱۹۹۶ و ۶۵ کرسى در سال ۱۹۹۹ کاهش یافت. [۹۰] این امر، مقارن با ایجاد حوزههاى سیاسى جدید بود. بیست کرسى کنیست براى اعراب جدیدى در نظر گرفته شده بود که حامى راىدهندگان چپ ـ راست اسطورهاى بودند. [۹۱] به علاوه حزب شاس توانست جایگاه حزب لیکود را براى راىدهندگان سنتى این حزب اشغال کند. به طورى که تنها دو کرسى کمتر از آن کسب کرد. [۹۲] برنامههاى جدید، مسایلى مانند محیط زیست، حقوق زنان و کارگران را نمایندگى مىکردند، اما راى زیادى به دست نیاوردند. اکثریت جمعیت در حمایت از احزابى که مطالبات و خواستههاى جوامع فروملى را نمایندگى مىکردند، بسیج شده بودند. [۹۳] بیست وهفت کرسى کنیست به سه حزب مذهبى تعلق گرفت؛ شانزده کرسى به احزاب غیرمذهبى طبقه متوسط اروپایى، ده کرسى به سه حزب [۹۴] مهاجر جدید روسى و ده کرسى به چهار [۹۵] حزب فلسطینى. از مجموع ۶۳ کرسى به احزاب محلى فروملى، ۴۵ کرسى به احزاب اسطورهاى و تنها دوازده کرسى به سه حزبى که در مجموع، حرف زیادى براى گفتن نداشتند، متعلق بود. [۹۶] به طور خلاصه، برنامههاى جدید افکار عمومى را به بخشهایى تقسیم کرد که چیز مشخصى براى ارایه در باب فرایند صلح نداشته، آن را مسلم دانسته، بر روى مسایل بعد از منازعه مبارزه مىکردند. ب. در طول مذاکرات، انحصارگرایان یهود به منظور رسیدن به ائتلاف بر سر مسئله اخراج فلسطینىها به توافق رسیدند. باراک، زمان آن را پس از تشکیل دولت خود که متعلق «به همه» خواهد بود اعلام کرد. [۹۷] واژه «همه» به مسئله شهروندى که موضوع دموکراتیک و مهمى بود بىتوجه بوده، این کار را از طریق اخراج ضمنى شهروندان فلسطینى انجام داد. دولت «همه» عمدتأ براى تمایز گذارى باراک از رابین طراحى شده بود. رابین، نه تنها رهبر طرفداران صلح بود، بلکه وى شهرکنشینان را نیز غیرمشروع قلمداد مىکرد. اما باراک توانست نمایندگى مطالبات آنها را بر عهده بگیرد و بنابراین، آنان دیگر لزومى براى مبارزه علیه او احساس نمىکردند. این دولت به اجماع یهود که توسط دموکراسى غیرواقعى و دولت اتحاد ملى در ۱۹۸۰ ایجاد شده بود شباهت داشت. باراک، مشارکت در این ائتلاف را با تمام احزاب یهود به مذاکره و بحث گذاشت، بهجز حزب اتحاد ملى ـ که نتانیاهو را مانند رابین خائن مىدانست، چرا که او قرارداد واى ریور را امضا کرده بود- همه احزاب فلسطینى از امکان شرکت در ائتلاف محروم شدند؛ چرا که در برگیرنده شش حزبى بود که نمایندگى ۶۸ عضو کنیست را بر عهده داشت و در میان آنها سه حزب عضو ائتلاف نتانیاهو (۲۶ کرسى) دیده شده، حداقل نه کرسى دیگر آشکارا مخالف دستیابى به توافق مهمى با فلسطینىها بود. هفت حزب با مجموع ۲۵ کرسى ـ علىرغم این واقعیت که امکان حمایت آنها از سازش با فلسطینىها وجود دارد- خارج از ائتلاف باقى ماندند. صلح با فلسطینىها هرگز هدف دولت فعلى نبود، حتى اگر کنیست انتخابى جدید، مىتوانست اکثریتى را براى چنین سیاستى فراهم کند. توجه افکار عمومى بر دستور کارهاى جدید معطوف شد و باراک عمدتأ علاقهمند به بازسازى اجماع یهودیان پیش از اسلو بود که رابین بر روى آن کار زیادى کرده و شجاعانه آن را در هم شکسته بود. ج. سیاستهاى باراک از همان ابتدا نشاندهنده ناتوانى او در زمینه برقرارى ارتباط میان مفصلبندى براى نیروهاى سیاسى و اجتماعى بود که از فرایند صلح و دستور کارهاى جدید حمایت مىکردند. دو حزب که مبناى ائتلاف رابین و بلوک اصلاح طلب هیستادروت، یعنى میرتز و شاس بودند در مبارزهاى مداوم بر سر مسایل پس از منازعه به سر مىبردند و باراک هم از ایجاد راهحلهاى ماندگار براى همزیستى میان این دو ناتوان بود. به علاوه، حزب کارگر نیز تقریبأ به کلى خنثى بود. حزب حاکم هم به عوض انجام اصلاحات داخلى و سازماندهى دوباره، کاملا در حاشیه قرار داشت. باراک از مذاکره، ایجاد اتحاد و رهبرى ناتوان بود و مذاکره او با طرف فلسطینى، بیانگر وجود قواعد تحمیلى و یکجانبه از جانب طرف قدرتمندتر به شمار مىآمد. همین امر، موضوع توافق شرم الشیخ بود که اصلاحکننده توافق واى ریور به شمار مىآمد و خود تبدیل به موضوع جدول زمانى تحمیلى براى دستیابى به یک توافق اصولى در فوریه ۲۰۰۰ و دیگر مسایل مبهم، اما محورى شد. مسایلى مانند؛ آینده بیتالمقدس، پناهندگان، مرزها و محو شهرکها. اما همزمان با تأکید دولت رابین بر مذاکره مستقیم با فلسطینىها، به نظر مىرسد تنها شانس رسیدن به هرتوافقى میان طرفهاى درگیر و موفقیت این توافق، دخالت بینالمللى باشد. |
||
| صفحه بعد | فهرست | صفحه قبل |