صفحه بعد چرا آمريكايى ها خودكشى مى كنند؟ صفحه قبل
 چكيده:
خودكشى به عنوان يك معضل اجتماعى شيوع فراوانى در غرب و كشورهاى متأثر از فرهنگ غرب دارد. متخصصين عوامل متفاوتى را براى اين پديده ذكر كرده اند كه از آن ميان، فشار روانى و مشكلات ناشى از عدم تعادل فرهنگى جلب توجه مى كند. متن حاضر با مطرح كردن يك نمونه به بررسى آمارهاى خودكشى و علل آن در آمريكا و ژاپن مى پردازد.

مرثيه اى براى دَنى:

دَنى مروين در 27/7 خودكشى كرد. اين بخشى از مرثيه اى است كه يك دوست در سوگ او نوشته است:

اگر سرزنشى وجود داشته باشد، به فرهنگ و تمدن غرب بازمى گردد. فرهنگى كه براى قلب انسان ها و نيازهاى آن ها ارزشى قائل نيست; فرهنگى كه انسان ها را از يكديگر منزوى مى كند; فرهنگى كه انسان ها را بدون ابزارهايى براى كنار آمدن با شكست، ترس، تنهايى و شك به مصاف جهان خارج مى فرستد. شرم بر فرهنگى كه در آن، هويت انسان را كارى كه انجام مى دهد، تشكيل مى دهد و اگر او كارى ندارد آن فرهنگ به او مى گويد كه هيچ چيز نيست. شرم بر فرهنگى كه از انسان مى خواهد تنها باشد، روى دو پاى خود بايستد و مستقل باشد. شرم بر فرهنگى كه گذاشت دَنى مانند نسيمى از كنار ما بگذرد و كسى او را احساس نكند، چرا كه قواعد نانوشته و

شكست در وفق دادن خود با ايده ها و آرمان هاى خودبنياد و مغرورانه آمريكايى كه از سوى فرهنگ و رسانه هاى اين كشور اشاعه مى يابد، دليل اصلى اَغلب خودكشى ها در آمريكا است.

ناگفته فرهنگى بر اين مبناست كه اگر از كسى كمك خواستى، ديگر مستقل نيستى و اين بدان معناست كه تو ديگر انسان واقعى نيست. «لئوكارمين»

شايان ذكر است كه انسان ها دلايل گوناگونى براى خودكشى دارند. پيرها مى گويند كه احساس مى كنند ديگر نمى توانند مخارج خود را دربياورند و يا وزن خود را تحمل كنند; زنان و دختران احساس مى كنند كه نمى توانند خود را با استانداردهاى جامعه آمريكا در مورد زيبايى، شهرت و موفقيت وفق دهند; بوميان (سرخ پوستان) آمريكايى احساس مى كنند كه ميان خرده فرهنگ شخصى و فرهنگ غالبِ غيرشخصى، به دو نيمه تقسيم شده اند و همه اينها دلايلى براى خودكشى آمريكايى هاست. البته مى توان همه اين ها را در يك مسأله و معضل اصلى دسته بندى كرد: شكست در وفق دادن خود با ايده ها و آرمان هاى خودبنياد و مغرورانه آمريكايى كه از سوى فرهنگ و رسانه هاى اين كشور اشاعه مى يابد.

شيوع خودكشى در ژاپن

ژاپنى ها ركوردار خودكشى هستند و علت اين امر را عدم توانايى افراد در ايجاد يك زندگى مطابق استانداردهاى فرهنگى مى دانند. آن چه مشخص است اين است كه عدم تعادل فرهنگى، يكى از ريشه هاى خودكشى هاست. يكى از كارشناسانِ «شيوع خودكشى در ژاپن» مى گويد:

«وخيم شدن وضعيت اقتصادى در ژاپن، صرفاً به بانك ها ضربه نمى زند، بلكه ايجاد بى ثباتى هاى روانى حاد مى نمايد. در سال گذشته، 425 هزار نفر به علت مشكلات روانى ناشىِ از اضطراب و فشار، تحت معالجه قرار گرفته اند. در سال 1998 وقتى اقتصاد دچار اشباع شد، ميزان خودكشى در ژاپن 25 درصد افزايش يافت كه در حدود 000/30 نفر بالا رفت و از آن زمان هرگز كاهش نيافته است. خودكشى هايى كه مستقيماً با استخدام، بدهى هاى شخصى و وضعيت اقتصادى مرتبط است، سالانه 8500 نفر مى باشد كه نسبت به يك دهه قبل، 4 برابر شده است.»

«احساس نارو خوردن، انزوا و بى ارزشى» چيزى است كه بسيارى از جوانان و اقليت ها در آمريكا آن را احساس مى كنند.

حقايق بيشترى در مورد خودكشى در آمريكا

«احساس نارو خوردن، انزوا و بى ارزشى» چيزى است كه بسيارى از جوانان و اقليت ها در آمريكا نيز آن را احساس مى كنند. برخى از طريق خشونت عليه ديگران به اين امر پاسخ مى دهند و برخى از طريق خشونت عليه خودشان و گروهى به هر دو كار دست مى زنند.

توماس كورون در مقاله خود در «لاتايمز» مى نويسد:

در هر 17 دقيقه، يك نفر در ايالات متحده خود را مى كشد و در هر روز 85 نفر كه 31 هزار نفر در سال مى شود. به طور كلى احتمال خودكشى يك فرد در ايالات متحده بيش تر از حتمال كشته شدن او به دست ديگران است. ميزان درصد خودكشى در ميان جوانان، در 4 دهه گذشته، سه برابر شده است و ميزان خودكشى ها در ميان جوانان، بيش از مجموع قربانيان جنگ ويتنام و ايدز، قربانى داشته است. در فرهنگ غرب، از ديرباز خودكشى را نوعى شكست روحى و روانى دانسته اند. آگوستين قديس در كتاب مشهور خود، «شهر خدا» مى نويسد: «هيچ كس صرفاً به خاطر فرار از مشكلات، مرگ را بر خود تحميل نمى كند. مقامات كليسايى و حكومتى، از گذشته هاى دور خودكشى را يك گناه و جرم دانسته اند. در غرب، اجساد افراد خودكشى كرده، به نمايش عمومى گذاشته مى شد، اموال آن ها مصادره مى گرديد، آيين جن گيرى در مورد آن ها، صورت مى گرفت و تشريفات آن ها نشان دهنده عذاب ابدى براى ايشان بود. برخى از پدران كليسا، پيشنهاد دار زدن افرادى را دادند كه اقدام به خودكشى مى كنند. آن ها معتقد بودند كه عامل خودكشى شيطان است. در صد سال قبل، عامل خودكشى را جامعه مى دانستند، بعد از آن، ضمير ناخودآگاه فرد را عامل خودكشى معرفى مى كردند و اكنون بيمارى روانى را علت خودكشى مى دانند.

ادوين شنيدمان، پدر علم خودكشى شناسى، مى گويد: خودكشى، يك معضل پيچيده است. جامعه شناسان نشان داده اند كه نرخ خودكشى با عواملى مانند جنگ و بى كارى مرتبط است. متخصصين روان شناسى، آن را خشونت و غضبى عليه يك

ميزان درصد خودكشى در ميان جوانان، در 4 دهه گذشته، سه برابر شده است و ميزان خودكشى ها در ميان جوانان، بيش از مجموع قربانيان جنگ ويتنام و ايدز، قربانى داشته است.

فرد دوست داشتنى مى دانند كه متوجه درون آدمى مى شود. روان پزشكان آن را نوعى عدم تعادل بيوشيمى مى دانند، ولى هيچ كدام از اين ها جواب كامل نيست. خودكشى، همه اين ها و فراتر از اين هاست.» هر چند «شنيدمان» با دارو درمانى مخالفت نمى كند ولى منحصر كردن خودكشى به بيولوژى را ساده انگارى مى داند.

دارو درمانى به نشانگان توجه مى كند، اما به بى نظمى ها خير. توجه به دستگاه عصبى خوب است، اما در تحليل خودكشى نبايد عوامل بيرونى مانند دين، خانواده و كار را ناديده گرفت. وقتى يك فرد سالم در اثر از ميان رفتن اين رابطه ها، خودكشى مى كند و يا اين كه افرادى كه كمترين توجه در جامعه نسبت به آن ها مى شود (مانند جوانان سياه، نوجوانان زير 20 سال، بوميان آمريكايى، همجنس بازان و سفيدپوستان پير) بيشتر خودكشى مى كنند قابل توجيه با بيولوژى است.

در مجموع، مى توان اذعان داشت كه افرادى بيشتر به خودكشى دست مى زنند كه كمتر مورد توجه جامعه هستند و نيز آثار فرهنگ غرب ـ رشد سريع شهرها، مدرنيزاسيون سريع، و بازسازى اقتصادى ـ عوامل ضربه زننده به جوامع و ايجادكننده فشار روانى و روحى فزاينده در جهان هستند.

همچنين رابطه نزديكى ميان خودكشى و شيوع خشونت در جوامع مشاهده شده است. مثلا اكثر خشونت هاى مرگ بار در مدارس به همراه خودكشى بوده است.

منبع: www.Peace Party
صفحه بعد صفحه قبل