صفحه بعد زوال عقل به شيوه آمريكايى - هربرت شيلر صفحه قبل
 چكيده:
جامعه آمريكا، علاوه بر نهادهاى پليسى و امنيتى اى چون اف.بى.آى، نهاد پليسى قدرتمند ديگرى دارد كه بايد از آن به عنوان «پليس افكار» نام برد. ده ها هزار تحليل گر و تهيه كننده اطلاعات، با دستگاه پليس افكار فعالانه همكارى مى كنند و يكى از مهم ترين مأموريت هاى آن ها، ايجاد آشفتگى و پيچيدگى عمومى به منظور دور كردن توجه عمومى، از دارندگان واقعى قدرت است. «پليس افكار» همچنين جاده صاف كن دولت آمريكا براى دست يابى به منويات امپرياليستى اش در جهان است.
تبليغات فراگير، تلقين و تحميل ايدئولوژيك از طريق نهادهاى گوناگون وابسته به شركت ها، عدم شناخت جهان و حمايت از فرهنگ آمريكايى، تاوان هاى سنگينى است كه شهروندان آمريكايى به سلطه سرمايه و تجارت آمريكا مى پردازند.

دست كم از يك قرن پيش تا كنون، تنها يك بازى گر بر صحنه بين المللى سلطه داشته است: ايالات متحده آمريكا. حتى اگر اين كشور به اندازه بيست سال پيش سلطه جو نباشد، باز حضور آن در عرصه اقتصاد و فرهنگ جهان خردكننده باقى مانده است: توليد ناخالص ملى 7690 ميليارد دلارى در سال 1998; مقر اكثر شركت هاى فراملى كه در جستجوى بازارهاى جديد و منافع خود دنيا را چپاول

آمريكا قدرتى است كه سرنخ تمام نهادهاى بين المللى ـ سازمان ملل متحد، سازمان پيمان آتلانتيك شمالى (ناتو)، صندوق بين المللى پول، بانك جهانى، سازمان تجارت جهانى ـ را در اختيار دارد

مى كنند، در اين كشور است، و بالاخره اين كه آمريكا قدرتى است كه سرنخ تمام نهادهاى بين المللى ـ سازمان ملل متحد، سازمان پيمان آتلانتيك شمالى (ناتو)، صندوق بين المللى پول، بانك جهانى، سازمان تجارت جهانى ـ را در اختيار دارد و خلاصه اين كه غول فرهنگى ـ الكترونيكى عالم است. اين استيلا، روز به روز عكس العمل هاى بيش ترى را برمى انگيزد، چنان چه ساموئل هانتينگتون در اين باره سخنان يك ديپلمات انگليسى را نقل كرده كه گفته است: «تنها در ايالات متحده آمريكاست كه مى توان اين طور فهميد كه تمام دنيا خواهان رهبرى آمريكا هستند. در ساير نقاط جهان، بيش تر صحبت از استكبار و يك جانبه گرايى آمريكا است».(1)

شايد ديد و نگرش ديگران به ما آمريكايى ها، نمى تواند بيان كننده آن چه باشد كه در اذهان ما مى گذرد. آيا شهروندان كشورى كه قانونش را به دنيا ديكته مى كند، در زندگى روزمره شان به فشارى كه به ديگران و غالباً به خودشان، تحميل مى كنند واقف اند؟ آيا آن ها از اين بابت خشمگين هستند؟ آيا كمترين مقاومتى در برابر اين وضع، نشان مى دهند؟ تا وقتى كه اين واقعيت وجود دارد كه حفظ وضعيت اربابى جهان توسط آمريكا نه تنها موجب خشم و نفرت مردم آمريكا نمى شود، بلكه برعكس موجب حمايت فعال يا غيرفعال جمعيت 270 ميليونى آمريكا مى شود، بايد در مورد مثبت بودن جواب پرسش هاى فوق، ترديد كرد. اين حمايت، كه هرگز در مورد آن كوتاهى نشده است، محصول دكترينى است كه هدفش تقويت و ادامه استيلاى آمريكا از طرق مختلف است; از جمله از طريق نحوه اطلاع رسانى و نوع استفاده از رسانه هاى گروهى. تلاش هاى مبتنى بر متقاعد كردن همه، همگام با طرد اختلاف عقيده بالقوه در اين كشور و استفاده از يك سلسله اقدامات قهريه از سركوبى گرفته تا حبس، ابزار برقرارى اين توافق عمومى هستند. قريب به 8/1 ميليون زندانى در زندان هاى آمريكا وجود دارند كه نسبت به جمعيت اين كشور يك ركورد جهانى محسوب مى شود.


ساموئل هانتينگتون سخنان يك ديپلمات انگليسى را نقل كرده كه گفته است: «تنها در ايالات متحده آمريكاست كه مى توان اين طور فهميد كه تمام دنيا خواهان رهبرى آمريكا هستند. در ساير نقاط جهان، بيش تر صحبت از استكبار و يك جانبه گرايى آمريكا است».

اين ابزارها اگر طرفداران پرشور و متعصبى براى آمريكا دست و پا نكرده است، لااقل پذيرش عمومى سيستم كنترل و نظارت آمريكا را بر امور دنيا، ميسر كرده است. رهبران آمريكا به عنوان توجيه كارشان، دائماً به شهروندان شان و ديگر ملل دنيا يادآور مى شوند تا چه اندازه وجود آمريكا براى همگان مايه خير و بركت است. مضمون عظمت آمريكا دائماً از زمان پايان جنگ جهانى دوم، در سخنان رؤساى جمهور اين كشور تكرار شده است. نه فقط امروز، بلكه از عصر انسان نئاندرتال، آمريكا آشكارا در نوع خود بى نظير بوده است! آقاى ويليام كلينتون اين كشور را حتى به عنوان «ملت غيرقابل چشم پوشى» توصيف مى كند. در اين صورت، چه گونه ممكن است كسى به خوش بختى زيستن در اين كشور اعتراف نكند؟ اما به گونه اى عجيب، بسيارى از آمريكايى ها از اين خوش بختى سرباز مى زنند. از اين رو، به منظور پيش گيرى از هرگونه ناتوانى در جلب موافقت عمومى در قرن آينده، به كارگيرى روش هاى فراگيرتر دائماً در دستور كار اين كشور است.

يكى از راه هاى حاكم كردن نظم در صفوف مردم، عبارت است از اطمينان حاصل كردن از تسلط بر تعاريف، و نقش پليس افكار را ايفا كردن است، چيزى كه از نظر رهبران آمريكا به معناى توانايى تدوين و انتشار نگرشى از واقعيت ـ داخلى و جهانى ـ كه در خدمت منافع آن ها است. بدين منظور، به مجموعه دستگاه آموزشى و در عين حال رسانه هاى جمعى، صنعت تفريح و سرگرمى و ساز و كارهاى سياسى متوسل شده اند. به اين ترتيب، ساختارهاى رسانه اى كه معنا و آگاهى (يا ناآگاهى) را خلق مى كند، وقتى با ضرب آهنگى هماهنگ عمل مى كنند، ديگر نيازى به دستورات صادره از بالا نيست: آمريكايى ها تصاوير و پيام هاى نظام حاكم را جذب مى كنند و آن را حكم لايتغير و حتمى مى دانند. به اين ترتيب، اكثر آن ها قادر نيستند هيچ گونه واقعيت اجتماعى ديگر را، هر چه كه باشد، درك كنند.



هنر دروغ از طريق حذف

در اينجا يك مورد محسوس و عينى را مطرح مى كنيم، يعنى مورد مربوط به استفاده از واژه «تروريسم»; تروريسم به معناى واقعى كلمه، در آمريكا و جاهاى


يكى از راه هاى حاكم كردن نظم در صفوف مردم، عبارت است از اطمينان حاصل كردن از تسلط بر تعاريف، و نقش پليس افكار را ايفا كردن، چيزى كه از نظر رهبران آمريكا به معناى توانايى تدوين و انتشار نگرشى از واقعيت ـ داخلى و جهانى ـ است كه در خدمت منافع آن ها است.

ديگر، به حق، يكى از دغدغه هاى اصلى دولت ها است و به همين خاطر، بودجه هاى عظيمى را براى مبارزه با آن در اختيار پليس و ارتش قرار مى دهند، اما هر بار كه در يك جايى از دنيا، مقاومت هايى ـ احتمالا خشن و خونين ـ در برابر ظلم و ستم رخ مى دهد، و به ويژه وقتى ستم گران، دوست يا سرسپرده واشنگتن باشند، اين اعمال مقاومت طلبانه با عنوان اشكالى از «تروريسم» به افكار عمومى آمريكا معرفى مى شود. در دهه 1990، اقداماتى انجام شد تا مبارزات ايرانى ها، لبنانى ها، فلسطينى ها، كردها و بسيارى از اقوام و ملل ديگر را به اين ترتيب بى اعتبار و از دور خارج كنند. در دوره هاى پيش از آن، همين امر در مورد مبارزان مالزيايى، كنيايى، آنگولايى، آرژانتينى و حتى يهوديانى كه مخالف حاكميت بريتانيا در فلسطين بودند، به چشم خورده است. در طى پنج دهه اخير، ارتش آمريكا و حاميانش، اين به اصطلاح «تروريست ها» را در كره، جمهورى دومينيكن، ويتنام، نيكاراگوئه، عراق و... يا با بمب هاى ناپالم سوزانده اند يا قتل عام كرده اند.

پليس افكار با حذف حقيقت، دروغ پردازى مى كند. به عنوان يكى از بى شمار شواهد آن، شماره اى از هفته نامه تايم را كه دو سال پيش به «با نفوذترين آمريكايى ها در سال 1997» اختصاص يافت، مى توان ذكر كرد. در اين فهرست يك بازيكن گلف، گرداننده يك ايستگاه راديويى، يك موسيقى دان پاپ، يك مدير صندوق سرمايه گذارى، يك تهيه كننده سينما، يك مجرى تلويزيونى، يك اقتصاددان، يك دانشمند سياه پوست، و نيز وزير امور خارجه آمريكا، خانم مادلين آلبرايت، و سناتور جان مك كاين، يافت مى شدند. دو فرد اخير با داشتن روابطى با مراكز واقعى قدرت، از وارثان سلسله ملون (Mellon)بودند كه از سازمان هاى محافظه كار افراطى حمايت مالى مى كند; و روبرت رابين، نايب رئيس اسبق بانك گلدمن ساچز، كه در آن زمان وزير خزانه دارى آمريكا بود، نيز از جمله اعضاى فهرست تايم بود. در هر دو مورد با اشخاصى روبه رو هستيم كه با اَشكال ظاهرى قدرتى كه براى آن ها امكان كسب ثروت هاى شخصى را فراهم آورده بود، فاصله گرفته بودند. تايم


ده ها هزار تحليل گر و تهيه كننده اطلاعات، فعالانه با پليس افكار همكارى مى كنند كه مأموريت آن ها ايجاد آشفتگى و پيچيدگى عمومى به منظور دور كردن توجه عمومى از دارندگان واقعى قدرت است.

فقط براى تهيه كنندگان خدمات، و نه دارندگان واقعى قدرت، اعتبار و نفوذ قايل شده بود.

براى فهم بهتر واقعيت قدرت، بهتر است به فهرست برندگان صفحات مالى نيويورك تايمز كه يك ماه بعد منتشر شد و در آن به ده مورد از مهم ترين شركت هاى آمريكايى چند مليتى كه برحسب سرمايه گذارى بورسى مرتب شده بود، نگاهى بيندازيم. در رأس اين فهرست، شركت «جنرال موتورز» و به دنبال آن «كوكاكولا»، اكسون، و مايكروسافت قرار داشتند. اگر كارفرمايان و مديران اين شركت ها در رأس فهرست بانفوذترين افراد آمريكايى قرار داده مى شدند، خوانندگان نيويورك تايمز به گونه اى ديگر در جريان امور قرار مى گرفتند. توصيف مختصرى از فعاليت هاى اين شركت ها، مقر آن ها، تصميم هاى آن ها در زمينه سرمايه گذارى و نيروى كار و شيوه تأثيرگذارى اين تصميم ها بر مردم آمريكا، بيش از فهرست تايم، اطلاعات حقيقى مربوط به توزيع واقعى قدرت در داخل و خارج آمريكا را بيان مى كند.

اطلاعات پرمحتوا و زيركانه اى از اين نوع، دقيقاً همان چيزى است كه پليس افكار مصمم به جلوگيرى از آن است. ده ها هزار تحليل گر و تهيه كننده اطلاعات، فعالانه با پليس افكار همكارى مى كنند كه مأموريت آن ها ايجاد آشفتگى و پيچيدگى عمومى به منظور دور كردن توجه عمومى از دارندگان واقعى قدرت است. مؤسسات تحقيقاتى و ديگر «دفاتر مشاوره و برنامه ريزى» (think tanks)، انبوهى از مطالعات درباره مسايل حقوقى، اجتماعى و اقتصادى را براى تحقق آينده مطلوب محافل تجارى ـ كه تأمين كننده سرمايه هاى آن ها هستند ـ فراهم مى آورند و سپس به وسيله جريان هاى اطلاعات ملى و محلى، به اين فعاليت اعتبار مى بخشند. «متصديان دفاتر مشاوره و برنامه ريزى» دست راستى به استوديوهاى راديويى و شبكه هاى تلويزيونى راه يافته اند، و مرتباً همراه نمايندگان و كارگزاران محلى و فدرال ديده مى شوند.


«انستيتو منهتن» در نيويورك يكى از اين تهيه كنندگان اطلاعات سفارشى است. رئيس اين مؤسسه توضيح مى دهد كه مأموريت اين مؤسسه عبارت است از توسعه و گسترش افكار و به گردش درآوردن آن ها در بين عامه مردم با كمك «زنجيره غذايى رسانه هاى جمعى.»

«انستيتو منهتن» در نيويورك، يكى از اين تهيه كنندگان اطلاعات سفارشى است. رئيس اين مؤسسه، توضيح مى دهد كه مأموريت اين مؤسسه، عبارت است از توسعه و گسترش افكار و به گردش درآوردن آن ها در بين عامه مردم با كمك «زنجيره غذايى رسانه هاى جمعى.» اين مؤسسه، سخاوت مندانه ضيافت هاى بحث و گفتوگو همراه با صرف ناهار را براى انبوهى از مدعوين ترتيب مى دهد كه در بين مدعوين مى توان خبرنگاران، كارگزاران، رهبران سياسى و... را يافت. به نقل از نيويورك تايمز، يكى از شركت كنندگان با توجه به وضعيت موجود كشور، اين موضوع را مطرح مى كند كه اين موسسه از جمله مؤسساتى است كه مركز ثقل سياسى نيويورك را به سمت راست جابه جا كرده است.(1) بسيارى از سازمان هاى ديگر از همان دست ـ معروف ترين آن ها عبارتند از مؤسسه بروكينگز، بنياد هريتيج، مؤسسه آمريكن اينترپرايز، مؤسسه كيتو ـ به عنوان ناقلان پنهان «صداى تجارت» عمل مى كنند كه با وجود اين، به ويژه از دسترسى به رسانه هاى جمعى محروم نيستند. به اين ترتيب است كه اطلاعات ارايه شده به مردم از سرچشمه آلوده است.

پويايى بازار، كه كمتر از ساختارهاى توليد و انتشار ايدئولوژى مشهود است، به گونه اى باز هم موثرتر در تأمين پليس افكار، به ويژه در صنايع فرهنگى، سهم دارد. در اين جا موضوع، بيش تر عبارت است از ارزيابى تأثير شوم و مصيبت بار آن بر مردم آمريكا تا تحليل اهميت آن در خارج از كشور. ملتى كه رهبرانش آن را «غيرقابل چشم پوشى» اعلام مى كنند، همان ملتى است كه «نيروهاى بازار» آن را به ناديده گرفتن مخلوقات ديگر نقاط دنيا محكوم مى كند.

در حالى كه 90% فيلم هايى كه كانادايى ها مى بينند، فيلم هاى خارجى اند و اكثراً به وسيله هاليوود توليد شده اند، و 45% مجلاتى كه مى خوانند نيز خارجى هستند ـ موضوعى كه موجب واكنش شديد دولت كانادا شده است ـ ، آمريكايى ها فقط 1 الى 2% از فيلم ها و نوارهاى ويديويى سينمايى خارجى را مصرف مى كنند. اما دليل آن،


چهل ميليارد دلار تبليغات كه به حساب هاى شبكه هاى تلويزيونى واريز مى شود، فضايى تجارى ايجاد مى كند كه تمام كشور را در بر مى گيرد. اين بمباران تبليغاتى از پايين ترين سنين آغاز مى شود و هيچ كس واقعاً نگران عواقب آن نيست.

تنها اين نيست كه هاليوود به كمك بازار داخلى اش تمام رقبايش را در هم مى كوبد، زيرا آن ها فاقد امكانات مالى لازم براى توليد و بازاريابى فيلم هايشان براى رساندن به مردم آمريكا هستند، بلكه به اين دليل نيز كه سليقه هايشان قبلا به وسيله «غول هاى صنعت هاليوود» آمريكايى شكل گرفته است.

آن چه در مورد سينما واقعيت دارد، در مورد تلويزيون و چاپ و انتشارات نيز صدق مى كند. در آمريكا تنها 200 الى 250 كتاب خارجى در سال ترجمه مى شود (در مقايسه، مجوز ترجمه 1636 عنوان كتاب در سال 1998 در فرانسه صادر شده است). اين موضوع به گونه اى غم انگيز، مردم آمريكا را از جريان هاى عظيم فكرى جهان جدا مى كند. در مورد اخبار شبكه هاى تلويزيونى آمريكا همين بس كه آن ها فقط هنگامى به خبرهاى ساير نقاط علاقه مندى نشان مى دهند كه در آن جا بحران هايى پديد آمده باشد. تمركز رسانه ها، به استثناى اينترنت، بيان گر شناخت بسيار اندك آمريكايى ها از مسايل جهان است. لارى گيلبرت، سينماگرى كه پيش از اين بيدادگرى هاى صنعت دخانيات را در كتاب «بربرها در آستانه دروازه كشورهاى ما» افشا كرده بود، عنوان فيلمش در مورد رسانه هاى جمعى، Weapons of MassDestruction (سلاح هاى تخريب جمعى)، را اين گونه توجيه مى كند: «رهبران صنايع دخانيات فقط براى سيگارى ها خطرناك هستند. رهبران رسانه هاى جمعى بسيار خطرناك ترند، زيرا همه ما خبر دود مى كنيم. همه ما دود تلويزيون را مى بلعيم. ما هر آن چه را كه آن ها جلوى چشمان ما قرار مى دهند، فرو مى بريم».(1)

چيزى كه آن ها جلوى چشمان ما مى گذارند، اطلاعاتى است كه بر حسب توانايى آن ها در جلب توجه براى پيام هاى تبليغاتى، انتخاب شده اند. حتى اگر نتوان اين وضعيت را خاص آمريكا تلقى كرد، لااقل بايد اذعان داشت كه آمريكا كشورى پيش رفته است كه در آن، چنين وضعى بحرانى تر از ساير كشورها است، تا حدى كه استاد امور سياسى نروژى، يوهان گالتونگ (johann Galtung) توانسته است از فرايند «كودن سازى» آمريكايى ها يا «زوال عقل» از طريق برنامه هاى تلويزيونى، سخن به ميان آورد.


تبليغات و فرهنگ سازى موجب شده است كه آمريكايى ها از فقيرترين و ضعيف ترين همشهرى هاى خود روبرگردانند و نظرات كسانى را اتخاذ كنند كه سودمندى شبكه تأمين اجتماعى را درك نمى كنند.

تنها بى نظمى ها و آشوب هاى وسيع در اقتصاد ملى و بين المللى خواهد توانست اعتقادات و ارزش هاى موجود در ضمير اكثر آمريكايى ها را متزلزل كند.


اين جهالت و غفلت را نمى توان فقط به واسطه مبتذل كردن و گزينش كردن اطلاعات توضيح داد، بلكه داراى ريشه هاى عميق ترى است. تأمين مالى قريب به اتفاق رسانه هاى جمعى به وسيله كسانى كه امكانات خريد فضا و زمان اطلاع رسانى و ارتباطات را دارند، فقر فرهنگى مستمر ديگران را رقم مى زند. اين امر، به رغم تلاش هاى استوار گروه اندكى از افراد مستعد است كه طى چندين دهه در راستاى ارتقاى فرهنگ غيرتجارى كوشيده اند. چهل ميليارد دلار تبليغات كه به حساب هاى شبكه هاى تلويزيونى واريز مى شود، فضايى تجارى ايجاد مى كند كه تمام كشور را در بر مى گيرد. اين بمباران تبليغاتى از پايين ترين سنين آغاز مى شود و هيچ كس واقعاً نگران عواقب آن نيست. وضعيت آن قدر تكان دهنده است كه هفته نامه بيزنس ويك، كه خصومت با اقتصاد بازار ويژگى بارز آن نيست، چپاول هاى تحميل شده به جوانان كم سن و سال آمريكايى را چنين توصيف مى كند: «در ساعت 55:1 امروز چهارشنبه 5 مه، يك دختر مصرف كننده متولد شد. سه روز بعد وقتى كه به كانون خانواده پا گذاشت، برخى از بزرگ ترين بنگاه هاى فروش مكاتبه اى ايالات متحده آمريكا پيشاپيش با نمونه كالاها، كوپن ها و ديگر حواله هاى خريد رايگان در پى وى بودند(...) همچون ساير افراد نسل قبل از وى، او نيز عملا از بدو تولد به عرصه فرهنگ مصرفى قدم نهاد و به وسيله علايم و تبليغات تجارى احاطه شد(...) در بيست ماهگى، شروع به شناختن برخى از هزاران علامت تجارى، خواهد كرد كه روى صحنه تلويزيون مقابل وى مى درخشد. در هفت سالگى، اگر در وقعيت معمول كودكان هم سن و سال خود باشد، حدود 20000 پيام بازرگانى و تبليغاتى را در سال خواهد ديد. در دوازده سالگى، نامش از طريق بنگاه هاى فروش مكاتبه اى در بانك هاى عظيم داده هاى رايانه اى درج خواهد شد.»(1)

به رغم سنگرهاى مقاومتى كه هنوز فتح نشده اند، پذيرش الگوى مصرف گرايى و خصوصى سازى آمريكايى از سوى ساير ملل جهان، وضعيت روحى حاكم بر آمريكا را تقويت مى كند.

منبع: لوموند ديپلماتيك، اوت 1999 (مرداد 1378)
صفحه بعد صفحه قبل