صفحه بعد كتاب رازهاى خنوخ صفحه قبل
 ترجمه حسين توفيقى

چكيده: معراجنامه‏هاى اديان، از جذابترين ادبيات جهان هستند. اين آثار آدمى را بر بال فرشتگان مى‏نشانند و در سپهر بى‏انتها و جهان مينوى به پرواز درمى‏آورند و جان و دل او را از درياى معرفت الهى سيراب مى‏كنند. داستان بديع معراج حضرت رسول صلى الله عليه و آله و توصيف عوالمى كه آن عزيز مشاهده كرد، پيوسته مورد توجه عالمان و عارفان بوده است; و چكامه‏سرايان و هنرمندان از آن الهام گرفته‏اند. كتاب رازهاى خنوخ در يهوديت، مكاشفه يوحنا در مسيحيت، اردويراف‏نامه در آيين زردشت و معراجنامه‏هاى اسلام نيز به همين علت، جاودانه شده‏اند. معراجنامه حاضر، كه براى نخستين بار به زبان فارسى انتشار مى‏يابد، گزارش سفر شصت روزه خنوخ (Enoch) به آسمانهاست. خنوخ پس از مراجعت، مشاهدات خود را براى پسران و قوم خويش بيان مى‏كند و آنان را اندرز مى‏دهد. او پس از سى روز، دوباره به آسمان مى‏رود تا براى هميشه در آن‏جا بماند. اينك آگاهيهايى درباره خنوخ و كتاب او:

خنوخ كيست؟

خنوخ (يا: اخنوخ) نزد اهل كتاب يكى از پيامبران پيش از توفان نوح عليه السلام است كه علوم وكتابهاى فراوانى را به او نسبت داده‏اند. علماى اسلام وى را با حضرت ادريس عليه السلام كه خداى متعال وى را در قرآن (1) مجيد ستوده و به معراج او اشاره كرده است، برابر مى‏دانند. واژه خنوخ در زبان عبرى به معناى «آزموده‏» است. نام وى حدود 44 بار به لفظ اخنوخ و چندين بار به لفظ احنوخ، احنوح، خنوخ، خنوح و... در كتاب بحار الانوار آمده است و صحيفه‏اى منسوب به او در جلد 95 آن كتاب وجود دارد. فضاى صحيفه يادشده به فضاى كتابهاى خنوخ شباهت دارد; مثلا رؤيت فرشتگان و وعده توفان نوح عليه السلام كه در آن صحيفه آمده (2) ، در كتاب حاضر نيزيافت مى‏شود. مطالبى نيز از صحائف ادريس و سنن ادريس در سعد السعود تاليف مرحوم سيد ابن‏طاووس‏رحمه الله آمده است. كتابهاى خنوخ در يهوديت از مهمترين منابع فرشته‏شناسى به شمار مى‏روند. (3)

نسب خنوخ در سفر پيدايش تورات (5:4-24) و انجيل لوقا (3:37-38) چنين است: خنوخ بن يارد بن مهللئيل بن قينان بن انوش بن شيث‏بن آدم عليه السلام. علاوه بر موارد يادشده، نام خنوخ در كتاب اول تواريخ ايام (1:3)، رساله به عبرانيان (11:5)، و رساله يهودا (1:14) آمده است. جمعى از علماى اسلام خنوخ و ادريس را با هرمس «مثلث العظمة‏» (4) برابر مى‏دانند. (5)

اعتبار رازهاى خنوخ

هنگامى كه دانشمندان يهود در قرن اول ميلادى براى تعيين كتابهاى الهامى خويش گرد آمدند، از نوشته‏هاى فراوانى كه در آن روزگار رواج داشت، آنهايى را كه به زبان يونانى نوشته شده بود، كنار گذاشتند، و بر 39 كتاب، كه به زبان عبرى بود، اتفاق كردند. اين مجموعه بعدا تنخ ناميده شد و مسيحيان آن را عهد عتيق ناميدند. كتابهايى كه رد شدند، دو دسته بودند:

دسته اول، كه اپوكريفا (6) ناميده مى‏شود، اعتبار ناچيزى داشت; و با آن كه يهوديان آن نوشته‏ها را ترك كرده بودند، مسيحيان برخى از آنها را بر عهد عتيق خود افزودند. با اين كار، شماره كتابهاى عهد عتيق نزد مسيحيان به 46 رسيد و همه ايشان الهامى بودن آنها را پذيرفتند. حدود پنج قرن پيش، مارتين لوتر در الهامى بودن اين كتابها ترديد كرد; و با گذشت زمان، مسيحيان پروتستان آنها را كنار گذاشتند و نسخه‏هاى عهد عتيق پروتستانى پديد آمد كه با تنخ يهوديان برابر است. از آن جا كه معمولا پروتستانها به ترجمه و نشر كتاب مقدس اقدام مى‏كنند، نسخه‏هاى فاقد اپوكريفا در جهان فراوانتر است.

دسته دوم، كه سوداپيگرافا (7) ناميده مى‏شود، اعتبار كمترى داشت و هرگز در عهد عتيق قرار نگرفت. اين نوشته‏ها كه چند دهه پيش از ميلاد، به دست‏برخى از يهوديان فرهيخته پديد آمده بود، بر اثر بى‏توجهى اهل كتاب از ميان رفت، ولى شمارى از متون يا ترجمه‏هاى آنها در گوشه و كنار جهان باقى ماند و در قرون اخير كشف شد، كه ترجمه اسلاوى رازهاى خنوخ (8) از آن جمله است. تعداد اين آثار، كه مسيحيان در برخى از آنها تصرفاتى كرده‏اند، بسيار است. مجموعه‏هايى‏از آنها به‏زبان انگليسى و زبانهاى اروپايى ديگر ترجمه و چاپ شده و يكى ازآنها به انگليسى با عنوان كتابهاى فراموش شده عدن (9) در سال 1927 در امريكا انتشار يافته است.

ترجمه فارسى كتاب رازهاى خنوخ از روى ترجمه انگليسى آن فراهم شده است. ترجمه انگليسى يادشده بسيار ادبى و پيچيده است و مترجم فارسى براى گشودن لغزهاى عبارتى و ساده كردن برگردان كتاب سخت كوشيده و توضيحاتى را نيز در پاورقى آورده است، اما هنوز هم آثار آن دشواريها در ترجمه حاضر به چشم مى‏خورد. پژوهشگران مى‏توانند براى آگاهى بيشتر، به ترجمه انگليسى كتاب در شبكه اينترنت مراجعه كنند.

يادآورى

بى‏اعتبارى كتابهاى سوداپيگرافا، كه اين اثر جزو آنهاست، نزد اهل كتاب دوچندان است; و از ديدگاه اسلام، كه كتاب عهد عتيق را معتبر نمى‏داند، اين بى‏اعتبارى سه برابر مى‏شود. مقايسه اين كتاب با منابع اسلامى كار درستى نيست و تقواى اسلامى حكم مى‏كند كه مرز بين حق و باطل‏پيوسته پررنگ‏و آشكار باشد. با اين‏حال، از باب‏بحث علمى دو مسئله را يادآورى مى‏كنيم:

مسئله اول: كتاب حاضر، مانند تورات كنونى، برخى تعابير نامناسب را درباره وجود پاك و منزه خداى متعال به كار مى‏برد و براى او مكان قائل شده، و جايش را در آسمان مى‏داند! خنوخ به حضور وى بار مى‏يابد و چهره او را مانند آهن گداخته مى‏بيند! در اين باره، توجه به سه نكته ضرورى است:

1. رؤيت‏خداى متعال و تماس دست وى با سينه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و تشرف مكرر آن جناب به حضور خداوند براى درخواست كاهش تعداد نمازهاى يوميه در احاديث معراجيه اسلام نيز ديده مى‏شود; و ائمه طاهرين عليهم السلام و علماى شيعه معناى واقعى اين تعبيرهاى متشابه را با ارجاع به محكمات اسلام بيان كرده‏اند. برخى از اين احاديث و توضيحات آنها در بحار الانوار (18/282-410) و الميزان، ذيل آيه اول سوره اسراء آمده است.

2. هنگام سخن گفتن از خدا و امور معنوى و عقلانى، با كمبود جدى الفاظ رو به رو هستيم، زيرا اگر دقت كنيم، مى‏بينيم كه در همه اين موارد از الفاظ معمولى زندگى بشرى استفاده مى‏شود; و اين امر دشواريهايى را پديد مى‏آورد. علماى الهيات اديان براى توضيح و توجيه اين تعابير تلاش مى‏كنند و براى دست‏يافتن به اين هدف، از دليلهاى عقلى و نقلى كمك مى‏گيرند.

نظر به وى در واپسين‏روز، (13) و نسبت دادن دست و چشم و رو به آن ذات مقدس در برخى از آيات قرآن، همچنين توجه مؤمنان به آسمان در هنگام دعا، همواره دستاويز اهل‏تجسيم بوده است. شيعه و معتزله به پيروى از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، براى اين تعابير، معانى درست و معقولى را پذيرفته‏اند، ولى اهل‏حديث، و در مواردى اشاعره، به ظاهر آنها بسنده كرده‏اند. اين اختلاف تا عصر حاضر باقى است.

احاديث فراوانى نيز مبنى بر جسمانيت‏خداى متعال و رؤيت وى در جهان ديگر به حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است. برخى از احاديث‏يادشده در كتاب التوحيد و اثبات صفات الرب عزوجل، تاليف محمد بن اسحاق بن خزيمه، گرد آمده است، ولى شيعه و معتزله آن احاديث را جعلى دانسته و در مواردى، آنها را تاويل كرده‏اند. از سوى ديگر، احاديث صحيح و فراوانى درباره چگونگى رؤيت‏خداوند متعال از ائمه معصوم عليهم السلام رسيده است كه از رواج اين بحث در دو سه قرن آغاز اسلام حكايت مى‏كند. شيخ صدوق بخشى از آن احاديث را در باب هشتم كتاب التوحيد آورده، ولى به منظور جلوگيرى از كج‏فهمى و تكذيب جاهلان و رعايت اختصار، از آوردن بيشتر آنها خوددارى كرده است. (14)

3. درباره يهوديان بايد دانست كه آنان با گذشت زمان، خداى متعال را از جسمانيت و زمان و مكان منزه دانستند و عبارات شبهه‏انگيز تورات كنونى و ساير متون باستانى خويش را تاويل كردند. اين تاويلها در كتابهايى مانند دلالة الحائرين تاليف ابن ميمون آمده است.

مسئله دوم: كتاب حاضر به فرشتگانى اشاره مى‏كند كه به سبب نافرمانى مجازات مى‏شدند، و از خنوخ خواستند براى ايشان دعا كند. بديهى است كه چنين چيزى با عصمت فرشتگان سازگارى ندارد. در اين باره نيز توجه به سه نكته ضرورى است:

1. شكسته شدن بالهاى فرشته‏اى بر اثر نافرمانى و درخواست دعا از حضرت ادريس عليه السلام در برخى از احاديث اسلامى نيز آمده است. (15)

2. اهل كتاب فرشتگان را معصوم نمى‏دانند و برخى از ايشان را «فرشتگان ساقط‏» مى‏نامند.

3. در قرون نخست اسلام نيز داستانى درباره گناهكارى هاروت و ماروت بر سر زبانها افتاد و ائمه طاهرين عليهم السلام قاطعانه آن را رد كردند. با اين حال، از محتواى برخى احاديث مى‏توان نتيجه گرفت كه ترك اولى به پيامبران اختصاص ندارد، و براى بعضى از فرشتگان نيز رخ داده‏است; مانند احاديثى مبنى بر لغزش دردائيل (16) و صلصائيل (17) و فرشته‏اى كه بر اثر غفلت از يادخدا به شكل اژدهايى مسخ شد (18) و فرشته‏اى به نام فطرس كه داستان وى معروف است. (19) مجازات اين فرشتگان با شفاعت‏حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و توسل به حضرت حسين بن على عليه السلام پايان يافت. داستان فطرس از ديرباز مورد توجه علماى بزرگ بوده است و اخيرا مرحوم حاج شيخ عباس قمى‏رحمه الله نيز هنگام گزارش تولد حضرت سيدالشهداء عليه السلام در كتاب منتهى الآمال، روايت رقت‏انگيزى از آن داستان را از مرحوم شيخ صدوق و مرحوم ابن‏قولويه - رحمهما الله - نقل كرده، و در اعمال سوم شعبان از كتاب مفاتيح الجنان دعايى را آورده است كه در آن به نام فطرس اشاره مى‏شود.

فصل يكم

1. مردى خردمند و استادى بزرگ وجود داشت كه خداوند به او مهر مى‏ورزيد; و وى را به حضور پذيرفت تا بالاترين مساكن را مشاهده كند; و قلمرو حكيمانه و بزرگ و غيرقابل تصور و تغييرناپذير خداى قادر مطلق، مقام خدمتكاران خداوند كه بسيار شگفت‏آور و شكوهمند و درخشان و داراى چشمهاى فراوانى (20) است، تخت غيرقابل دسترس خداوند، درجات و جلوه‏هاى لشكر مجردات، خدمات ناگفتنى كرورهاى عناصر، جلوه‏هاى گوناگون و نغمه‏هاى وصف‏ناشدنى لشكر كروبيان و نور بى‏كران را شاهد عينى باشد.

2. وى گفت: هنگامى كه 165 سال از عمرم گذشته بود، پسرم متوشالح به دنيا آمد.

3. پس از آن، دويست‏سال ديگر زيستم و مجموع سالهاى عمرم به 365 رسيد.

4. در نخستين روز از نخستين ماه، در خانه‏ام و روى بستر خويش، تنها آرميدم و به خواب‏رفتم.

5. هنگامى كه خفته بودم، دلتنگى سختى مرا فرا گرفت و در خواب سرشك از ديدگانم جارى شد. من نمى‏دانستم راز اين دلتنگى چيست و چه حادثه‏اى برايم رخ خواهد داد.

6. تا اين كه دو مرد بسيار تنومند، كه هرگز مانند ايشان را روى زمين نديده بودم، بر من ظاهر شدند. چهره آنان مانند خورشيد مى‏درخشيد; و چشمانشان همچون چراغى فروزان بود; و از دهانشان آتش بيرون مى‏آمد. آنان جامه‏ها و نغمه‏هاى گوناگونى داشتند. رنگ ايشان ارغوانى، و بالهايشان از طلا درخشانتر، و دستهايشان از برف سفيدتر بود.

7. آنان بالاى تخت من ايستاده بودند و مرا با نام صدا مى‏كردند.

8. من از خواب بيدار شدم و آن دو مرد را آشكارا جلو خود ايستاده ديدم.

9. به ايشان سلام كردم; و ترس مرا فرا گرفت و رنگ چهره‏ام از وحشت دگرگون شد. آنان به من گفتند:

10. اى خنوخ! دل قوى دار و مترس. خداى ازلى ما را نزد تو فرستاده است; و اينك تو امروز با ما به آسمان مى‏آيى و هر آنچه را پسرانت و همه خانواده‏ات پس از تو در خانه‏ات روى زمين انجام مى‏دهند، به آنان خواهى گفت; و تا زمانى كه خداوند تو را به سوى آنان بازگرداند، نبايد كسى در باره تو جست وجو كند.

11. من در اطاعت از آنان درنگ نكردم و از خانه‏ام بيرون شدم; و همان طور كه به من دستور داده بودند، به خانه‏هاى پسرانم متوشالح و رگيم و گيداد رفتم و ايشان را گرد آوردم و همه شگفتيهايى را كه آن مردان به من گفته بودند، به آنان بازگفتم.

فصل دوم

1. فرزندانم! سخنم را بشنويد. من نمى‏دانم به كجا مى‏روم و چه چيزى براى من رخ خواهد داد. از اين رو، اى فرزندانم، به شما مى‏گويم: روى خويش را از خدا به سوى صورتهاى باطلى كه آسمان و زمين را نيافريده‏اند، مگردانيد، زيرا آنها و پرستندگان آنها هلاك خواهند شد. خداوند دلهاى شما را در ترس خود استوار گرداند. اينك فرزندانم! كسى در صدد جست وجوى من برنيايد تا اين كه سرانجام خداوند مرا به سوى شما برگرداند.

فصل سوم

1. هنگامى كه سخن خنوخ با پسرانش به پايان رسيد، فرشتگان وى را بر بالهاى خويش گرفتند و، به آسمان اول بردند و او را بالاى ابرها گذاشتند. آن جا نگريستم و بالاتر نگريستم و آسمان صاف را ديدم. آنان مرا روى آسمان اول گذاشته بودند و درياى بسيار بزرگى را كه از درياهاى زمين بزرگتر بود، به من نشان مى‏دادند.

فصل چهارم

1. آن گاه سالاران و فرمانروايان نظام ستارگان را نزد من آوردند. آنان دويست فرشته را نشان دادند كه بر ستارگان حكومت، و در آسمانها خدمت مى‏كنند و با بالهاى خود پرواز كرده، به سوى دريانوردان مى‏روند.

فصل پنجم

1. اينك به پايين پايم نگريستم و مخازن برف و فرشتگانى را كه از آن مخازن دهشتناك پاسدارى مى‏كنند و ابرهايى را كه به آن جا وارد و از آن جا خارج مى‏شوند، مشاهده كردم.

فصل ششم

1. آنان مخزن شبنم را، كه مانند روغن زيتون و شكل آن مانند همه گلهاى روى زمين است، به من نشان دادند. همچنين فرشتگان زيادى كه از مخازن اين چيزها پاسدارى مى‏كنند و شيوه‏هاى باز كردن و بستن آن مخازن را مشاهده كردم. (21)

فصل هفتم

1. آن مردان مرا به آسمان دوم بردند و تاريكيهايى شديدتر از تاريكيهاى زمينى را به من نشان دادند. آن جا زندانيانى را آويخته ديدم كه از آنان مراقبت مى‏شد و در انتظار داورى بزرگ و بى‏پايان بودند. تيرگى اين فرشتگان از تاريكيهاى زمينى بيشتر بود و پيوسته و در تمام ساعتها مى‏گريستند.

2. به مردانى كه همراه من بودند، گفتم: «چرا اينها را پيوسته عذاب مى‏كنند؟» آنان پاسخ دادند: «اينها كسانى هستند كه به خدا كفر ورزيده، از اطاعت فرمانهاى خدا سر باز زده‏اند و مطيع خواسته‏هاى خود شده، همراه با شهريار خويش، كه در آسمان پنجم گرفتار است، گمراه شده‏اند.»

3. دل من بسيار بر ايشان سوخت. آنان به من سلام كردند و گفتند: «اى مرد خدا! براى ما نزد خداوند دعا كن.» پاسخ دادم: «من، اين بشر فانى، كيستم كه براى فرشتگان دعا كنم؟ چه كسى مى‏داند من به كجا مى‏روم و چه بر سرم خواهد آمد؟ و چه كسى براى خود من دعا خواهد كرد؟»

فصل هشتم

1. آن مردان مرا از آن مكان به آسمان سوم برده، آن جا گذاشتند و من به پايين نگريستم و فرآورده‏هاى آن مكانها را ديدم; به گونه‏اى كه هرگز خوبى آنها معلوم نمى‏شد.

2. من همه درختان داراى گل خوشبو و ميوه‏هاى معطر و تمام غذاهايى را كه از آنها تهيه مى‏شود و بوى خوش از آنها ساطع است، مشاهده كردم.

3. و در ميان درختان در جايى كه خداوند هنگام ورود به فردوس مى‏آسايد، درخت‏حيات را ديدم. خوبى و خوشبويى اين درخت را كسى نمى‏تواند وصف كند; و بيش از هر موجود ديگر آذين‏بندى شده است و هر سوى آن را طلا و رنگ قرمز آتشى پوشانده و هر ميوه‏اى را توليد مى‏كند.

4. ريشه آن درخت در باغ پايان زمين است.

5. و فردوس بين فنا و بقاست.

6. و دو چشمه جارى است كه عسل و شير بيرون مى‏دهند و از چشمه‏هاى آنها روغن و شراب بيرون مى‏آيد. آنها چهار بخش مى‏شوند و به آرامى حركت مى‏كنند و به فردوس عدن بين فنا و بقا مى‏روند.

7. و از آن جا بر روى زمين منتشر مى‏شوند و درست مانند عناصر ديگر، در فلك خويش مى‏چرخند.

8. اين جا هيچ درخت‏بى‏ميوه‏اى وجود ندارد و هر مكانى مبارك است. سيصد فرشته بسيار درخشان وجود دارند كه از باغ نگهبانى مى‏كنند و با آوازهاى پيوسته و خوش و نواهايى كه هرگز خاموش نمى‏شوند، خداوند را در هر روز و ساعت عبادت مى‏كنند.

9. من گفتم: «چه مكان دلپذيرى!» آنان پاسخ دادند:

فصل نهم

1. «اى خنوخ! اين مكان براى درستكارانى فراهم شده است كه هر بزهى را از آزاردهندگان خويش به جان مى‏خرند; و كسانى كه از گناه بيزارند و داورى عادلانه مى‏كنند و گرسنگان را غذا مى‏دهند و برهنگان را لباس مى‏پوشانند و افتادگان را از خاك برمى‏دارند و به يتيمان آسيب‏ديده كمك مى‏كنند; و كسانى كه بى‏عيب پيش روى خداوند راه مى‏روند و تنها او را مى‏پرستند. اين مكان براى آنان همچون ميراثى جاويد فراهم شده است.»

فصل دهم

1. آن دو مرد مرا به سوى شمال بردند و جاى بسيار وحشتناكى را به من نشان دادند كه عذابهاى گوناگونى در آن بود: تاريكى سخت و ظلمت‏شديد. آن جا نورى وجود ندارد، جز آتش غليظى كه پيوسته زبانه بلند مى‏كشد و چشمه‏اى از آتش نيز روان است. سراسر آن مكان سرما و يخ و تشنگى و لرزيدن يافت مى‏شود; در حالى كه بندها بسيار سخت و فرشتگان ترس‏آور و نامهربان هستند و سلاح آنان خشن و عذابشان بى‏رحمانه است. من گفتم:

2. «واى، واى، چه جاى وحشتناكى!»

3. مردان پاسخ دادند: «اى خنوخ! اين مكان براى كسانى فراهم شده است كه به خدا بى‏حرمتى مى‏كنند; و كسانى كه در زمين، بر خلاف طبيعت، گناه غلامبارگى، يعنى شيوه اهل سدوم را مرتكب مى‏شوند و سحر و افسونگرى و جادوى اهريمنى را; و كسانى كه به تبهكارى و دزدى و دروغ و افترا و رشك و كينه و زنا و آدمكشى افتخار مى‏كنند; و نفرين‏شدگانى كه جان انسانها را مى‏دزدند و هنگام مشاهده بينوايان، اموال آنان را مى‏گيرند و بر ثروت خود مى‏افزايند و ايشان را به خاطر اموال انسانهاى ديگر آزار مى‏دهند; و كسانى كه موجب مرگ گرسنگان شدند، با اين كه مى‏توانستند ايشان را سير كنند; و برهنگان را غارت كردند، با اين كه مى‏توانستند آنان را بپوشانند; و كسانى كه آفريدگار خود را نشناختند و نزد خدايان بى‏جان و باطلى كه نمى‏بينند و نمى‏شنوند، سر فرود آوردند; و كسانى كه صورتهاى تراشيده‏اى مى‏سازند و به مصنوعات ناپاك سر فرود مى‏آورند. اين مكان براى همه اينها همچون ميراثى جاويد آماده شده است.»

فصل يازدهم

1. ايشان مرا به آسمان چهارم بردند و تمام چيزهايى را كه دنبال هم سير مى‏كنند و همه پرتوهاى خورشيد و ماه را به من نشان دادند.

2. من سير آنها را پيمودم و نور آنها را با يكديگر سنجيدم و ديدم نور خورشيد از نور ماه بيشتر است. (22)

3. فلك آن و چرخهايى كه پيوسته روى آن سير مى‏كنند، مانند باد با سرعت‏شگفت‏آورى در حركت است و روز و شب قرار ندارد.

4. رفت و برگشت آن با چهار ستاره بزرگ و زير هر ستاره‏اى هزار ستاره، در سمت راست چرخ خورشيد، و با چهار ستاره بزرگ و زير هر ستاره‏اى هزار ستاره، در سمت چپ چرخ خورشيد همراه است; و جمعا هشت‏هزار ستاره پيوسته با خورشيد روان‏اند.

5. در روز، پانزده بيور (23) فرشته، و در شب، هزار فرشته در حضور آن هستند.

6. و فرشته‏هاى شش‏بال، همراه فرشتگان جلو چرخ خورشيد، درون شعله‏هاى آتش مى‏شوند و صد فرشته خورشيد را برمى‏افروزند و آن را روشن نگه مى‏دارند.

فصل دوازدهم

و كالكيدرا (25) ناميده‏مى‏شوند. آنها شگفت‏آور و عجيب هستند. پا و دمشان مانند شير است و سرى مانند تمساح دارند و نمايش آنها مانند رنگين‏كمان ارغوانى است. اندازه آنها نهصد مقياس و بال آنها مانند بال فرشتگان دوازده است. آنها يار و انباز خورشيد هستند و به فرمان خدا گرما و شبنم را حمل مى‏كنند.

2. بدين شيوه، خورشيد در زير آسمان مى‏چرخد و مى‏رود و برمى‏خيزد و گردش آن پيوسته همراه پرتوهايش به زير زمين مى‏رود.

فصل سيزدهم

1. آن مردان مرا به مشرق بردند و كنار دروازه‏هاى خورشيد نهادند; جايى كه خورشيد طبق نظم فصول و دوره ماههاى سراسر سال و شمار ساعتهاى روز و شب به جلو مى‏رود.

2. و من شش دروازه را باز ديدم و فراخى هر دروازه شصت و يك و ربع استاد (26) بود. من آنها را به دقت پيمودم و دانستم كه اندازه آنها چنين است. خورشيد از داخل اين دروازه‏ها روانه مى‏شود و به مغرب مى‏رود و شامگاه فرا مى‏رسد. و در تمام ماهها برمى‏آيد و دوباره طبق تعاقب فصول از آن شش دروازه بازمى‏گردد. بدين شيوه، دوره يك سال كامل پس از چهار فصل پايان مى‏يابد.

فصل چهاردهم

1. همچنين آن مردان مرا به بخشهاى غربى بردند و شش دروازه بزرگ و باز را در مقابل آن شش دروازه شرقى به من نشان دادند، كه خورشيد در سيصد و شصت و پنج و روز و ربعى در آنها غروب مى‏كند.

2. بدين شيوه، دوباره به دروازه‏هاى غربى فرو مى‏رود و نور و درخشش عظيم خود را به زير زمين مى‏برد، زيرا بيشترين درخشش آن در آسمان نزد خداوند است و چهارصد فرشته از آن پاسدارى مى‏كنند; در حالى كه خورشيد روى چرخ در زير زمين گردش مى‏كند و هفت‏ساعت عظيم در شب مى‏ماند و نيمى از دوره خويش را زير زمين مى‏گذراند; و هنگامى كه در هشتمين ساعت‏شب به گذرگاه شرقى مى‏رسد، نور و بيشترين درخشش خود را مى‏تاباند و خورشيد از آتش فروزانتر مى‏شود.

فصل پانزدهم

1. آن گاه عناصر خورشيد، كه فونيكس و كالكيدرا ناميده مى‏شوند، به آوازخوانى شروع مى‏كنند. از اين رو، هر پرنده‏اى بال مى‏زند و به خاطر آفريدگار نور شادى مى‏كند. آنان به فرمان خداوند آواز مى‏خواندند.

2. عطاكننده نور مى‏آيد تا به همه جهان درخشندگى دهد; و نگهبان صبح شكل مى‏گيرد، كه همان پرتوهاى خورشيد است; و خورشيد از زمين بيرون مى‏آيد و درخشش خود را دريافت مى‏كند تا تمام روى زمين را روشن كند. آنان اين محاسبه حركت‏خورشيد را به من نشان دادند.

3. دروازه‏هايى كه در آن داخل مى‏شود، دروازه‏هاى بزرگ محاسبه ساعتهاى سال است. به همين سبب، خورشيد آفريده بزرگى است كه دوره آن بيست و هشت‏سال طول مى‏كشد و دوباره كار خود را از سر مى‏گيرد.

فصل شانزدهم

1. آن مردان مدار ديگر، يعنى مدار ماه را به من نشان دادند، كه دوازده دروازه دارد و از مغرب تا مشرق را مى‏پوشاند و ماه در اوقات معهود بدان وارد و از آن خارج مى‏شود.

2. ماه به نخستين دروازه در اماكن غربى خورشيد وارد مى‏شود: از نخستين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از دومين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از سومين دروازه، دقيقا سى روز; و از چهارمين دروازه، دقيقا سى روز; و از پنجمين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از ششمين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از هفتمين دروازه، دقيقا سى روز; و از هشتمين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از نهمين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از دهمين دروازه، كاملا سى روز; و از يازدهمين دروازه، دقيقا سى و يك روز; و از دوازدهمين دروازه، دقيقا بيست و هشت روز.

3. و به نظم و شمار دروازه‏هاى شرقى به دروازه‏هاى غربى مى‏رود و سيصد و شصت و پنج روز و ربع، سال شمسى را به پايان مى‏رساند; در حالى كه سال قمرى سيصد و پنجاه و چهار روز دارد و دوازده روز از سال شمسى كمتر است، كه آن را تفاوت سال قمرى با سال شمسى مى‏گيرند.

4. [بنابر اين، فلك بزرگ پانصد و سى و دو سال را در بر دارد.] (27)

5. آن ربع روز را در سه سال به حساب نمى‏آورند، و در سال چهارم دقيقا يك روز كامل مى‏شود.

6. از اين رو، آنها را مدت سه سال از آسمان بيرون نگه مى‏دارند و به شمار روزها نمى‏افزايند، زيرا آنها زمان سالها را تغيير مى‏دهند و دو ماه نو به آن مى‏افزايند، يا اين كه دو ماه نو ديگر از آن مى‏كاهند.

7. هنگامى كه دروازه‏هاى غربى پايان مى‏يابند، ماه در دروازه‏هاى شرقى به سوى نور مى‏رود. و بدين شيوه، روز و شب فلكهاى آسمانى را درمى‏نوردد; پايينتر از همه فلكها و سريعتر از بادهاى آسمانى و ارواح و عناصر و فرشتگانى كه هر كدام با شش بال پرواز مى‏كنند.

8. در هر نوزده سال مسيرى هفتگانه دارد.

فصل هفدهم

1. ميان آسمانها سربازان مسلحى را ديدم كه با طبل و ارغنون و صدايى پيوسته و نوايى دلنشين خداوند را عبادت مى‏كردند. صداى دلربا و آوازهاى گوناگونى كه وصف كردن آنها محال است و هر عقلى را متحير مى‏كند. آواز آن فرشتگان بسيار شگفت‏آور و عجيب است و من از استماع آن لذت بردم.

فصل هيجدهم

1. مردان مرا به آسمان پنجم بردند و آن جا قرار دادند; و سربازان فراوان و بى‏شمارى را ديدم كه گريگوريان (28) خوانده مى‏شدند. نمايش آنان چون انسان، ولى قامت ايشان از جباران بزرگ هم بزرگتر بود. آنان چهره‏اى پژمرده داشتند و سكوت دهانشان پيوسته بود. در آسمان پنجم عبادتى وجود نداشت. من از آن مردان پرسيدم:

2. چرا اين افراد چنين پژمرده‏اند و چهره آنان افسرده و دهانشان بسته است و چرا در اين آسمان عبادت وجود ندارد؟

3. ايشان گفتند: اينها گريگوريان هستند كه همراه شهريارشان شيطانئيل خداوند نور را انكار كرده‏اند و پشت‏سر آنها كسانى هستند كه در آسمان دوم ديدى كه در تاريكى بزرگى گرفتارند. سه تن از آنها از تخت‏خداوند به سوى زمين و به مكان حرمون (29) فرود آمدند. آنان نذر خود را بر دامنه تپه حرمون شكستند و زيبايى دختران انسان را ديدند و ايشان را به همسرى گرفتند و زمين را با كردار خود فاسد كردند و در سراسر عمر خود هرج و مرج و بى‏نظمى ايجاد كردند و جباران و مردان تنومند و عجيبى همراه كينه‏توزى بزرگى پديد آمدند. (30)

4. از اين رو، خدا آنان را با داورى بزرگ خود داورى كرد. ايشان براى برادران خود خواهند گريست و در روز بزرگ خداوند كيفر خواهند ديد.

5. من به گريگوريان گفتم: «برادرانتان و كارها و رنجهاى بزرگ آنان را ديدم و برايشان دعا كردم، ولى خداوند آنان را چنين محكوم كرده كه تا هنگامى كه آسمان و زمين براى هميشه نابود شوند، در زير زمين باشند.»

6. و افزودم: «برادران! چرا منتظريد و پيش روى خداوند عبادت نمى‏كنيد؟ چرا عبادت خود را پيش روى خداوند انجام نمى‏دهيد تا خداوندتان را كاملا خشمگين نسازيد؟»

7. آنان به اندرز من گوش دادند و با آن چهار گروه در آسمان سخن گفتند; و اينك همان طور كه من با آن دو تن ايستاده بودم، چهار شيپور با صداى بلند و به يك نوا نواخته شد و گريگوريان يكصدا نغمه سر دادند و صدايشان با لطف و احساسات به سوى خداوند بالا رفت.

فصل نوزدهم

1. آن مردان مرا به آسمان ششم بردند; و آن جا هفت گروه از فرشتگان را ديدم كه بسيار درخشان و شكوهمند بودند و چهره آنان از خورشيد تابان درخشنده‏تر و نورانى‏تر بود. چهره و رفتارشان و شيوه جامه‏هايشان با هم فرقى نداشت. اين فرشتگان دستور مى‏دهند و راه و رسم حركت‏ستارگان و تغييرات ماه و گردش خورشيد و فرمانروايى خوب جهان را مى‏آموزند.

2. هنگامى كه آنان كار نادرستى را مشاهده مى‏كنند، فرمان و تعليم مى‏دهند و نغمه‏هاى خوش و بلند و سرودهاى تسبيح فراوان سرمى‏دهند.

3. اينها رئيس فرشتگان هستند و مقامشان بالاى ديگران است و حيات آسمانى و زمينى را اندازه‏گيرى مى‏كنند. آنان فرشتگانى هستند كه بر فصلها و سالها گماشته شده‏اند و فرشتگانى كه بر رودخانه‏ها و درياها و بر ميوه‏هاى زمين موكل هستند; فرشتگانى هم مامور همه رستنيها هستند و به همه موجودات زنده غذا مى‏دهند; و فرشتگانى همه جانهاى بشر و همه كارهايشان و حياتشان را نزد خداوند مى‏نويسند. ميان آنها شش فونيكس و شش كروبى وجود دارند و شش فرشته شش‏بال پيوسته به يك صدا و آواز سرودى را مى‏سرايند. وصف كردن صداى آنان ممكن نيست; و آنان نزد خداوند و كنار كرسى او شادمانى مى‏كنند.

فصل بيستم

1. آن مردان مرا از آن جا به آسمان هفتم بالا بردند و من آن جا يك نور بسيار بزرگ و صفوف آتشين رؤساى بزرگ فرشتگان، نيروهاى مجردات، قلمروها، نظامها، فرمانرواييها، كروبيان و سرافيم، تختها و آنان كه چشمهاى فراوانى دارند، هنگهاى نهگانه، منازل يوحنايى نور (31) را مشاهده كردم; و من ترسان شدم و از فراوانى وحشت‏شروع به لرزيدن كردم. آن مردان مرا گرفتند و با خود بردند و گفتند:

2. «اى خنوخ! دل قوى دار و مترس.» آنان خداوند را از دور به من نشان دادند كه بر تخت‏بسيار بلند خود نشسته بود. اكنون اگر خداوند اين جا اقامت دارد، پس در آسمان دهم چه خبر است؟

3. در آسمان دهم خداست و به زبان عبرى عربوت (32) خوانده مى‏شود.

4. همه لشكرهاى آسمان مى‏آيند و در صفوف خود در ده درجه مى‏ايستند و نزد خداوند سر فرود مى‏آورند. آن گاه با شادى و كاميابى به جاى خود باز مى‏گردند و با صداهاى نرم و لطيف، سرودهايى را در نور بى‏پايان مى‏سرايند و شكوهمندانه او را مى‏پرستند.

فصل بيست و يكم

1. كروبيان و سرافيم كه اطراف تخت ايستاده‏اند، و آنان كه شش بال و چشمان فراوانى دارند، ايستادن در پيش روى خداوند و انجام دادن اراده او را ترك نمى‏كنند. آنان سراسر تخت او را مى‏پوشانند و با صداى لطيف پيش روى خداوند اين سرود را مى‏سرايند: «قدوس، قدوس، قدوس، خداوند، فرمانده صبايوت (33) ; آسمانها و زمين از جلال تو پر است.»

2. هنگامى كه همه اين چيزها را ديدم، آن مردان به من گفتند: «اى خنوخ! دستور داشتيم تو را تا اين جا بياوريم.» و آن مردان از من دور شدند و ديگر ايشان را نديدم.

3. من در پايان آسمان هفتم تنها ماندم و ترسان شدم و بر روى درافتادم و با خود گفتم: «واى بر من! چه اتفاقى براى من رخ داده است؟»

4. و خداوند يكى از شكوهمندانش، يعنى جبرئيل، رئيس فرشتگان را نزد من فرستاد و او به من گفت: «اى خنوخ! دل قوى دار و مترس. پيش روى خداوند در ابديت‏بايست. برخيز و با من بيا.»

5. من به او پاسخ دادم و با خود گفتم: «خداوندا! جان من به سبب وحشت و لرز از تنم بيرون شده است.» من مردانى را كه راهنماى من به آن جا بودند، صدا زدم و بر آنان تكيه كردم و همراهشان به پيش روى خداوند رفتم.

6. جبرئيل مرا مانند برگى در باد برگرفت و پيش روى خداوند گذاشت.

7. من آسمان هشتم را كه به زبان عبرى مزالوت (34) خوانده مى‏شود و فصول و خشكسالى وباران را تغيير مى‏دهد، و دوازده صورت منطقة‏البروج را كه بالاى آسمان هفتم است، مشاهده‏كردم.

8. آسمان هفتم را كه به عبرى كوخاويم (35) ناميده مى‏شود و خانه‏هاى آسمانى دوازده صورت منطقة‏البروج را كه آن‏جاست، ديدم.

فصل بيست و دوم

1. در آسمان دهم، كه عربوت باشد، من نمايش روى خداوند را ديدم كه مانند آهنى كه درون آتش مى‏درخشد و بيرون آتش اخگر مى‏اندازد.

2. بدين شيوه، روى خداوند را ديدم و روى خداوند غيرقابل وصف و شگفت‏آور و مهيب و بسيار بسيار وحشت‏آور است.

3. و من كيستم كه از وجود ناگفتنى خداوند و روى بسيار شگفت‏آورش سخن بگويم؟ من نمى‏توانم از شماره تعاليم فراوان، صداهاى گوناگون و تخت‏بسيار بزرگ خداوند، كه ساخته دستها نيست، همچنين از شماره كسانى كه اطراف او ايستاده‏اند، صفوف كروبيان و سرافيم و آوازهاى پيوسته آنان، يا از زيبايى ناگفتنى وى سخن بگويم. و چه كسى مى‏تواند از عظمت ناگفتنى او سخن بگويد؟

4. و من به خاك افتادم و نزد خداوند سر فرود آوردم و خداوند با لبهايش به من گفت:

5. «اى خنوخ! دل قوى دار و مترس. برخيز و در ابديت پيش رويم بايست.»

6. و ميكائيل، امير عظيم، مرا برداشت و پيش روى خداوند برد.

7. و خداوند بندگان خود را آزمود و گفت: «بگذاريد خنوخ در ابديت پيش رويم بايستد.» شكوهمندان سر فرود آوردند و گفتند: «خنوخ طبق سخن تو رفتار كند.»

8. خداوند به ميكائيل گفت: «برو و خنوخ را از جامه‏هاى زمينى خلع كن و با روغن خوشبوى من او را مسح كن. سپس وى را در خلعت جلال من بگذار.»

9. ميكائيل فرمان خداوند را انجام داد و مرا مسح كرد و جامه‏ام پوشاند. نمايش آن روغن از نور بزرگ بيشتر، و خود روغن مانند شبنمى شيرين، و بوى آن ملايم، و تابش آن همچون پرتوهاى خورشيد است. من به خويشتن نگاه كردم و ديدم مانند يكى از شكوهمندان او هستم.

10. خداوند يكى‏از رؤساى فرشتگان به نام پراووئيل را، كه علم و حكمت وى از همگنانش افزون بود و همه كارهاى خداوند را مى‏نوشت، فرا خواند. خداوند به پراووئيل گفت:

11. «كتابها را همراه يك قلم تندنويسى از خزانه‏ام بياور و آن را به خنوخ بسپار; و كتابهاى برگزيده و آرامبخش را با ست‏خود به او تحويل ده.»

فصل بيست و سوم

1. پراووئيل همه كارهاى آسمان و زمين و دريا و همه عناصر، گذرها و حركات آنها، غرش رعد، خورشيد و ماه، حركت و تغيير ستارگان، فصول، سالها، روزها و ساعتها، برخاستن باد، شمار فرشتگان، شكل آواز آنان، همه امور بشرى، زبان همه اصوات و زندگى انسان، فرمانها، تعاليم و آوازهاى خوش و همه چيزهاى سزاوار آموختن را به من گفت.

2. و پراووئيل به من گفت: «همه چيزهايى را كه به تو گفته‏ام، نوشته‏ايم. بنشين و همه جانهاى مردم را بنويس; همراه با جاهايى كه براى آنان در ابديت فراهم شده است; هر چيز بسيارى‏از آنان متولد شده‏اند، زيرا همه جانهاپيش از آفرينش جهان، براى ابديت آماده شده‏اند.»

3. و تمام دوبرابر سى روز و سى شب (36) ، من همه چيزها را دقيقا به تحرير درآوردم و سيصد و شصت و شش كتاب نوشتم.

فصل بيست و چهارم

1. و خداوند مرا فرا خواند و گفت: «اى خنوخ! با جبرئيل در سمت چپ من بنشينيد.»

2. من نزد خداوند سر فرود آوردم و خداوند با من سخن گفت: (37) اى خنوخ محبوب! تمام آنچه مى‏بينى و تمام آنچه كامل ايستاده‏اند، هر آنچه را از عدم آفريده‏ام، حتى پيش از آغاز آنها و چيزهاى مرئى و نامرئى را برايت‏خواهم گفت.

3. اى خنوخ! بشنو و سخنم را دريافت كن، زيرا رازهايم را حتى به فرشتگانم نگفته‏ام و ايشان را از برخاستن آنان و قلمرو بى‏پايانم آگاه نكرده‏ام. همچنين آنها آفرينشم را، كه امروز از آن با تو سخن مى‏گويم، درنيافته‏اند.

4. زيرا پيش از اين كه همه چيزها مرئى شوند، من به تنهايى در نامرئيها به سر مى‏بردم; مانند خورشيد كه از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق مى‏رود.

5. حتى خورشيد در خود آرامش دارد، ولى من هيچ آرامشى نداشتم، زيرا من همه چيزها را مى‏آفريدم و به ريختن شالوده و آفريدن موجودات مرئى مى‏انديشيدم.

فصل بيست و پنجم

1. من در ژرفترين مكانها فرمان دادم كه چيزهاى مرئى از چيزهاى نامرئى به زير آيند و ادوئيل بسيار بزرگ به زير آمد و او را نگريستم و اينك اندرون وى از نور انباشته بود.

2. من به او گفتم: اى ادوئيل! از هم گسسته شو و مرئيها از تو بيرون آيند.

3. او از هم گسست و نور فراوانى از او بيرون آمد. من ميان نور بزرگى بودم و همين كه نور از نور زاييده مى‏شد، دوره بزرگى پديد آمد و هر آفريده‏اى را كه به آفريدنش مى‏انديشيدم، نشان داد.

4. و من ديدم كه آن خوب بود.

5. و براى خود تختى نهادم و بر آن نشستم و به نور گفتم: بالاتر بيا و خودت را بالاى تخت استوار كن و شالوده چيزهاى برين باش.

6. و بالاى نور چيزى ديگر نيست. آن گاه من خم شدم و از بالاى تختم نگاه كردم.

فصل بيست و ششم

1. و من دوباره در ژرفترين مكانها ندا دادم و گفتم: اركس بى‏درنگ بيايد. او بى‏درنگ از نامرئى آمد.

2. اركس سريع و سنگين و بسيار قرمز آمد.

3. من گفتم: اى اركس! باز شو، از تو موجوداتى پديد آيند. او باز شد و دوره‏اى بسيار بزرگ و بسيار تاريك پديد آمد كه آفرينش چيزهاى زيرين را دربر داشت. من ديدم كه اين خوب است و به او گفتم:

4. پايين برو و خود را استوار كن و شالوده چيزهاى زيرين باش.

5. و چنين شد و او پايين رفت و خويشتن را استوار كرد و شالوده چيزهاى زيرين شد. زير تاريكى چيز ديگرى نيست.

فصل بيست و هفتم

1. و من فرمان دادم كه چيزى از نور و تاريكى گرفته شود، و گفتم: غليظ باش! و چنين شد; و آن را با نور گستردم تا آن كه به آب تبديل شد. آن را روى تاريكى و زير نور قرار دادم. آن گاه آبها را استوار، يعنى لجه، ساختم و شالوده‏اى از نور اطراف آب قرار دادم. هفت فلك درونى ساختم و آن آب را مانند بلور يا شيشه، تر و خشك ساختم، با دور زدن آبها و عناصر ديگر; و به هر يك از آنها راهش را نشان دادم; و هفت‏ستاره كه هر يك از آنها در آسمانش تا بدين شيوه بروند; و من ديدم كه آن خوب است.

2. و من ميان نور و تاريكى، يعنى ميان آبهاى آن جا و اين جا جدايى افكندم; و به نور گفتم كه روز باشد; و به تاريكى گفتم كه شب باشد. و شام بود و صبح بود، روز اول.

فصل بيست و هشتم

1. سپس فلك آسمان را استوار كردم و پايين‏ترين آب زير آسمان را در مجموعه‏اى گرد آوردم و آن آشفتگى را خشكاندم و چنين شد.

2. و از امواج صخره‏اى سخت و بزرگ آفريدم و از آن صخره خشكى را پر كردم و اين خشكى را زمين خواندم. ميانه زمين را هاويه ناميدم كه به معناى «لجه‏» است. درياها را در يك جا گرد آوردم و آن را با يوغى بستم.

3. و به دريا گفتم: اينك من به تو مرزهاى جاودانه‏اى مى‏دهم و تو اجزايت را پاره نخواهى كرد.

4. آن گاه من آسمان را محكم كردم. در اين روز، نخستين آفريده را به سوى خود خواندم.

فصل بيست و نهم

1. و براى همه لشكرهاى آسمانى صورتى و ماده‏اى از آتش ساختم و چشمم به همان صخره سخت و استوار نگريست و از برق چشمم طبيعت‏شگفت‏آور برق پديد آمد، كه آتشى در آب و آبى در آتش است; و اين يكى آن را خشك نمى‏كند و آن ديگرى اين را فرو نمى‏نشاند. از اين رو، برق از خورشيد درخشانتر و از آب نرمتر و از صخره صما سخت‏تر است.

2. و از آن صخره، آتش بزرگى را جدا كردم; و از آن آتش، صفوف متشكل ده گروه فرشتگان را آفريدم; سلاحشان آتشين و جامه‏هايشان شعله سوزان است; و به هر يك فرمان دادم در مقام خود بايستد.

3. يكى از سلسله فرشتگان، كه همراه زيردستانش سرپيچى كرده بود، خيالات محالى را در سر مى‏پروراند كه تختش را فراتر از ابرها و بالاى زمين قرار دهد تا در رتبه با من برابرى كند.

4. من وى را با فرشتگانش از مقام رفيع انداختم و او پيوسته در فضاى بالاى لجه پرواز مى‏كرد.

فصل سى‏ام

1. روز سوم فرمان دادم كه زمين درختان بزرگ و ميوه‏دار و گياهان و دانه‏هاى كاشتنى را بروياند. و فردوس را احداث كردم و گرد آن حصارى كشيدم و نگهبانان مسلحى از فرشتگان فروزان در آن قرار دادم. بدين شيوه، آفرينش را تجديد كردم.

2. و شام بود و صبح بود، روز چهارم.

3. روز چهارم دستور دادم چراغهاى بزرگى در فلكهاى آسمان باشد.

4. در فلك اول ستارگان را قرار دادم، كرونو را; و در دوم آفروديت را; و در سوم اريس را; و در پنجم (38) زئوس را; و در ششم ارميس را; و در هفتم نير اصغر را، ماه را; و آن را با ستارگان كوچكتر آراستم.

5. و در فلك زيرين خورشيد را براى روشن كردن روز، و ماه و ستارگان را براى روشنايى شب قرار دادم.

6. خورشيد تا روى هر يك از حيوانات دوازده‏گانه (39) سير كند; و من تعاقب ماهها و نامها و زندگى آنها و رعدها و وقت‏گذاريها و سير آنها را تعيين كردم.

7. و شام بود و صبح بود، روز پنجم.

8. روز پنجم به دريا دستور دادم ماهى توليد كند و پرندگان بالدار از هر نوع و همه حيواناتى كه روى زمين مى‏خزند و روى زمين بر چهار پا راه مى‏روند و در هوا پرواز مى‏كنند; نر و ماده و هر نفسى كه روح حيات را تنفس مى‏كند.

9. و شام بود و صبح بود، روز ششم.

10. روز ششم به حكمتم دستور دادم انسان را از هفت ماده بيافريند: نخست، جسمش را از زمين; دوم، خونش را از شبنم; سوم، چشمانش را از خورشيد; چهارم، استخوانهايش را از سنگ; پنجم، خردش را از چالاكى فرشتگان و از ابر; ششم، رگها و مويش را از علف زمين; هفتم، جانش را از نفس خودم و از باد.

11. و به او هفت طبيعت دادم: به جسم شنيدن و چشم براى ديدن; و به جان بوييدن، رگ براى بساويدن، خون براى چشيدن و استخوان براى بردبارى ورزيدن; و به خرد برخوردارى.

12. من يك سخن زيركانه را براى گفتن انديشيدم. انسان را از نامرئى و از طبيعت مرئى آفريدم. مرگ و زندگى و شكل او از اين دو هستند. او سخن گفتن را مانند برخى از مخلوقات مى‏داند، كوچك در بزرگى و بزرگ در كوچكى; و وى را مانند فرشته ديگرى با احترام و بزرگى و شكوه در زمين نهادم و او را فرمانروا قرار دادم تا بر زمين فرمانروايى كند و حكمت مرا داشته باشد; و از همه مخلوقات من كه وجود داشتند، كسى مانند او از خاك نبود.

13. و من به وى نامى دادم كه از چهار بخش تركيب شده بود: از مشرق، از مغرب، از جنوب و از شمال; و براى او چهار ستاره ويژه قرار دادم و نام آدم بر او نهادم و دو راه نور و ظلمت را به وى نشان دادم و گفتم:

14. اين خوب است و آن بد; تا بدانم كه آيا او به من عشق دارد، يا اين كه از من بيزار است; و معلوم شود كه چه كسى در درون خويش مرا دوست دارد.

15. زيرا من طبيعت او را ديده‏ام، ولى او طبيعت‏خودش را نديده است و بر اثر اين نديدن، بدتر گناه خواهد كرد; و من گفتم: نتيجه گناه جز مرگ نيست.

16. و من خوابى بر او چيره كردم و او به خواب رفت و از او دنده‏اى گرفتم و آن را زنى بنا كردم تا مرگ از طريق زنش به سراغ او بيايد; و من آخرين كلمه او را گرفتم و آن زن را حوا، يعنى مادر، ناميدم. (40)

فصل سى و يكم

1. آدم بر زمين حيات يافت و من باغ عدن را در مشرق آفريدم تا او پيمان را حفظ كند و دستور را نگه دارد.

2. من آسمانها را بر او گشودم تا ببيند كه فرشتگان سرود پيروزى مى‏سرايند; و نور جاويد را مشاهده كند.

3. او پيوسته در فردوس بود و شيطان مى‏دانست كه مى‏خواهم جهانى ديگر بيافرينم تا آدم، كه آقاى زمين بود، بر آن حكومت و استيلا داشته باشد.

4. شيطان روح شرير اماكن زيرين است، كه به منزله يك آواره، از آسمانها شيطنت مى‏كرد; همان طور كه نامش شيطانئيل بود. بدين شيوه، از فرشتگان جدا شد. طبيعت وى هوش او را تا حد فهم نيك و بد تغيير نداد.

5. او محكوميت‏خويش و گناهى را كه قبلا مرتكب شده بود، مى‏شناخت. از اين رو، انديشه‏اى بر ضد آدم در سر مى‏پروراند. بدين شيوه، نزد حوا رفت و او را فريفت، ولى به آدم كارى نداشت.

6. من جهالت را نفرين كردم، ولى چيزهايى را كه قبلا بركت داده بودم، نفرين نكردم; انسان و زمين و آفريده‏هاى ديگر را نفرين نكردم، ولى ميوه و كارهاى بد انسان را نفرين كردم.

فصل سى و دوم

1. من به او گفتم: تو خاك هستى، و به خاك، كه تو را از آن گرفتم، بر خواهى‏گشت. من تو را نابود نخواهم كرد، بلكه تو را به جايى كه از آن گرفته شدى، خواهم فرستاد.

2. در آن صورت، خواهم توانست تو را دوباره در دومين آمدن خويش بگيرم.

3. من همه مخلوقات مرئى و نامرئى خود را بركت دادم. آدم پنج‏ساعت و نيم در فردوس بود.

4. و من روز هفتم را كه سبت است، بركت دادم تا در آن روز وى از همه كارهايش آرام گيرد.

فصل سى و سوم

1. و روز هشتم را نيز معين كردم تا هشتمين روز نخستين آفريده پس از كارهاى من باشد و نخستين هفت‏به شكل هفتمين هزار بچرخد و در آغاز هشتمين هزار، زمان نشمردن و بى‏پايان باشد; بدون سال، ماه، هفته، روز يا ساعت. (41)

2. اكنون اى خنوخ! هر آنچه به تو گفته‏ام و هر آنچه تو دريافته‏اى و هر آنچه از چيزهاى آسمانى كه تو ديده‏اى و هر آنچه بر زمين مشاهده كرده‏اى و هر آنچه با حكمت‏بزرگ خود در اين كتابها نوشته‏ام، همه اين چيزها، از بالاترين شالوده تا پايينتر و تا نهايت، ابداع من و آفريده من است و هيچ مشاور يا وارثى براى آفرينشم وجود ندارد.

3. من جاويد هستم; با دستها آفريده نشده‏ام و تغيير ناپذيرم.

4. انديشه‏ام مشاور من است; حكمت و سخن من ساخته مى‏شوند و چشمانم همه چيزها را مشاهده مى‏كنند كه چگونه اين جا مى‏ايستند و از وحشت مى‏لرزند.

5. اگر رويم را بگردانم، همه چيزها نابود مى‏شوند.

6. اى خنوخ! خرد را به كار گير و كسى را كه با تو سخن مى‏گويد، بشناس; و كتابهايى را كه خودت نوشته‏اى، برگير.

7. من سموئيل و رگوئيل را، كه راهنمايان تو به اين مكان بودند، و كتابها را به تو مى‏دهم. به زمين فرود آى و هر آنچه را به تو گفته‏ام و هر آنچه را از آسمان زيرين تا تخت من ديده‏اى و همه لشكريان را به پسرانت‏بگو.

8. زيرا من همه نيروها را آفريدم و هيچ كس نمى‏تواند در مقابل من ايستادگى كند يا خود را تسليم‏من نكند، زيرا همه‏به‏پادشاهى من‏تسليم مى‏شوند و براى حكومت مطلقه من كار مى‏كنند.

9. كتابهاى نوشته دستت را به ايشان بده تا آنها را بخوانند و مرا آفريدگار همه چيزها بدانند و بفهمند خدايى جز من نيست.

10. و كتابهاى نوشته دستت را فرزندان به فرزندان و نسل به نسل و اقوام به اقوام توزيع كنند.

11. و اى خنوخ! من به خاطر نوشته‏هاى دست پدرانت آدم و شيث و انوش و قينان و مهللئيل و پدرت يارد، شفيع خود ميكائيل، امير عظيم، را به تو خواهم داد.

فصل سى و چهارم

1. آنان فرمانم و يوغم را رد كرده‏اند و نسل بى‏ارزشى پديد آمده است كه از خدا نمى‏ترسد و نزد من سر فرود نمى‏آورد. ايشان با سر فرود آوردن نزد خدايان باطل، يگانگى مرا انكار و زمين را از نادرستيها و بزهها و بى‏بند و باريهاى آلوده پر كرده‏اند; هر يك با ديگرى با همه شيوه تبهكاريهاى ناپاك ديگر كه وصف آن چندش‏آور است.

2. بنابر اين، توفانى را بر زمين خواهم آورد و همه انسانها را نابود خواهم ساخت و همه زمين در تاريكى بزرگ خرد خواهد شد.

فصل سى و پنجم

1. اينك در زمانى بسيار متاخر از نسل آنان، نسل ديگر پديد خواهد آمد، ولى بسيارى از آنان سيرى‏ناپذير خواهند بود.

2. كسى كه آن نسل را برمى‏انگيزد، كتابهاى نوشته دست تو و پدرانت را بر كسانى آشكار خواهد كرد كه براى نگهبانى جهان خواهد گمارد; يعنى انسانهاى باايمانى كه طبق رضاى من عمل مى‏كنند و نام مرا به باطل نمى‏برند.

3. و آنان به نسل ديگر خواهند گفت، و آن ديگران پس از خواندن آنها، بيش از پيش جلال خواهند يافت.

فصل سى و ششم

1. بارى اى خنوخ! به تو سى روز فرصت مى‏دهم كه در خانه‏ات بگذرانى و به پسرانت و همه خانواده‏ات بگويى كه همه آنان آنچه را به ايشان گفته مى‏شود، روبه‏رو از من بشنوند تا آن را بخوانند و بدانند كه خدايى جز من نيست.

2. و پيوسته دستورهايم را نگه دارند و به خواندن و درك آنها از كتابهاى نوشته دست تو آغاز كنند.

3. پس از سى روز، من فرشته‏ام را براى تو خواهم فرستاد و او تو را از زمين و از پسرانت‏به سوى من برخواهد گرفت. (42)

فصل سى و هفتم

1. و خداوند يكى از قديمترين فرشتگان را، كه سهمگين و رعب‏آور بود، فرا خواند و وى را در جلوه‏اى به سفيدى برف، كنار من قرار داد. دستهايش مانند يخ، جلوه يخبندان بزرگى داشت; و او چهره مرا منجمد كرد، زيرا نمى‏توانستم در برابر وحشت از خداوند تاب بياورم; درست همان طور كه نمى‏توان در برابر آتش كانون و گرماى خورشيد و سوز سرما تاب آورد.

2. و خداوند به من گفت: «اى خنوخ! اگر چهره‏ات اين جا منجمد نشود، هيچ كس نخواهد توانست چهره‏ات را ببيند.»

فصل سى و هشتم

1. خداوند به مردانى كه در آغاز مرا بالا برده بودند، گفت: «خنوخ با شما به زمين برود; و او را تا روز معين مهلت دهيد.»

2. آنان شب هنگام مرا روى بسترم گذاشتند.

3. متوشالح، كه منتظر آمدنم بود و روز و شب در كنار بسترم پاس مى‏داد، هنگامى كه از آمدن من آگاه شد، هيبت او را فرا گرفت و من به او گفتم: «تمام خانواده‏ام گرد آيند تا همه چيزها را به آنان بگويم.»

فصل سى و نهم

1. اى پسرانم و اى محبوبانم! اندرز پدرتان را تا آن اندازه كه خواسته خداوند است، بشنويد.

2. مرا امروز به سوى شما روانه كرده‏اند و هر آنچه را هست و بود و همه امور حال و آينده را تا روز داورى، نه از لبهاى خود، بلكه از لبهاى خداوند، به شما اعلام مى‏كنم.

3. زيرا خداوند مرا به سوى شما روانه كرده تا به سخنان لبهايم، يعنى سخنان انسانى كه براى شما بزرگ قرار داده شده، گوش فرادهيد، ولى من كسى هستم كه چهره خداوند را ديده است كه مانند آهنى كه از آتش مى‏درخشد، اخگر مى‏اندازد و مى‏سوزد.

4. شما اكنون به چشمهايم، يعنى چشمهاى كسى كه در معنا براى شما بزرگ قرار داده شد، مى‏نگريد، ولى من چشمان خداوند را ديده‏ام كه مانند پرتوهاى خورشيد مى‏تابند و چشمان آدمى را از هيبت پر مى‏كنند.

5. فرزندانم! شما اكنون دست راست انسانى را مى‏بينيد كه به شما كمك مى‏كند، ولى من دست راست‏خداوند را ديده‏ام كه هنگام كمك به من آسمان را پر مى‏كرد.

6. شما وسعت كارهاى من و خودتان را مى‏بينيد، ولى من وسعت‏بى‏كران و كامل خداوند را ديده‏ام كه پايانى ندارد.

7. شما سخنان لبهاى مرا مى‏شنويد; همان طور كه من سخنان خداوند را شنيدم; مانند رعدى كه پيوسته در ابرها مى‏غرد.

8. اكنون فرزندانم! سخنان پدر زمين را بشنويد: حضور در پيش روى يك فرمانرواى زمينى با ترس و هيبت همراه است، ولى حضور پيش روى فرمانرواى آسمان و حاكم مردگان و زندگان و لشكرهاى آسمان، وحشت و هيبت‏بيشترى را همراه دارد. چه كسى مى‏تواند آن درد بى‏پايان را تحمل كند؟

فصل چهلم

1. اكنون فرزندانم! من همه چيزها را مى‏دانم، زيرا اين از لبهاى خداست; و اين را چشمانم از آغاز تا انجام ديده‏اند.

2. من همه چيزها را مى‏دانم و همه چيزها را در كتابهايى نوشتم: آسمانها و نهايت آنها و فراوانى آنها و همه لشكريان و پيشروى آنها را.

3. من جمع بى‏شمارى از ستارگان را اندازه‏گيرى و وصف كرده‏ام.

4. كدام انسان گردش و ورود آنها را ديده است؟ زيرا حتى فرشتگان شمار آنها را نمى‏بينند، ولى من همه نامهايشان را نوشته‏ام.

5. من فلك خورشيد را اندازه‏گيرى كردم; پرتوهايش را سنجيدم; ساعتهايش را برشمردم. همچنين تمام چيزهايى را كه روى زمين راه مى‏روند، نوشتم; چيزهايى را كه روزى مى‏خورند، نوشتم; و همه دانه‏هاى افشانده و ناافشانده را كه زمين توليد مى‏كند; و همه گياهان و هر علف و هر گلى را و بوهاى خوش آنها و نامهايشان را و اقامتگاه ابرها را و تركيب آنها را و بالهايشان را و چگونگى نگهدارى باران و قطرات آن را.

6. من همه چيزها را جست وجو كردم و راه رعد و برق را نوشتم و آنان كليدها و نگهبانانشان، برآمدن آنها و راهى را كه مى‏روند، به من نشان دادند. آن به آرامى به وسيله يك زنجير رها مى‏شود; مبادا آن با زنجير سنگين و همراه خشونت از ابرهاى خشمگين پايين افتد و هر چيز را از روى زمين براندازد.

7. من مخازن برف و مخازن هواى سرد و مه‏آلود را نوشتم و خازنان فصول را مشاهده كردم كه ابرها را در آنها مى‏ريزند و مخازن را خالى نمى‏گذارند.

8. من اقامتگاه بادها را نوشتم و مشاهده كردم و ديدم كه خازنان آنها ترازوهايى و پيمانه‏هايى را حمل مى‏كنند: نخست ايشان آنها را در يك كفه ترازو و اوزان را در كفه ديگر مى‏گذارند و آنها را به اندازه و با مهارت روى همه زمين رها مى‏كنند; مبادا با وزش سنگين، زمين را به صخره‏اى مبدل سازند.

9. و من همه زمين و كوههايش را اندازه‏گيرى كردم و همه تپه‏ها و مزارع و درختها و سنگها و رودخانه‏ها و همه موجودات را نوشتم; به سوى بالا از زمين تا آسمان هفتم، و به سوى پايين تا بيشترين ژرفاى دوزخ و مكان داورى و دوزخ بسيار بزرگ و باز و فراخ.

10. و ديدم چگونه آن زندانيان در رنج‏اند و در انتظار داورى بى‏پايان به سر مى‏برند.

11. و همه كسانى را كه نزد آن قاضى داورى مى‏شوند و همه محكوميت آنان و همه كارهايشان را نوشتم.

فصل چهل و يكم

1. من همه نياكان از همه زمانها را با آدم و حوا ديدم و آه كشيدم و سرشك از ديده گشودم و در باره خوارى ويرانگر آنان گفتم:

2. «واى بر من به سبب ناتوانى خودم و ناتوانى نياكانم!» و در دلم انديشيدم و گفتم:

3. «خوشا به حال كسى كه زاييده نشده و يا زاييده شده، ولى پيش روى خداوند گناهى نمى‏كند; همان كه به اين مكان نمى‏آيد و يوغ اين مكان را برنمى‏دارد.»

فصل چهل و دوم

1.من ديدم خازنان و نگهبانان دروازه‏هاى دوزخ مانند مارهاى بزرگى ايستاده‏اند و چهره‏هايشان مانند چراغ خاموش بود; و چشمان آتشين آنها و دندانهاى تيزشان را; و من ديدم كه همه كارهاى خداوند درست است; در حالى كه كارهاى انسان برخى خوب و برخى ديگر بد است; و كسانى كه از روى تبهكارى دروغ مى‏گويند، با كارهايشان شناخته مى‏شوند.

فصل چهل و سوم

1. فرزندانم! من هر كار و هر اقدام و هر داورى عادلانه‏اى را سنجيدم و آنها را نوشتم.

2. همان طور كه يك سال از سال ديگر بهتر است، يك انسان نيز از انسان ديگر بهتر است: يكى براى دارايى فراوان و يكى براى حكمت دل; يكى براى درك ويژه و ديگرى براى زيركى; يكى براى خاموشى لب و ديگرى براى پاكيزگى; يكى براى نيرومندى و ديگرى براى خوشرويى; يكى براى جوانى و ديگرى براى تيزهوشى; يكى براى تناسب اندام و ديگرى براى حساسيت. اينها همه جا به گوش مى‏خورد، ولى بهتر از همه كسى است كه از خدا مى‏ترسد و همو در آينده از جلال بيشترى برخوردار خواهد بود.

فصل چهل و چهارم

1. هنگامى كه خداوند انسان را با دستهاى خويش و در شباهت چهره خود آفريد، خداوند آنان را كوچك و بزرگ ساخت.

2. هر كس به چهره فرمانروا بى‏حرمتى كند و از چهره خداوندگار بيزار شود، روى خداوند را تحقير كرده است; و كسى كه خشم خود را بر انسان بى‏آزارى فرو ريزد، خشم بزرگ خداوند او را پاره خواهد كرد; و هر كس بر روى انسانى براى توهين، آب دهان بيندازد، در داورى بزرگ خداوند از او كاسته خواهد شد.

3. خوشا به حال كسى كه دل خود را به بدى به هيچ انسانى گرايش ندهد و به آزردگان و محكومان كمك رساند و دل‏شكستگان را از خاك بردارد و به نيازمندان صدقه بدهد، زيرا در روز داورى بزرگ، هر وزنى و هر پيمانه‏اى و هر پارسنگى وضعى مانند وضع بازار خواهد داشت; يعنى آنها را در ترازو خواهند گذاشت و در بازار خواهد ماند و هر كس اندازه خود را خواهد دانست و به اندازه خويش مزد خواهد گرفت.

فصل چهل و پنجم

1. هر كس پيش روى خداوند در تقديم قربانى شتاب كند، خداوند نيز به سهم خود در پذيرفتن آن قربانى و كار او شتاب خواهد كرد.

2. و هر كس چراغ خود را پيش روى خداوند بالا بكشد و داورى درست نكند، (43) خداوند گنج او را در قلمرو بالا افزايش نخواهد داد.

3. هنگامى كه خداوند نان، شمع، گوشت‏يا قربانى ديگرى مى‏خواهد، اهميتى ندارد، ولى خدا دلهاى پاك را مى‏طلبد و با همه آنها فقط دل آدمى را آزمايش مى‏كند.

فصل چهل و ششم

1. اى قوم من! بشنويد و كلمات لبهايم را دريافت كنيد.

2. اگر كسى هديه‏اى را نزد يك فرمانرواى زمينى بياورد و انديشه‏هاى خائنانه‏اى در دل داشته باشد، و فرمانروا اين را بداند، آيا بر او خشم نخواهد گرفت و هديه‏اش را رد نخواهد كرد و او را به داورى نخواهد سپرد؟

3. و اگر كسى خود را به ديگرى با فريب زبان، خوب وانمود كند، ولى بدى در دل داشته باشد، آيا ديگرى خيانت دل او را نخواهد فهميد؟ او خود را محكوم خواهد كرد، زيرا نادرستى وى براى همه معلوم شده است.

4. و هنگامى كه خداوند نور بزرگى را خواهد فرستاد، داورى براى عادلان و غيرعادلان خواهد بود و هيچ كس از ديد او پنهان نخواهد ماند.

فصل چهل و هفتم

1. اكنون فرزندانم! در باره دل خود بينديشيد و سخنان پدرتان را، كه از دهان خداوند به شما مى‏رسد، خوب ملاحظه كنيد.

2. اين كتابهاى نوشته دست پدرتان را بگيريد و آنها را بخوانيد.

3. زيرا اين كتابها بسيار هستند و در آنها شما همه كارهاى خداوند و همه آنچه را از آغاز آفرينش بوده و تا پايان زمان خواهد بود، مى‏آموزيد.

4. اگر شما نوشته دست مرا نگه داريد، بر ضد خداوند گناه نخواهيد كرد، زيرا كسى جز خداوند در آسمان و زمين و در ژرفترين مكانها و در يك شالوده وجود ندارد.

5. خداوند شالوده‏ها را در ناشناخته قرار داده و آسمانهاى مرئى و نامرئى را گسترده است. او زمين را بر آبها استوار ساخت و مخلوقات بى‏شمارى را آفريد; و كيست كه شمارش آب و شالوده نااستوار و غبار زمين و ريگ دريا و قطره‏هاى باران و شبنم صبح و نفسهاى باد را بداند؟ و چه كسى زمين و دريا و زمستان جامد را پر كرده است؟

6. من ستارگان را از آتش بريدم و آسمان را آذين بستم و آن را ميان آنها قرار دادم.

فصل چهل و هشتم

1. اين كه خورشيد از ميان هفت فلك آسمانى مى‏رود كه وعده‏گاه يكصد و هشتاد و دو تخت هستند، و اين كه آن در يك روز كوتاه پايين مى‏رود و بازهم يكصد و هشتاد و دو، و اين كه آن در يك روز بزرگ پايين مى‏رود و او دو تخت دارد كه بر آنها مى‏آسايند و اين سو و آن سو بر فراز تختهاى ماهها مى‏چرخد، از هفدهمين روز ماه سيوان تا ماه حشوان پايين مى‏رود و از هفدهم حشوان (44) بالا مى‏رود، (45)

2. و بدين شيوه، در كنار زمين راه مى‏پيمايد. پس زمين شاد مى‏شود و ميوه‏هاى خود را مى‏روياند; و هنگامى كه دور مى‏شود، اندوه زمين را فرامى‏گيرد و درختان و همه ميوه‏ها ديگر شكوفه‏اى ندارند.

3. او همه اينها را با اندازه‏گيرى خوب ساعتها سنجيد و اندازه‏اى را از مرئى و نامرئى با حكمت‏خود تعيين كرد.

4. از نامرئى همه چيزها را مرئى ساخت، ولى خودش نامرئى بود.

5. بنابر اين، فرزندانم! شما را آگاه مى‏سازم و آن كتابها را ميان فرزندانتان توزيع مى‏كنم; ميان نسل شما و ميان اقوامى كه از خدا خواهند ترسيد. ايشان آنها را دريافت كنند و آنها را بيش از هر غذايى و هر شيرينى زمينى دوست‏بدارند و آنها را بخوانند و خويش را با آنها منطبق كنند.

6. و كسانى كه خداوند را نمى‏شناسند و از خدا نمى‏ترسند، و به جاى قبول، آنها را رد مى‏كنند و آنها را نمى‏پذيرند، يك داورى وحشتناك در انتظار آنان است.

7. خوشا به حال كسى كه يوغ آنها را بردارد و بكشد، زيرا او در روز داورى بزرگ آزاد خواهد شد.

فصل چهل و نهم

1. فرزندانم! من براى شما متعهد مى‏شوم، ولى نه با هيچ سوگندى، نه به آسمان و نه به زمين و نه به آفريده ديگرى از آفريدگان خدا.

2. خداوند گفت: «هيچ سوگند و بى‏عدالتى در من نيست، جز راستى.»

3. اگر در انسانها هيچ راستى يافت نشود، باز هم بايد با «آرى‏آرى‏» يا «نه‏نه‏» متعهد شوند.

4. و من براى شما متعهد مى‏شوم، آرى‏آرى كه هيچ انسانى در زهدان مادرش قرار نگرفته، مگر اين كه از پيش، براى هر يك از آنان جايى براى اقامت آن جان آماده شده است و اندازه‏اى قرار داده شده كه يك انسان بايد تا چه حدى در اين دنيا آزمايش شود.

5. آرى فرزندانم! خود را فريب ندهيد، زيرا از پيش، براى هر جان انسانى جايى آماده شده است.

فصل پنجاهم

1. من كار هر انسانى را به قيد كتابت در آوردم; و هيچ كس از زادگان روى زمين پنهان نمى‏ماند و كارش مكتوم نيست.

2. و من همه چيزها را مى‏بينم.

3. بنابر اين، اكنون فرزندانم! شمار روزهاى خود را در بردبارى و فروتنى بگذرانيد تا وارث حيات جاودانى شويد.

4. به خاطر خداوند هر آسيب و رنجى و هر سخن بد و هجومى را تحمل كنيد.

5. اگر كار شما را بد تلافى كنند، آن را به ايشان، خواه همسايه يا دشمن، برنگردانيد، زيرا خداوند براى شما آن را برخواهد گرداند و انتقام شما را در روز داورى بزرگ خواهد گرفت; تا اين جا هيچ انتقامى ميان مردم ب اقى نماند.

6. هر كس از شما كه طلا يا نقره را براى برادر خويش صرف كند، در جهان آينده، گنج گرانى را دريافت‏خواهد كرد.

7. بيوه‏زنان و يتيمان و بيگانگان را نيازاريد تا خشم خدا بر شما فرود نيايد.

فصل پنجاه و يكم

1. دستهاى خود را به سبب نيرومندى، به روى مستمندان نگشاييد.

2. نقره خويش را در زمين پنهان نكنيد.

3. به انسان مؤمن هنگام بلا كمك كنيد تا در مشكلات، بلا به سراغتان نيايد.

4. هر يوغ سنگين و ظالمانه‏اى كه بر شما فرود مى‏آيد، همه را براى خداوند برداريد تا پاداش خود را در روز داورى بيابيد.

5. خوب است صبح و ظهر و غروب براى تسبيح آفريدگارتان به مسكن خداوند برويد.

6. زيرا هر تنفس‏كننده‏اى او را تسبيح مى‏گويد و هر آفريده مرئى و نامرئى وى را مى‏ستايد.

فصل پنجاه و دوم

1. خوشا به حال انسانى كه لبهاى خود را به ستايش خداى صبايوت مى‏گشايد و خداوند را در دل خود حمد مى‏گويد.

2. نفرين بر هر انسانى كه لبهاى خود را براى اهانت و بدنامى همسايه خويش مى‏گشايد، زيرا او به خدا اهانت مى‏كند.

3. خوشا به حال كسى كه لبهاى خود را براى مبارك خواندن و حمد خدا مى‏گشايد.

4. نفرين بر كسى كه در پيشگاه خداوند در همه روزهاى عمرش، لبهاى خود را به نفرين و ناسزا مى‏گشايد.

5. خوشا به حال كسى كه همه كارهاى خداوند را مبارك مى‏شمارد.

6. نفرين بر كسى كه به آفرينش خداوند اهانت مى‏كند.

7. خوشا به حال كسى كه به پايين مى‏نگرد و افتادگان را از خاك برمى‏دارد.

8. نفرين بر كسى كه مى‏نگرد و براى نابود كردن آنچه از آن وى نيست، حرص مى‏زند.

9. خوشا به حال كسى كه اصول پدرانش را، كه از آغاز استوار شده است، نگه مى‏دارد.

10. نفرين بر كسى كه اعتقادات نياكان خود را منحرف مى‏كند.

11. خوشا به حال كسى كه بذر صلح و محبت مى‏كارد.

12. نفرين بر كسى كه مزاحم آنانى مى‏شود كه همسايگان خود را دوست مى‏دارند.

13. خوشا به حال كسى كه با زبان و دل متواضع با همه سخن مى‏گويد.

14. نفرين بر كسى كه با زبان خود از صلح سخن مى‏گويد، ولى در دلش هيچ صلحى نيست، بلكه شمشير است.

15. زيرا همه اينها در روز داورى بزرگ، آشكارا در ترازو و در كتابها نهاده خواهد شد.

فصل پنجاه و سوم

1. اكنون فرزندانم! نگوييد: «پدر ما جلو خدا ايستاده است و براى گناهان ما دعا مى‏كند»، زيرا در آن جا براى انسانى كه گناه كرده باشد، مددكارى نيست.

2. شما مى‏بينيد كه من همه كارهاى هر انسانى را پيش از آفرينش وى، نوشتم; همه آنچه ميان همه انسانها در همه زمانها صورت مى‏گيرد; و هيچ كس نمى‏تواند نوشته دست مرا نقل يا تعريف كند، زيرا خداوند همه خيالات انسان را در همان جايى از خزانه دل كه قرار دارند، مى‏بيند كه آنها باطل هستند.

3. و اكنون فرزندانم! به همه سخنان پدرتان خوب توجه كنيد و من به شما خواهم گفت تا پشيمان نشويد و نگوييد: «چرا پدرمان چيزى به ما نگفت؟»

فصل پنجاه و چهارم

1. در آن زمان كه اين امور را ندانيد، كتابهايى كه به شما داده‏ام، ميراث سلامت‏شما خواهند بود.

2. آنها را به همه كسانى كه خواستار باشند، برسانيد و به آنان تعليم دهيد تا كارهاى بسيار بزرگ و شگفت‏آور خداوند را ببينند.

فصل پنجاه و پنجم

1. فرزندانم! اينك روز اجل من و زمان آن نزديك شده است.

2. زيرا فرشتگانى كه مرا همراهى خواهند كرد، جلو من ايستاده‏اند و بر عزيمت من از نزد شما اصرار مى‏ورزند. آنان اين جا روى زمين ايستاده‏اند و منتظر چيزى هستند كه به ايشان گفته شده است.

3. زيرا فردا من به آسمان، به بالاترين اورشليم و ميراث جاويد خود بالا خواهم رفت.

4. از اين رو، من به شما دستور مى‏دهم كه در پيش روى خداوند همه چيزهايى را كه پسند اوست، انجام دهيد.

فصل پنجاه و ششم

1. متوشالح به پدرش خنوخ پاسخ داد و گفت: «اى پدر! چه چيز در نظر تو مطبوع است تا پيش رويت آماده كنم و تو منازل ما و پسرانت را مبارك سازى و قوم تو به وسيله تو جلال پيدا كنند و سپس همان طور كه خداوند گفته است، عزيمت كنى.»

2. خنوخ به پسرش متوشالح پاسخ داد و گفت: «فرزندم، بشنو! از هنگامى كه خداوند مرا با روغن جلال خود مسح كرد، غذايى نخورده‏ام و جانم لذتهاى زمينى را به ياد نمى‏آورد; به هيچ چيز زمينى نيز ميل ندارم.»

فصل پنجاه و هفتم

1. فرزندم متوشالح! همه برادرانت و همه خانواده‏ات و مشايخ قوم را فرا خوان تا با آنان سخن بگويم و همان طور كه مقرر شده است، عزيمت كنم.

2. متوشالح شتافت و برادرانش رگيم و ريمان و اوحان و حرميون و گيداد و همه مشايخ قوم را پيش روى پدرش خنوخ گردآورد و او آنان را بركت داد و به آنان گفت:

فصل پنجاه و هشتم

1. فرزندانم! امروز به من گوش بسپاريد.

2. در آن روزها هنگامى كه خداوند به خاطر آدم به زمين فرود آمد و از همه مخلوقاتى كه خودش آفريده بود، ديدار كرد و پس از همه اينها آدم را آفريد و خداوند همه حيوانات زمين و همه خزندگان و همه پرندگانى را كه در هوا پرواز مى‏كنند، فرا خواند و همه آنها را پيش روى پدرمان آدم آورد.

3. و آدم همه چيزهايى را كه روى زمين زندگى مى‏كنند، نامگذارى كرد.

4. و خداوند او را فرمانرواى همگان قرار داد و همه چيزها را زير دست او مطيع ساخت و آنها را گنگ و نادان قرار داد تا از انسان فرمان ببرند و تسليم و رام او باشند.

5. همچنين خداوند هر انسانى را بر دارايى خودش حاكم ساخت.

6. خداوند جان هيچ حيوانى را به خاطر انسان محكوم نخواهد كرد، بلكه جان انسانها را به خاطر حيواناتشان در اين جهان محكوم خواهد كرد، زيرا انسانها جاى ويژه‏اى دارند.

7. و همان طور كه جان انسان طبق شمارشى است، حيوانات و همه جانهاى حيواناتى كه خداوند آفريده است، تا داورى بزرگ هلاك نخواهند شد و اگر انسان در تغذيه آنان كوتاهى كند، وى را متهم خواهند ساخت.

فصل پنجاه و نهم

1. هر كس جان حيوانات را بيالايد، جان خود را آلوده است.

2. زيرا انسان حيوانات پاك را به منظور قربانى براى گناهان مى‏آورد تا براى جان خويش نجاتى به دست آورد.

3. و اگر آنان براى قربانى، حيوانات پاك و پرندگانى را بياورند، انسان نجات مى‏يابد و جان خود را نجات مى‏دهد.

4. همه به منزله غذا به شما داده شده است. چهار پاى آنها را ببنديد تا نجات را نيكو گردانيد. او جان خويش را نجات مى‏دهد.

5. اما هر كس حيوان بى‏آزارى را بكشد، جان خود را مى‏كشد و جسم خود را مى‏آلايد.

6. و كسى كه به حيوانى در نهان آسيبى برساند، كار بدى كرده و جان خود را آلوده است.

فصل شصتم

1. كسى كه به كشتن جان انسانى اقدام مى‏كند، جان خود را مى‏كشد و جسم خود را به قتل مى‏رساند و براى او در هيچ زمان چاره‏اى نيست.

2. كسى كه انسانى را به دام بيندازد، خود را در آن گرفتار خواهد كرد و براى او در هيچ زمان چاره‏اى نيست.

3. كسى كه انسانى را در تنگنا قرار مى‏دهد، مجازات او در داورى بزرگ در هيچ زمان فراموش نخواهد شد.

4. كسى كه كارى را با كژروى انجام مى‏دهد يا از هر جانى بدگويى مى‏كند، در هيچ زمانى براى خود عدالت پديد نخواهد آورد.

فصل شصت و يكم

1. اكنون فرزندانم! دلهاى خويش را از هر بى‏عدالتى اى كه خداوند از آن بيزار است، حفظ كنيد. انسان، درست همان طور كه از خدا چيزى را براى جان خودش مى‏طلبد، براى هر نفس زنده‏اى نيز آن را بطلبد، زيرا من همه چيزها را مى‏دانم و اين كه در زمان عظيم آينده منازل فراوانى براى مردم آماده شده است; منازل خوب براى نيكان و منازل بد براى بدان; فراوان و بيرون از شمار.

2. خوشا به حال كسى كه به منازل خوب پا مى‏گذارد، زيرا منازل بد آرامش و بازگشتى ندارد.

3. فرزندانم! از كوچك و بزرگ، بشنويد. هنگامى كه انسان انديشه خوبى را در دل جاى مى‏دهد و هدايايى از عمل خويش را پيش روى خداوند مى‏گذارد كه دستهايش آنها را نساخته است، خداوند روى خود را از عمل دست او مى‏گرداند و انسان نمى‏تواند عمل دستهاى خود را بيابد.

4. و اگر دستهايش آنها را بسازد، ولى دل وى ناخرسند باشد و دل هيچ گاه دست از شكايت‏برندارد، وى سودى نخواهد برد.

فصل شصت و دوم

1. خوشا به حال كسى كه با بردبارى، هداياى خود را همراه ايمان پيش روى خداوند مى‏گذارد، زيرا گناهانش بخشيده خواهد شد.

2. ولى اگر پيش از گذشتن وقت از سخنان خود برگردد، براى او توبه وجود ندارد; و اگر زمانى بگذرد و با اراده خويش به وعده عمل نكند، پس از مرگ، توبه ممكن نيست.

3. زيرا هر كارى كه انسان پيش از وقت انجام مى‏دهد، همه براى فريفتن انسان و نافرمانى خداست.

فصل شصت و سوم

1. اگر انسان برهنگان را بپوشاند يا گرسنگان را سير كند، مزد خود را از خدا دريافت‏خواهد كرد.

2. اما اگر دل وى شكايت كند، بدى او دو برابر مى‏شود: فساد خود وى و فساد آنچه داده است. در اين صورت، انسان در برابر آن كار مزدى دريافت نخواهد كرد.

3. و اگر دل خودش از خوراك پر است و جسمش را با پوشاك پوشانده، مرتكب توهين مى‏شود و همه بردبارى خويش را در برابر بينوايى از دست مى‏دهد و براى كارهاى خوب خود پاداشى نخواهد داشت.

4. خداوند از هر انسان متكبر و متكلف و هر سخن باطلى كه از روى ناراستى صادر مى‏شود، بيزار است. اين با لبه شمشير مرگ بريده خواهد شد و در آتش افكنده مى‏شود و تا ابد خواهد سوخت.

فصل شصت و چهارم

1. هنگامى كه خنوخ اين سخنان را به پسرانش گفت، همه مردم از دور و نزديك شنيدند كه خداوند خنوخ را فراخوانده است. آنان براى رايزنى انجمن كردند و گفتند:

2. «خوب است‏برويم و خنوخ را ببوسيم.» دوهزار تن گردآمدند و به احوزان، (46) محل اقامت‏خنوخ و پسرانش آمدند.

3. مشايخ قوم و همه گروه آمدند و سر فرود آوردند و به بوسيدن خنوخ آغاز كردند و گفتند:

4. «اى پدر ما خنوخ! بركت‏خداوند فرمانرواى جاويد بر تو باد. اكنون پسرانت و همه قوم را بركت‏بده تا ما امروز پيش روى تو جلال يابيم.

5. زيرا تو پيش روى خداوند براى ابد جلال خواهى يافت، چون كه خداوند تو را از ميان همه انسانهاى روى زمين برگزيد و تو را نويسنده همه خلقتش، از مرئى و نامرئى، و فديه شونده گناهان بشر و ياور خانواده‏ات قرار داد.»

فصل شصت و پنجم

1. خنوخ به همه قومش پاسخ داد و گفت: فرزندانم، بشنويد! خداوند پيش از آن كه موجودات آفريده شوند، چيزهاى مرئى و نامرئى را آفريد.

2. و مقدارى زمان وجود داشت و آن هم گذشت. آگاه باشيد كه پس از همه آنها، انسان را به صورت خود و شبيه خويش آفريد و به او چشم داد تا ببيند و گوش تا بشنود و دل تا بينديشد و هوش تا اختراع كند.

3. و خداوند همه كارهاى انسان را ديد و همه مخلوقات خود را آفريد و زمان را تقسيم كرد و از زمان سالها را و از سالها ماهها را و از ماهها روزها را معين ساخت و از روزها هفت روز را تعيين كرد.

4. و در آنها ساعتهايى قرار داد و آنها را دقيقا اندازه‏گيرى كرد تا انسان درباره زمان بينديشد و سالها و ماهها و ساعتها و جابه‏جايى آنها و آغاز و انجامشان را محاسبه كند و بتواند مدت زندگى خود را از آغاز تا مرگ اندازه‏گيرى كند و در باره گناهان خود بينديشد و كارهاى نيك و بد خويش را بنويسد، زيرا هيچ كارى در پيشگاه خداوند پنهان نمى‏ماند تا هر انسانى كارهاى خود را بداند و از فرمانهاى او هرگز تجاوز روا ندارد و نوشته دست مرا نسل به نسل حفظ كند.

5. هنگامى كه همه مخلوقات مرئى و نامرئى كه خداوند آفريده است، پايان يابند، هر انسانى به سوى داورى بزرگ مى‏رود، و پس از آن، همه زمانها و سالها نابود خواهند شد و ديگر ماهها و روزها و ساعتها وجود نخواهند داشت و آنها به هم خواهند پيوست و برشمرده نخواهند شد.

6. آن گاه يك روزگار (47) پديد خواهد آمد و همه عادلان كه از داورى بزرگ خداوند رهايى مى‏يابند، در آن روزگار بزرگ گرد خواهند آمد. روزگار بزرگ براى عادلان آغاز خواهد شد و آنان تا ابد خواهند زيست، و از آن پس، هيچ رنج و بيمارى و تحقير و نگرانى و نياز و خشونت و شب و ظلمتى ميان ايشان نخواهد بود، جز نور بزرگ.

7. آنان يك ديوار غيرقابل انهدام و يك فردوس درخشان و غيرفانى خواهند داشت، زيرا چيزهاى فانى از ميان خواهند رفت و حيات جاويد پديد خواهد آمد.

فصل شصت و ششم

1. و اكنون فرزندانم! جان خود را از هر بى‏عدالتى اى كه خداوند از آن بيزار است، حفظ كنيد.

2. پيش روى او با ترس و لرز سلوك كنيد و تنها او را بپرستيد.

3. پيش خداى حقيقى سر فرود آوريد، نه پيش بتان گنگ، بلكه به روى او سر فرود آوريد و همه هداياى عادلانه را پيش روى خداوند بياوريد. خداوند از آنچه غيرعادلانه است، بيزارى مى‏جويد.

4. زيرا خداوند همه چيزها را مى‏بيند. هنگامى كه انسان انديشه‏اى را به دل خود راه مى‏دهد و درباره آن تامل مى‏كند، آن افكار پيوسته نزد خداوند، كه زمين را استوار كرد و همه مخلوقات را روى آن گذاشت، حاضر است.

5. اگر شما به آسمان بنگريد، خداوند آن جاست; و اگر به ژرفاى دريا و سراسر زير زمين بينديشيد، خداوند آن جاست.

6. زيرا خداوند همه چيزها را آفريد. در حالى كه خداوند همه آفرينش را ترك مى‏كنيد، پيش مصنوعات انسان سر فرو نياوريد، زيرا;ژ هيچ كارى از پيش روى خداوند مخفى نمى‏ماند.

7. فرزندانم! با بردبارى فراوان و فروتنى و صداقت، هنگام خشم و اندوه و ايمان و راستى و اعتماد بر وعده‏ها و ناخوشى و دشنام و جراحت و وسوسه و برهنگى و خلوت سلوك كنيد و يكديگر را دوست‏بداريد تا از اين دوره بديها بيرون رويد و وارث عصر جاويد شويد.

8. خوشا به حال عادلان كه از داورى بزرگ رهايى خواهند يافت، چون درخشش آنان بيش از هفت‏خورشيد خواهد بود، زيرا در اين جهان، هفتمين بخش از همه جدا مى‏شود، نور و ظلمت و غذا و لذت و اندوه و فردوس و عذاب و آتش و يخبندان و چيزهاى ديگر. او همه را در نوشته‏اى كه خواهيد خواند و فهميد، گذاشت.

فصل شصت و هفتم

1. هنگامى كه سخن خنوخ با قوم پايان يافت، خداوند ظلمتى بر زمين فرستاد و تاريكى پديد آمد و كسانى را كه كنار خنوخ ايستاده بودند، فرا گرفت; و خنوخ به بالاترين آسمان و مكان خداوند بالا برده شد; و او وى را به حضور پذيرفت و پيش روى خود قرار داد. سپس تاريكى از زمين برطرف شد و روشنى پديد آمد.

2. و قوم نگاه كردند و ندانستند كه چگونه خنوخ گرفته شد; و خدا را تسبيح گفتند; و طومارى را يافتند كه روى آن نوشته شده بود: «خداى نامرئى.» و همه به خانه‏هاى خويش رفتند.

فصل شصت و هشتم

1. خنوخ در ششمين روز ماه سيوان (48) به دنيا آمد و سيصد و شصت و پنج‏سال زندگى كرد.

2. وى در نخستين روز ماه نيسان (49) به آسمان برده شد و شصت روز در آسمان ماند.

3. و او همه اين نشانه‏هاى آفرينش را، كه خداوند آفريده بود، نوشت; و سيصد و شصت و شش كتاب نگاشت و آنها را به پسران خويش تحويل داد; و سى روز روى زمين ماند; و در ششمين روز ماه سيوان، يعنى همان روز و ساعتى كه متولد شده بود، دوباره به آسمان برده شد.

4. همان طور كه طبيعت هر انسانى در اين زندگى تيره است، حمل و ولادت و درگذشت وى نيز چنين است.

5. ساعت‏حمل او مانند ساعت تولدش بود; و در چنان ساعتى نيز درگذشت.

6. همه پسران خنوخ، يعنى متوشالح و برادران وى، شتافتند و در مكانى كه احوزان ناميده مى‏شود و خنوخ از آن جا به آسمان برده شد، مذبحى برافراشتند.

7. و آنان گاوهايى را براى قربانى فراهم كردند و همه قوم را گرد آوردند و پيش روى خداوند قربانى گذاردند.

8. همه قوم و مشايخ آنان و تمام جماعت در آن مراسم شركت كردند و هدايايى براى پسران خنوخ آوردند.

9. آنان جشن بزرگى برپا كردند; سه روز را در شادى و خوشى گذراندند و خدايى را حمد گفتند كه چنين نشانه‏اى را به وسيله خنوخ به آنان داده و به ايشان به ديده لطف نگريسته بود تا آن نشانه را نسل به نسل و عصر به عصر به پسران خود منتقل كنند.

10. آمين.

صفحه بعد صفحه قبل