19
حقوق مدنى
حقوق مدنى يا آنچه معمولاً دينه مامُونُوت(1) (حقوق پولى) ناميده مىشود، يكى از
پربارترين حوزههاى تفكر و خلاقيت تلمود است و از اينرو، يكى از حكيمان ميشنايى آن
را چنين تعريف مىكند: «هر كسى كه در پى حكمت است بايد به مطالعه دينه مامُونُوت
بپردازد؛ زيرا در تورات موضوعى مهمتر از آن وجود ندارد. اين موضوع چشمهاى جوشان
است.» برخلاف كدهاى حقوقى ديگر، كه عمدتاً مبتنى بر يك چارچوب تقريباً
انعطافناپذير از احكام و قواعدند، حقوق مدنى كه به حوزهاى مهم از روابط بشرى
مربوط است، منعطف و هميشه در حال تغيير است. هَلاخاى مربوط به امور زيستشناختى يا
آيينى، چون داراى موضوعهاى ثابتى است، ممكن است تا مدتها تغيير نكند. حكيمان ميان
قلمروهايى كه تنها با تعداد اندكى از مردم سروكار دارند و حوزه حقوق پولى كه همه
مردم ممكن است به نحوى درگير آن هستند، تفاوت قائل شدهاند.
يكى از اصولى كه شالوده تمام دينه مامُونُوت است و از راههاى مختلف بر رويّه
هَلاخايى نيز اثر گذاشته است، اين فرض است كه پول را مىتوان هديه داد. اين نكته به
ظاهر بىاهميت، مبناى كل اين مجموعه است؛ مجموعهاى كه بر رضايت عمومى به تأسيس
چارچوبهاى گوناگون پولى استوار است. همه انواع ديگر قانونگذارى، مانند واقعياتى
طبيعى تصور شدهاند كه خاستگاهشان جامعه نيست و از اينرو، جامعه كنترل و مديريتى
بر آنها ندارد؛ اما چون فرد مىتواند مالك پول شود، حق دارد كه با طرف ديگر به
توافق رسيده، برخى از شروط قانونى لازم و اصلى را ملغى يا اصلاح نمايد. «عرف
زمين»(2) - يا توافق ضمنى عامه مردم بر تنظيم زندگى خود مطابق با يك قانون مدون خاص
- در مقايسه با ديگر جنبههاى قانونى، ارتباط بيشترى با موضوع مورد بحث ما دارد.
فرض اين است كه فرد ساكن در يك مكان معيّن، متعهد است كه قانون و عرف محلى آن جا را
رعايت كند و درنتيجه، از بعضى حقوقى كه تورات براى او شناخته است، صرفنظر كند.
نكته اساسى ديگرى كه حقوق پولى را انعطافپذيرتر از ديگر مقولات حقوقى كرده، اين
شناخت است كه «پول را مىتوان جايگزين كرد». اشتباهات در ديگر حوزهها اغلب
جبرانناشدنى است، در حالى كه در دعاوى مربوط به پول، هميشه اين امكان وجود دارد كه
يك قضاوت اشتباه را جبران كنند، پولهاى دزديده شده را بازگردانند و مانند آن.
بنابراين، برخلاف تأكيدهاى زياد بر رفتار عادلانه و منصفانه و ممنوعيت شديد دزدى و
راهزنى، قانونگذاران مىتوانستند - با وجود ترس از اشتباه - براى بعضى از اعمال
چارچوبهاى قانونى وضع كنند. علاوه بر اين، اختيارات دادگاهها در دعاوى مدنى، در
مقايسه با ديگر انواع هَلاخا، وسيعتر بود. از لحاظ نظرى، دادگاه مىتواند
فرمانهايى را ادر كند و مجازاتهايى را مقرر دارد كه برآمده از حقوق تورات نباشند.
اما انجام چنين كارى تنها براى مصالح عمومى و بر مبناى رهنمودهاى صريح خود تورات
مجاز است. وسيعترين قاعده، هِفْقِر بِت دين هِفْقِر(3) (حكم دادگاه مىتواند به
سلب مالكيت منتهى شود) است؛ بر مبناى اين قاعده بود كه دادگاههاى يهودى اختيار
داشتند قوانين و مصوبات نوينى وضع كنند و پول را از يك طرف گرفته، به طرف ديگر دعوا
بدهند؛ اگرچه در تورات، به صراحت، چنين حق و اختيارى به دادگاهها داده نشده است.
به اين دلايل، قوانين پولى مذكور در تورات به نحو گستردهاى تشريح، و با نيازهاى
گوناگون و اوضاع و احوال متغير، منطبق شدند. رساله قديمى نزيقين به سه «باب» تقسيم
گرديد كه كم و بيش، با انواع مسائل مطرح در حقوق پولى، منطبق است. قوانين مربوط به
خسارتها، به معناى خاص كلمه، كه شامل صدماتى است كه انسانى به هم نوع خود - چه
مستقيم و چه غيرمستقيم - وارد مىسازد، اغلب در باب نخست اين رساله، باوا قَما،
آمده است. دعاوى مالى، شغلى و ديون در بخش دوم، باوا مِصيعا، مورد بحث قرار
گرفتهاند و قوانين مربوط به شركتهاى مدنى، اجناس فروشى و اسناد قانونى در بخش
سوم، باوا بَتْرا، آمدهاند.
انواع خسارتها در يك ميشناى قديمى به نام «چهار آو [مقولات اصلى] خسارت» شمارش
شده و سرانجام به 24 مقوله افزايش يافتهاند. ميشناهاى اصلى بسيار قديمى هستند و
ايجاز پيچيده آنها خيلى زود، نزاعهايى را بر سر مفهوم دقيق برخى اصطلاحات پديد
آورد؛ اگرچه روى موضوعهاى اصلى اتفاقنظر وجود داشت. بعداً توافق شد كه «چهار آو»
صدماتى را كه به طور مستقيم وارد مىشوند، شامل نشود، بلكه تنها خسارات ناشى از
اموال فرد را كه در قبال آنها مسئوليت دارد، دربرگيرد. مفاهيم ميشنايى مانند «گاو»
و «چاه»، «چريدن» و «حريق» را تنها بايد به چشم نمادهاى حرفهاى نگاه كرد. چنانكه
يكى از حكيمان گفته است: «كسى كه بگويد مقصود از گاو مذكور در تلمود، گاو واقعى
است، حتى در آغاز راه فهم هَلاخا نيست.»
يك طبقهبندى نسبتاً متأخرتر كه نقش پيشنويس نيز داشت، آسيبها را به صدمات ناشى
از شاخ، دندان، پا، چاه و آتش تقسيم كرد. سه مورد اول ناشى از حيوانات و دو تاى
ديگر، ناشى از اشياء غيرجاندار بودند. مبناى قِرِن(4) (شاخ) توصيف «گاو شاخزن»
مذكور در كتاب مقدس است كه باعث آسيب رساندن به انسان يا گاو ديگرى مىشود؛ يعنى
صدمهاى كه توسط حيوان و با قصد وارد كردن خسارت انجام مىگيرد. بنابراين، سگى كه
انسانى را گاز مىگيرد و نيز جوجه خروسى كه پرندهاى را نوك مىزند و مىكشد، در
مقوله قِرِن جاى مىگيرند. احكام مربوط به اين نوع آسيب رساندن ساده نيستند؛ زيرا
ميان مسئوليت مالك در مورد حيوانى كه سابقه وارد كردن خسارت ندارد (معروف به
تام(5)؛ يعنى حيوان رام و بىضرر)، و چهارپايى كه شاخ مىزند (موعاد[اخطار گرفته يا
هشدار گرفته])(6) تفاوت قائل شدهاند. همچنين ميان حيوانى كه شاخ مىزند يا موجب
وارد كردن صدمه مرگبار از جنس قِرِن مىگردد و اين جراحت به مرگ [آدمى ]منجر
مىشود، و دعاوى مربوط به آسيبهاى سطحى و خفيف يا كشتن حيوانات ديگر تفاوت است. از
سوى ديگر، شِن(7) (دندان) نوعى مسئوليت نسبتاً ساده در قبال خسارت است. اگر حيوانى
با خوردن يا هر عمل ديگرى كه او را خرسند مىكند خسارتى بر ديگرى وارد كند، مالك آن
حيوان، ضامن است. نمونه قديمى براى شرح مفهوم شن، حيوانى است كه خود را به ديوارى
مىمالد و آن را فرو مىريزد. رِگِلْ(8) (پا) خساراتى را كه حيوان با لگد زدن ايجاد
مىكند، پوشش مىدهد. با اين حال، مفهومش آن قدر وسيع است كه شامل خسارت ناشى از
حركات يا اعمال عادى حيوان، كه هيچگونه منفعت مستقيمى [براى صاحبش] در پى ندارد
نيز مىشود. دامنه مسئوليت مالك در قبال اين نوع خسارت، تقريباً شامل هر اتفاقى،
مگر دعاوى غيرقابل قبول - يعنى مواردى كه زيانديده خود، شديداً غفلت كرده باشد -
مىشود. مفهوم كلى خسارات بُور (چاه)(9) اقتباسى از يك مثال كتاب مقدس درباره فردى
است كه گودالى حفر مىكند و بدينوسيله موجب وارد آمدن خسارت مىشود. در يك معناى
انتزاعىتر، «چاه» نمادى است براى هر گونه مزاحمتى كه در اماكن عمومى، چه از طريق
حفر گودال يا با قرار دادن اشياء ديگر، ايجاد مىشود. با تكيه بر همين مفهوم
انتزاعى «چاه» مىتوان از «چاه متحرك» سخن گفت؛ يعنى مزاحمتى كه به نقطهاى خاص و
معيّن محدود نيست و مىتواند حركت كند. در مقررات گوناگونى كه درباره مسئوليت شخص
وارد كننده صدمه وضع شده، ميزان غفلت زيانديده و دامنه مسئوليت وارد كننده خسارت،
در نظر گرفته شده است.
خسارات اِشْ(10) (آتش)، علاوه بر سوزاندن مستقيم اموال ديگران، شامل بىاحتياطى و
بىمبالاتى در افروختن آتش، حتى در مكانى كه جزء املاك خود شخص باشد نيز مىشود.
مطالعات عميق هَلاخا درباره اِشْ، به تأمل در ماهيت چنين مسئوليتى انجاميد. اگر
آتشِ سرايتكننده را دنباله همان آتش [اصلى] دانستيم كه اين فرد افروخته است، پس
او در قبال اموال ديگر هم مسئول است. اين ديدگاه خاص در اين بيان خلاصه شده است كه
«آتشى كه شخص مىافروزد، مانند پيكان كمان اوست». به عبارت ديگر، همان طور كه انسان
در قبال تيرهايى كه از كمان رها مىكند، مسئول است، در مورد شعلههاى آتش نيز
مسئوليت دارد. ديدگاه ديگر مسئوليت در قبال آتش را، به ويژه نسبت به اعمالى كه
انسان بدون واسطه و بدون تماس مستقيم انجام مىدهد، بسيار بعيد مىداند.
گستره مسائل مربوط به اين قضيه و محدوديتهاى گوناگون مسئوليت، به مسئله كلى تعيين
كيفر خسارت پيوند خورده است. از اينجا ميان دو مفهوم كلى كه به لحاظ نام و ماهيت،
مشابه هستند، فرق گذاشته مىشود. آن دو مفهوم، يكى گِراما بِنِزيقينِ،(11) وضعيتى
است كه فرد باعث وارد كردن خسارت مستقيم مىگردد (مثل آنجا كه گلهاش را در مرتع
همسايه رها كند)، و ديگرى دينا دِگَرْمِه(12) است كه به احكام خطاكاران در وارد
كردن خسارت غيرمستقيم مربوط مىشود. يك مثال ساده براى دومى، مردى است كه سند متعلق
به ديگرى را مىسوزاند. خسارت مستقيم [ناشى از اين كار] از دست رفتن يك تكه كاغذ
است كه بدون ترديد، بايد آن را جبران كند؛ اما در پى آن، مالك ممكن است مبلغ زيادى
پول نيز از دست بدهد. اين امر مسئله ميزان مسئوليت در قبال تاوانهايى از اين دست
را به ميان مىآورد. آيا بايد سوزاننده را از كسانى كه خسارت مستقيم وارد مىكنند
دانست كه در قبال آن كار مسئوليت مستقيم دارد، يا او فقط سبب غيرمباشر خسارت
(استنكاف مديون از بازپرداخت دين، با استناد به فقدان سند) است و در قبال پيامد عمل
خويش فاقد هرگونه مسؤوليتى است؟ پس از چندين نسل نزاع در اين حوزه، جمعبندى تلمودى
اين شد كه در مقوله دوم، اگرچه فرد هيچ گونه مشاركت عملى در وارد كردن خسارت ندارد،
مانند مقوله اول مسئول است.
ديدگاه اقليت اين بود كه اين قبيل خسارات را بايد نِزِق شِه اِنُو نيكار(13) تلقى
كرد؛ يعنى خساراتى كه روشن نيستند و بنابراين مسئوليت كيفرى كاملى را به دنبال
ندارند. نمونهاى از اين نوع خسارت، عمل مردى است كه قربانى سوختنى متعلق به ديگرى
را مُلوّث مىسازد. خسارت ممكن است تنها با لمس كردن قربانى و بدون هيچ گونه افراط
و تفريط عملىاى ايجاد شود، اما با اين حال، اين قربانى ديگر قابل خوردن نبوده،
تقريباً فاقد ارزش است. در اين مورد، مطابق معيار معمول، رفتار وارد كننده خسارت
را، حتى اگر خسارت بسيار شديد باشد، به ندرت، عمدى تلقى مىكنند. عالمانى كه
معتقدند در اين نوع خسارات پرداخت تاوان الزامى نيست، از طرفى اتفاقنظر دارند كه
اين مورد از جمله موارد بىشمارى است كه فرد وارد كننده خسارت «از قوانين بشرى
معاف، اما مطابق قوانين آسمانى مسئول است»؛ يعنى هيچگونه مسئوليت قانونى ندارد،
اما به لحاظ اخلاقى موظف است كه خسارت زيانديده را جبران كند. بنابراين، دادگاه حق
ندارد كه او را به پرداخت خسارت مجبور سازد، اما او به لحاظ اخلاقى، موظف است كه به
زيانديده غرامت بپردازد. براى فردى كه به رغم نبود الزام قانونى، اين وظيفه اخلاقى
را انجام مىدهد، سلسله كاملى از احكام وجود دارد. در اين جا نيز هَلاخاها كارهايى
را كه اين فرد بايد در مسير ايفاى اين دين اخلاقى، حتى صرفنظر از وجود مسئوليت،
انجام دهد، مقرر مىدارند.
مسئله شرعى ديگرى كه درباره كاركردهاى تمام مجموعه حقوق مدنى مطرح مىشود، اين پرسش
است كه در قضيه مامُون هِميوطال بهسافِق(14) (پول مشكوك) چه بايد كرد؟ اگر براى
مبلغى پول (يا شيئى واحد) دو مدعى وجود داشت، ولى هيچ يك از آنها قادر نبود كه دليل
قانعكنندهاى بر مالكيت خود ارائه كند، چه بايد كرد؟ طبق يك رويّه قانونى، مبلغ
مورد نزاع ميان هردو مدعى تقسيم مىشود. احتجاجات مختلفى در مخالفت با اين ديدگاه
مطرح گرديد، كه در نهايت، هم به اين دليل كه چنين رويّهاى مدعى دروغين را مجازات
نمىكند و نيز به اين سبب كه چنين حكمى در بسيارى از دعاوى ظلم آشكار است، رد شد؛
زيرا عدالت حكم مىكند كه هر شىء مورد نزاع، حتماً به يكى از طرفين تعلق دارد و
محروم ساختن آن طرف از آن شىء منصفانه نيست. اين احتجاج در مقابل گرايشى كه در پى
ايجاد مصالحه ميان مدعىهاست نيز مطرح است؛ چرا كه مصالحه «صلح» مىآورد نه
«حقيقت». از سوى ديگر، ديدگاه مورد قبول هَلاخا اين است كه « ارائه دليل بر عهده
مدعى است» و تا وقتى كه مدعى نتواند صحت ادعاى خود را ثابت كند، اشياء مورد نزاع در
مالكيت متصرف فعلى باقى خواهد بود. دعاوى پولى زيادى در پرتو همين قاعده اصلى حل و
فصل شدهاند. در عمل، مالكيت از آن كسى است كه مال را در تصرف دارد و ارائه دليل
برعهده طرف مقابل است. دعاوى خاصى وجود دارند كه نمىتوان آنها را به اين روش حل و
فصل كرد. مثلاً زمانى كه هر دو مدعى، شيئى را در تصرف داشته باشند يا زمانى كه هيچ
يك تصرفى در آن نداشته باشند. در بعضى از اين دعاوى، گاهى قاعده «پول مشكوك تقسيم
خواهد شد» اعمال مىگردد، در حالى كه در بقيه موارد به قضات تعليم دادهاند كه طبق
قضاوت آزاد خود و بدون هيچگونه محدوديت قانونى رأى دهند. اين مسائل و تمام جزئيات
آن در تلمود و در بخش اعظم نوشتههاى تلمودى به طور مفصل و عميق بحث شدهاند.
همين موضوع با يكى از معانى متعدد مفهوم كلى حَزاقا(15) (در لغت، به معناى به تصرف
درآوردن) رابطه دارد. اين اصطلاح در تلمود به سه معنى آمده است كه از لحاظ منطقى تا
حدودى با هم پيوند دارند؛ اگرچه در جزئيات متفاوتند. حَزاقا يا تصرف، اصطلاحى شرعى
است كه در قوانين مدوّن زيادى كه در آنها از مسئله اثبات مالكيت سخن به ميان آمده
است، همراه با تفاوتهايى، وجود دارد. در شريعت يهود، حَزاقا به اموالى مربوط
مىشود كه در قبال آنها قاعده «ارائه دليل بر عهده مدعى است»، اعمال مىشود؛ يعنى
فرض بر مالك بودن است، مگر اينكه خلاف آن ثابت گردد. اما حَزاقا از جزئيات، و نيز
ايجاز بيشترى [نسبت به قاعده ذكرشده ]برخوردار است. اگرچه در ظاهر، مدعى و نه
متصرف، موظف است كه دليل ارائه كند، اما شريعت يهودى براى حَزاقا، همان اعتبارى را
كه براى دليل حقيقى درنظرگرفته، قائل نشده است. در مسئوليتهاى مدنى اين يك قاعده
است كه «حَزاقايى كه با دليل همراه نباشد، حَزاقا نيست». به عبارت ديگر، تصرف در
شىء، به خودى خود دليل بر تعلق آن شىء به متصرّف نيست. اين ادعا كه «من ساليان
درازى است كه اين شىء را در تصرف دارم و هيچكس در قبال آن ادعايى نداشته است»،
اعتبار چندانى ندارد. حَزاقا تنها زمانى ارزش پيدا مىكند كه با يك ادعاى مالكيت
(معامله، ارث يا دريافت هديه) همراه باشد و بر اين اساس، احكام حَزاقا، هرگز جانشين
احكام دليل نمىشود. اما در جهت سلب مسئوليت از متصرف براى ارائه دليل بر مالكيت،
همچون تبصره آن قاعده عمل مىكند. پس از گذشت يك دوره زمانى معيّن كه در هر مورد،
بر اساس ميزان استفاده تعيين شده است، متصرف ديگر ملزم نيست كه براى اثبات مالكيت
خود دليل خاص، سند يا شاهد ارائه كند. تنها كافى است كه تصرف در اين شىء را به يكى
از راههاى اثبات مالكيت ثابت نمايد. اين قضيه در دعاوى مختلف، كاربردهاى گوناگونى
داشته است. بنابراين، حَزاقا قاعدهاى فنى و مبتنى بر اين فرض است كه در خلال مدت
زمان معيّنى، مالك شىء يا زمين كه درمىيابد از اموال وى بهرهبردارى غيرقانونى
شده است، بايد اقدامات قانونى مناسبى را براى احقاق حق خود انجام دهد و اگر مالك در
اين مدت اين كار را انجام نداد، از آن پس متصرف ملزم نيست كه تا ابد، سند خود را
حفظ كند.
مسئوليت فرد در قبال خسارتى كه شخصاً وارد مىسازد با خسارتى كه از اموال او ناشى
مىشود كاملاً متفاوت است. در اين گونه موارد، قاعده آدام موعاد لِعُولام(16) (آدمى
هميشه از قبل هشدار گرفته است؛ يعنى فقدان قصد، رفع مسئوليت نمىكند ) اعمال
مىشود. هيچ كس نمىتواند از زير بار مسئوليت اعمالش شانه خالى كند؛ چه عمل ارتكابى
با سوءنيت همراه باشد، و چه از روى غفلت يا بر اثر بىتوجهى به حقوق ديگران انجام
گرفته باشد. تنها دليلى كه مىتواند او را از اين مسئوليت برهاند، دليل اُنِس(17)
(اكراه) است كه براساس آن، خوانده دعوا بايد اثبات كند كه او در انجام دادن چنين
عملى مجبور بوده است؛ خواه عامل اجبار، درونى و خارج از كنترل او باشد، و خواه اين
كار به دليل فقدان قوه تشخيص صورت گرفته باشد (مانند دعاوى مربوط به كودك و مجنون).
در خساراتى كه بر فرد ديگرى وارد مىآيد، ميان پنج مقوله هَلاخايى معروف به
شِوِت،(18) 1 پوى، 3ريپوى،(19) 1 شت، 3بوشت،(20) صَعَر(21) و پِگام(22) (اتلاف وقت،
هزينه درمان، لطمه به شخصيت، درد، و خسارت) تمايز وجود دارد؛ تنها در بعضى از دعاوى
واردكننده خسارت موظّف است كه تمامى اين خسارات را جبران كند، ولى در بيشتر دعاوى،
جبران تنها يك يا دو مقوله اهميت دارد. كسى كه ديگرى را مجروح مىسازد، بايد براى
جبران از كارافتادگى و كاهش ارزش او در بازار كار يا در حوزه مربوط، خسارت بپردازد.
اگر بازوى كسى را قطع كند، بايد به خاطر از دست رفتن عضوى از بدن، مبلغى را، كه هر
چند گاه نيز تغيير مىكند، به او بپردازد. به همين ترتيب، كسى كه باعث از بين رفتن
زيبايى صورت زن مىگردد، بايد به خاطر كاستن از ارزش وى، خسارت بپردازد؛ اگرچه به
توانايى زن براى انجام كار آسيبى وارد نشده باشد. دسته ديگرى از تاوانها، تاوان
درد ناشى از جراحت است. البته در مواردى، تنها پرداخت همين نوع تاوان لازم است؛ چون
كه تنها اثر ضرب و جرح، درد است. شِوِت تاوان دوران نقاهت فرد آسيب ديده است كه طى
آن، او به ناچار در سركارش حاضر نمىشود و ريپوى تاوان هزينه مالى درمان است. اگر
بر اثر خسارتى، به شخصيت صدمهديده لطمه وارد شود، بايد غرامت جداگانهاى پرداخت كه
با توجه به زمان، مكان و جز آن، پرداخت آن، معيارهاى گوناگونى دارد.
تمام اين پرداختها، مانند بيشتر جبران خسارتهايى كه جزء مسئوليتهاى مدنى به شمار
آمدهاند، از لزوم جبران خسارت شخص زيانديده حكايت مىكنند. در تورات نيز دينِه
قِناسُوت(23)مطرح است كه مطابق آن، هر كسى كه موجب صدمهاى مىشود، علاوه بر جبران
خسارت وارد شده، بايد جزاى نقدى نيز بپردازد. هَلاخاى تلمودى بيان مىكند كه در هر
مورد كه تورات به پرداخت خسارت حكم كرده است اما مقدار پرداختى، خسارت واقعى را
جبران نمىكند، بايد آن را جزاى نقدى به حساب آورد؛ حتى اگر كمتر از هزينه واقعى
خسارت باشد. مجازاتهاى نقدى آن دسته از احكام شرعى تورات است كه دزد را موظف
مىكند تا دو برابر مبلغ دزدى به زيانديده بپردازد، يا او را به پرداخت چهار يا
پنج برابر قيمت گاو يا گوسفند ملزم مىكند. ميان قوانين مربوط به جزاى نقدى
تفاوتهايى وجود دارد. از آن جا كه تمام دعاوى پولى براى اجراى عدالت و براى تنظيم
زندگى عادى مهم هستند، هر دادگاه صالحى مىتواند به آنها رسيدگى كند؛ در حالى كه
براى رسيدگى به مسئله جزاى نقدى، قضاتى با صلاحيت و اختيارات ويژه لازم است. از
اوايل قرون ميانه كه نصب خاص لغو گرديد، قوانين مربوط به جزاى نقدى تنها در دعاوى
استثنايى اعمال مىشد.
قلمرو ديگر حقوق مدنى مربوط به مسئوليت درباره موضوعى است كه در اصطلاح تلمود از آن
به احكام شومْريم (امانتداران) ياد مىشود، كه مسئوليت فرد را در قبال اموال
ديگران كه نزد او به امانت گذاشته شده است، بيان مىكند. شومِرها به چهار نوع تقسيم
مىشوند و تلمود تمامى اين انواع چهارگانه را شرح داده است: شومِرحينام(24)
(امانتدار مجانى) كه داراى مسئوليت كمترى است؛ و شومِر ساخار(25) (امانتدار
مزدبگير)، سوخر(26) (مستأجر) و شُوئِل(27) (قرض گيرنده) كه مسئوليتشان سنگينتر
است. از آنجا كه متن كتاب مقدس هميشه روشن نبوده است، تلمود مسئوليت دقيق هر يك را
مشخص كرده است. براى نمونه، كتاب مقدس درباره مستأجر تنها به اشارهاى غامض و مبهم
اكتفا كرده است: «اگر آن كرايه شد، به او اجرت نبايد داد.» (سفر خروج 22:15) تلمود
از زمان و مكان اعمال احكام شومِرها در زندگى روزمره نيز بهطور مفصل بحث كرده است؛
چرا كه تمايز نظرى هميشه روشن نيست و گاهى تعيين وضعيت امانتدار و ميزان مسئوليت
او دشوار است. از باب نمونه، درباره فردى كه اشياء گمشدهاى را پيدا مىكند
اختلافنظر كاملاً بارزى وجود دارد: آيا مسئوليت اين شخص مانند مسئوليت امانتدارِ
مجانى است يا مانند نگهدارنده مزدبگير؟
در تورات، احكام شومرها با احكام مربوط به قسمها پيوند خورده است؛ [مثلاً] در
قضايايى كه امانتدار، چيزى را گم مىكند و حتى از پذيرش اين كه آن چيز براى
نگهدارى در اختيار او گذاشته شده است سر باز مىزند، يا تفسير ديگرى از مسئوليتش
بيان مىكند، يا ادعا مىكند كه شىء به گونهاى كه مسئوليت را از وى سلب مىكند،
از او گرفته شده است (مثلاً ادعاى راهزنى كند، كه بيشتر مسئوليتها را از بين
مىبرد)، و يا اين كه طرفين بر روى قيمت شىء مفقود شده اختلاف نظر پيدا كنند.
دعواهايى نيز وجود دارد كه از آنها مىتوان با اداى شهادت شهود يا ارائه دلايل
كتبى، به حقيقت قضايى دست يافت. اما در بسيارى از دعاوى، با دو ادعاى متعارض مواجه
هستيم كه نمىتوان آن را كاملاً ارزيابى كرد و همين امر موجب مىشود كه قانون،
خوانده را به انجام سوگند، مبنى بر اين كه «او به دسترنج همسايهاش دست درازى نكرده
است»، ملزم سازد. پس از سوگند خوردن، متهم تبرئه مىشود. اين سوگندها يك شرط دارد و
آن اينكه تنها در جايى انجام سوگند لازم است، كه تنها يك شاهد بر مجرميت متهم
شهادت دهد (تورات بر شهادت دو شاهد تأكيد دارد)، يا زمانى كه خوانده بخشى از ادعا
را بپذيرد؛ يعنى اصل دعوا را مىپذيرد ولى به جزئيات آن معترض است. انجام چنين
سوگندى، كه بعدها براى تمايز ميان آن و سوگندهايى كه حكيمان وضع كرده بودند، به
«سوگند تورات» شهرت يافت، با تشريفات خاص همراه بود؛ متهم در حالى كه شىء مقدسى را
در دست داشت، سوگند ياد مىكرد.
در عصر تلمودى، نوع ديگرى از سوگند به نام شِووعَتْ هِسِت(28) (سوگند معافيت)،
منسوب به اِمورا راو نحمان به سوگندهاى دعاوى مالى اضافه شد كه خوانده، حتى اگر هيچ
يك از جزئيات اتهام را نمىپذيرفت، آن سوگند را به جا مىآورد. ظاهراً چنين سوگندى
با هدف تنظيم روابط اجتماعى موجود، پس از آن كه مردم براى پرهيز از سوگند به انكار
اتهامات روى آوردند، وضع شده بود. شايان ذكر است كه تأكيد بر مسئوليت سنگينى كه در
انتظار بود و ترس از سوگند دروغخوردن حتى از روى اشتباه، پرهيز از انجام تمامى
سوگندها، و ترجيح اظهارات بدون سوگند را شدت بخشيد.
هَلاخاهاى مربوط به اشياء گم شده با احكام شومِرها پيوند خورده است. تورات يابنده
را ملزم كرده است كه آن شىء را به صاحبش بازگرداند و علاوه بر منع از تصاحب آن
شىء، بىتفاوتى نسبت به آن را نيز جايز ندانسته است. در مواردى كه يابنده با شىء
يا صاحب آن آشنا باشد، اجراى اين حكم آسان است؛ اما در بسيارى موارد، اين امر موجب
بروز مشكلاتى مىشود و بعضاً غيرقابلاجراست. هَلاخا تلاش دارد تا اشياء
قابلشناسايى، كه بايد به صاحبش بر گردد، و اشياء غيرقابلشناسايى را تعريف كند.
براى نمونه، پول، با آنكه ممكن است كاملاً نشانهدار و مشخص باشد، از اشياء گمشده
قابلبازگشت به شمار نمىآيد؛ چون عرف رايج درباره پول، دست به دستشدن بين افراد
است و هر كسى ممكن است ثابت كند كه فلان اسكناس يا سكه، زمانى در تصرف او بوده است،
اما معمولاً قادر نيست دليلى بر اين كه او آخرين مالك آن بوده است، ارائه كند. كليد
حل بسيارى از اين هَلاخاها مفهوم كلى يِئوش(29) است. يعنى با گذشت مدت زمانى معيّن
كه احتمال پيدا شدن شىء گم شده كم شود، رابطه رسمى مالكيت قطع مىشود و از آن پس،
آن شىء هِفْقِر(30) (بىمدعى - مجهول المالك) به شمار مىآيد و يابنده مىتواند آن
را مالك شود.
مسئله يِئُوش بِعاليم(31) (يأس مالكان) درجايى كه احكام دزدى و راهزنى مطرح است،
مؤثر خواهد بود. با آن كه از نظر دينى، دزدى حرام است، در شريعت يهودى از آن به
عنوان جرمى مدنى ياد مىشود، نه عملى كيفرى كه مستلزم مجازات بدنى باشد. دزد ملزم
است مال دزدى را برگرداند و در موارد معيّنى، جزاى نقدى (معادل دو برابر قيمت كالاى
مسروقه يا بيشتر) نيز به مالك بپردازد، اما هيچگونه مجازات ديگرى را متحمل نخواهد
شد. مطالعه در ماهيت مال دزدى، خود مستلزم گفتوگو در باره بعضى از مباحث است: مال
دزديده شده تا چه زمانى جزء اموال مالك به حساب مىآيد؟ چه زمانى به ملكيّت سارق
درمىآيد؟ چه كسى به جاى استرداد آن مال، ملزم به پرداخت قيمت آن است؟ در بحث از
اين موضوع دو نكته روشنگر وجود دارد كه در هَلاخا مطرح شدهاند. يكى از آنها درباره
يِئُوش است: پس از سپرى شدن مدت زمان معيّن، يا از زمانى كه مالك اظهاراتى (نه
حتماً رسمى) كرده باشد مبنى بر اينكه ديگر از بازگشت شىء مزبور نااميد شده است،
مال دزدى جزء اموال دزد مىشود. اگر سارق در اصل شىء دزدى تغييرى ايجاد كند كه
قابل بازگشت نباشد، يا به طرز قابل ملاحظهاى آن را دگرگون سازد (مثلاً چوبى را كه
دزديده به اثاثيه مبدل كند)، مالك اصلى از حق خود نسبت به اصل چوب محروم مىشود؛ در
عين حال كه حق دارد از دزد، غرامت دريافت كند. اين مسئله در عمل، مشكلاتى را پديد
مىآورد. مثلاً وقتى كه قيمت شىء دزديده شده افزايش مىيابد، سارق بايد كدام قيمت
را بپردازد؟ قيمت زمان دزدى يا قيمت زمان پرداخت غرامت؟ اگر سارق مال دزديده شده را
به ديگرى بفروشد چه اتفاقى مىافتد؟ آيا مالك اصلى مىتوانداز مالك جديد، شىء دزدى
را طلب كند، يا تنها مىتواند از دزد غرامت بگيرد؟
شايان يادآورى است كه هَلاخا به شيوهاى بسيار غيرعادى، ميان دزدى و راهزنى تفاوت
قائل مىشود. دزد گاهى جزاى نقدى مىپردازد، اما راهزن كه آشكارا و با به كارگيرى
زور، دست به سرقت مىزند، تنها ملزم به استرداد مال دزدى يا پرداخت قيمت برابر است.
توجيه تلمود جالب توجه است: راهزن برتر از دزد است؛ چون آشكارا دست به سرقت مىزند
و موضع او در برابر خدا و سرپيچى از فرمانهاى وى و ارتكاب راهزنى، عيان است و ترس
و شرمندگى ندارد. اما دزد با پنهان كردن خود از ديگران، نشان مىدهد كه از آنها بيش
از خدا مىترسد؛ از اينرو، او بايد جزاى نقدى نيز بپردازد.
جايى كه هَلاخاى مربوط به دزدى مطرح است، اموال و روش معامله آنها اهميت زيادى دارد
و در واقع، موضوع كليدى در بسيارى از حوزههاى حقوق مدنى شمرده مىشود. درباره
مسئله انتقال مالكيت، هميشه اين سؤال مطرح است كه دقيقاً در چه نقطهاى كالا انتقال
يافته، در تملك خريدار قرار مىگيرد؟ اين پرسش جنبههاى گوناگونى دارد: فسخ معامله
تا چه مرحلهاى مجاز است؟ و چه زمانى پايان معامله محسوب مىشود؟ اگر كالايى در حال
انتقال، آسيب ببيند، گم شود و يا ارزش آن بالا برود، چه كسى مسئول اين پيامدهاست؟
بر اساس هَلاخا، كالا از طريق يكى از چند روش معيّن براى معامله، منتقل مىشود، كه
با توجه به نوع كالا فرق دارد. حكيمان درباره اين كه آيا مطرح شدن مفهوم مِشيخا(32)
(قبض)، به عنوان يك روش اصلى در معامله اموال منقول در احكام مربوط به اموال اصالت
دارد، يا بعداً افزوده شده است تا در مقابل نقض قانون از سوى فروشنده از خريدار
حمايت كند، اختلافنظر دارند. (فروشنده مىتوانست ادعاكند كه شىء موردمعامله پس
ازفروش،سوخته يا آسيبديده است؛ حتى اگر چنين خسارتى قبل ازمعامله اتفاق مىافتاد.)
در هر حال، انتقال كالاها درعمل با گرفتن و كشيدن يا حركتدادن، صورت مىگرفت و اين
ضابطه در امور غيرعينى نيز جارى بود. به همين خاطر، در قوانين خريد و فروش تعيين
شده است كه اگر يكى از طرفين، يكى از كالاها را «قبض» كند، معامله منعقد مىشود.
هَلاخا مفهوم كلى قينيان اَگَوْ سودار(33) را ايجاد كرده است تا ايفاى تعهدات را
تضمين كند. طرف قرارداد عمل نمادينِ قبض كالايى مانند برداشتن سودار (سرپوش) را
انجام مىدهد و آن را از قبض ديگرى بيرون مىكشد. اين عمل بيانگر انعقاد قانونى
قرارداد است و زان پس، نمىتوان آن را فسخ كرد. اين عمل كسب مالكيت در حوزههاى
زيادى از هَلاخا تأسيس شد تا به اعمال شرعى مختلف، نظير گنجاندن ضمانت در عقد
ازدواج، انتقال اموال از طريق هبه، توافق طرفين براى ارجاع به داورى، و مانند آن،
اعتبار بخشد.
تلمود در كنار تبيين اين مسائل، به مسئله نظام پولى دو فلزى(34) (طلا و نقره) نيز
مىپردازد. آيا مبناى نظام پولى، نقره است يا طلا؟ آيا نقره پول رايج اصلى و طلا
«كالا» است يا به عكس؟ حكيمان تلمودى هرگز به اتفاق نظر كامل در اين مسئله دست
نيافتند.
احكام مربوط به خريد و فروش به پرسشهايى درباره تجارت منصفانه و اشتباه قابل گذشت
در سود ناخالص نيز مىپردازد. معمولاً فرض بر اين است كه در صد اين سود بايد يك ششم
ارزش كالاها باشد؛ اگرچه اين مطلب اجماعى نيست. اگر يكى از طرفين در نرخ گذارى، به
خطا، كمتر از اين مقرّر مىكرد فرض بر اين بود كه او از حق خود دست كشيده است. در
عين حال، اگر درصد خطا بالاتر مىبود معامله باطل مىشد. همين درصد براى كسب سودى
منصفانه براى تاجرانى كه در كار عمده فروشى مواد غذايى بودند نيز در نظر گرفته شده
است؛ سود بالاتر از اين مقدار، گرانفروشى تلقى و از اينرو، عملى غيراخلاقى و حتى
از نظر قانونى قابل مجازات دانسته مىشد. در مجموع، حقوق تجارت داراى جايگاهى
دوگانه است؛ زيرا ممكن است كه بعضى اعمال از نظر رسمى قانونى باشند ولى از لحاظ
اخلاقى عملى ناپسند تلقى شوند. [مثلاً] از لحاظ قانونى، مردى كه در قبال كالاها
پولى پرداخت يا دريافت مىكند، پيش از انعقاد قرارداد، هر زمان كه خواست مىتواند
نظرش را تغيير دهد؛ اما با اين كار متقلب خوانده مىشود و حتى درباره او مىتوان
گفت: «آن خدايى كه قوم لوط را مجازات كرد، كسى را كه بر گفتار خويش ثابت نباشد عقاب
مىكند.»
در احكام بيع از تفسير موافقتنامهها و قراردادها نيز بحث مىشود. تغيير
گريزناپذير اين قوانين با ملاحظه شرايط زمان و مكان، امرى پذيرفته شده است. با وجود
اين، تلاشهايى براى بيان تعريفهاى جامع از مشكلات گوناگون انجام گرفته است. براى
نمونه [مى توان اين سؤالات رامطرح كرد]: اجاره يافروش مسكن مستلزم چه چيزى است؟
فروشنده به عنوان يك طرف معامله چه چيزى را انتقال مىدهد؟ فروش زمين شامل چه
چيزهايى است؟
در احكام كار كه درباره كارگران تماموقت و پارهوقت، صنعتگران و مقاطعهكاران،
مستأجران و موجران است، شرايط متغير نيز عوامل مهمى هستند. با آن كه در اين موارد،
حقوق سرزمينى ملاك است، احكام مفصلى نيز در قالب رهنمودهاى عام بيان شده است تا در
جايى كه مقررات كاملاً مدونى وجود ندارد، يا حقوق محلى به اندازه كافى روشن نيست،
به آنها عمل شود. چند نكته اساسى در حقوق كار وجود دارد كه يكى از مهمترين آنها حق
كارگر در رها كردن كار است. اين مسئله گرچه ريشه كلامى دارد، در اين حوزه نيز به
كار گرفته شده است. تورات مىگويد: «بنىاسرائيل غلام من هستند.» (لاويان 25:55) از
اين آيه چنين نتيجهگيرى مىشود كه بنىاسرائيل نمىتوانند «غلام غلامان» باشند؛ پس
يك كارگر حق دارد هر زمانى كه خواست دست از كار بكشد و كار فرما نمىتواند او را به
پايان رساندن وظيفهاش مجبور سازد. با وجود اين، تعادل جالبى را ميان اين مفهوم و
مفهوم كلى عدالت مىيابيم؛ از يك سو كارگر مىتواند از اجراى وظيفهاى كه به او
محول شده است سرباز زند و از سوى ديگر، كارفرما حق دارد كه از او به خاطر واردآوردن
خسارت شكايت كند. اين حق شكايت دوجانبه است؛ كارفرمايى كه كارگرى را به كار دعوت
مىكند اما او را به كار نمىگيرد نيز بايد خسارت بپردازد. اين مجموعه احكام كه هم
به كارگر حق مىدهد كه دست به اعتصاب بزند و هم در عين حال، به نحو مؤثرى مانع از
سوءاستفاده از اين حق مىشود، وضعيتى را پديد مىآورد كه در آن، كارگر و كارفرما
موظف هستند هر زمانى كه شرايط كاركردن يا وضعيت دستمزدها تغيير كرد، با هم مصالحه
كنند. از اين رو، احتمال وقوع اعتصابهاى «غير مجاز» كم مىشود.
حكم ديگرى هم درباره كار وجود دارد كه آن نيز مبتنى بر مفاهيم تورات است؛ تأخير در
پرداخت دستمزد ممنوع است. كارفرما موظف است كه اندكى پس از اتمام كار، مزد كارگر را
بپردازد. علاوه بر اين، اين مسئله از جمله موارد استثنايى و نادرى دانسته شده است
كه در صورت ترديد در پرداخت مزد، مدعى (در اين جا، كارگر) سوگند ياد مىكند و مبلغ
ادعايى را دريافت مىكند.
قراردادهاى كوتاهمدت كار يا سفارش دادن كار به صنعتگران، معمولاً به صورت شفاهى و
بدون تعيين هر گونه شروط اضافى صورت مىگرفت و فرض بر اين بود كه «همه چيز مطابق
حقوق محلى انجام گرفته است». در اينجا، تنها با يك استثنا مواجه مىشويم؛ قضيه
حكيمى كه به پسرش توصيه كرده بود كه از پيش با كارگرانش شرط كند كه بابت غذايى كه
براى آنها تهيه مىكند از مزد آنها كم خواهد كرد. استثنابودن اين امر از آن جهت است
كه با غذا دادن در زمان هايى كه خود كارفرما تعيين كرده است، وظيفه وى در قبال
كارگران به عنوان «فرزندان ابراهيم، اسحاق و يعقوب» انجام نمىشود. اما اين يك
ديدگاه استثنايى بود و طبق هَلاخا «قانون سرزمين» در همه حال حاكم است.
در قراردادهاى بلندمدت كار نظير قراردادهاى مربوط به اجاره زمين، توافقنامه
نوشتارى، تنظيم مىشد. احكام سندها پرسشهاى هَلاخايى بىشمارى را دربرداشت. يكى از
آنها درباره اعتبار تضمين براى پرداخت جزاى نقدى در صورت عدم اجراى تعهد بود. در
قراردادهاى خاصى، جزاهاى نقدى بسيار بالايى تعيين مىشد تا باعث ايجاد فشار بر روى
طرف سرپيچىكننده شود و [بنابراين،] اين سؤال به وجود آمد كه آيا چنين سندى از لحاظ
شرعى معتبر است؟ اين مشكل به منازعه اصلى تلمودى درباره اَسْمَخْتا(35) برمى گردد،
كه به معناى ضمانت يا موافقت با پرداخت جزاى نقدى در قبال عدم اجراى قرارداد در
زمانى است كه ضامن به روشنى مىداند كه قدرت حل مشكل را ندارد. ديدگاه اكثريت در
ميان حكيمان نخستين اين بود كه اين نوع ضمانت قانونى نيست و هر كسى كه بر كنار
گذاشتن مبلغ پرداختى براى جزاى نقدى اصرار ورزد دزد شمرده مىشود. معمولاً در مورد
مطالبات پولى اغراقآميز، در اسناد به اسمختا اشاره مىشود؛ چون مردى كه چنين تعهدى
را امضا مىكند، قصد واقعى پرداخت اين مبلغ [= جزاى نقدى] را ندارد و كاملاً مطمئن
است كه هيچگاه نيازى به آن نخواهد بود. خلاصه اين كه، حكيمان بر اين عقيده بودند
كه هر نوع ضمانتى كه مسبوق به قصد حقيقى نباشد، معتبر نيست. جزاى نقدى كه به عنوان
تاوان زيان واقعى پرداخت مىشود، اسمختا نيست؛ اگرچه در اينجا نيز ديدگاههاى
متفاوتى وجود دارد. همچنين، در پرتو اسمختا ما مىتوانيم دريابيم كه چرا حكيمان
همه انواع شرط بندى را نوعى راهزنى تلقى مىكردند. چون در قمار، بازنده اعتقاد راسخ
دارد كه برنده مىشود و بنابراين، در پرداخت آن [مبلغى كه در قمار مىبازد] قصد جدى
ندارد.
مسئله شروط مندرج در قرارداد صرفاً بخشى از بافت حقوق مدنى نيست، بلكه با احكام
زناشويى (ازدواج يا طلاق كه طبق شرايط خاصى انجام گرفته باشد) و احكام ديگر نيز
رابطه دارد. علاوه بر مسئله شروط غيرقانونى (مانند جزاى نقدى بنا به عقيده بعضى از
مكاتب فكرى، يا گنجاندن شرطى در طلاقنامه كه زن را از ازدواج مجدد منع كند)، مشكل
رابطه شرايط با پيكره قرارداد نيز مطرح است. چه زمانى بطلان شرايط موجب بىاعتبارى
كل قرارداد مىشود و چه شروطى به رغم الزامآور بودن، جزء جدايىناپذير قرارداد
نيستند؟ در بعضى از قراردادها كاملاً روشن نشده است كه ملاك قابل اجرا بودن شروط چه
زمانى است. آيا منظور از قابليت اجرا زمان به اجرا درآمدن قرار داد است يا زمان
امضا شدن قرارداد؟
بحثهاى ديگر به تاريخ بعضى از اسناد و قراردادها و شيوه تصديق سند توسط شهود،
اختصاص دارند. براى نمونه، حكيمان ميان ديون شفاهى و ديونى كه با سند وامضاى شهود
تنظيم شده باشند، تفاوت قائل شدهاند. ديون نوع اخير، تعهدى عام ايجاد مىكنند؛ چون
در بيشتر اينگونه اسناد، اَحْرايُوت نِخاسيم(36) (مسئوليت در قبال اموال، يعنى در
گرو دين بودن تمام اموال قرض گيرنده) نيز وجود دارد؛ پس قرضدهنده در صورتى كه طلب
او پرداخت نشده باشد، مجاز است كه مبلغى برابر با مبلغ دين، از اموال و دارايىهاى
مديون برداشت كند. در اين گونه موارد، در گرو بودن اموال از زمان تنظيم سند اعتبار
خواهد داشت و اگر مديون اموالش را پس از آن بفروشد، داين مجاز است كه طلب خود را با
توسل به زور از خريدار دريافت كند (يا به اصطلاح تلمود، ليطْرُف(37) يعنى شكار
كند). و درمقابل، خريدار نيز مىتواند از فروشنده غرامت بخواهد. تمامى اين شروط
درباره قراردادهاى كتبىاى كه به امضاى شهود رسيدهاند اعمال مىشوند؛ اما
توافقهاى شفاهى يا اسناد دستنوشتهاى كه امضاى شهود در آنها نباشد (مانند
دستنوشته مديون)، با آن كه براى خود مديون الزامآور هستند، اسناد عمومى محسوب
نمىشوند و نمىتوان بر اساس آنها خريدار را به استرداد اموال واداشت.
از آنجا كه هر فردى در طول زندگىاش، برخى تعهدات را به عهده مىگيرد - عقد ازدواج
يك نمونه از اين تعهدات است - هميشه پرسشهايى درباره اينكه چگونه بايد اموال
باقىمانده را تقسيم كرد مطرح است. مواردى نيز پيش مىآيد كه در آنها دو سند
دستنوشته متعارض در يك تاريخ نوشته شدهاند. در اورشليم، رويّه اين بود كه ساعت
نوشتن سند را نيز ثبت مىكردند؛ اما اين كار در جاهاى ديگر معمول نبود و در نتيجه،
پيچيدگىهايى را به دنبال داشت. حكيمان از مشكل «اسناد متقدم» كه تاريخ واقعى سند
مربوط به زمانى پس از تاريخ مذكور در آن بود نيز بحث كردند، كه هدف از آن، هميشه
اين بود كه تبانى ميان طرفين قرارداد عليه خريداران آينده را بىاثر سازد. «اسناد
متأخر» به رغم بىدقتىها، مورد قبول بودند. دو نوع سند اصلى وجود داشت: اسناد ساده
[يا عادى] كه در آنها، امضاى شهود به متن نوشته افزوده مىشد و براى آن دو شاهد
كفايت مىكرد، و ديگرى نوع خاصى از سند بود كه چون در چند برگ و به روشى خاص تنظيم
مىشد و هر برگ آن به امضاى يكى از شاهدان مىرسيد، مطمئنتر بود. هَلاخاى مربوط به
اسناد شرعى، پردامنه و پيچيده بوده، با بحثهايى درباره مورد اعتماد بودن شهود، يا
احتمال جعل و مانند آن همراه است. گائونها آثار متعددى را در شرح فراگير اين نوع
قانونگذارى تلمودى تأليف كردهاند.
احكام ارث نيز در قانون حقوق مدنى آمده است. در اينجا نيز بايد احكام اصلى را در
تورات، و شرح آن را در تلمود جستوجو كرد. اساساً، حكيمان تلمودى معتقد بودند كه
مرد نبايد درباره توزيع اموالش پس از مرگ، به دلخواه خود تصميم بگيرد و شريعت هميشه
بر خواستهاى فرد فوت شده حاكم است. مالك مىتواند براى فرار از احكام ارث اموالش
را در زمان حيات خود [به ديگرى] انتقال دهد. دستور عملهاى شرعى ويژهاى براى
تسهيل اين امر وجود دارد. حكيمان انتقال اموال از يك پسر به پسر ديگر را، حتى در
زمان حيات مالك و با فرض انتقال از پسر بدكردار به پسر وظيفهشناس، نيز نادرست
مىدانند. قوانين اصلى ارث، دعواى پيش از وفات را به وارثان فرد فوت شده منتقل
كردهاند؛ در عين حال، پسران و فرزندان آنها بر دختران متوفّا مقدم هستند. (دخترِ
پسر متوفّا نيز بر دختر متوفّا مقدم است.) اگر متوفّا فرزندى نداشت، ميراث او به
پدر يا جد وى مىرسد. قاعده اين است كه «پدر فرد فوت شده بر تمام برادران متوفا
مقدم است». بر اين اساس، اگر برادر يا عمو و نبود، در سوابق خانواده تحقيق مىشود
تا مردى را كه به لحاظ پسرانش زنده است، بيابند؛ اما در عمل، تعيين اين فرد چندان
ساده نبود؛ چنان كه كتوبا تعهدات خاصى را نسبت به زن و فرزندان وى تعيين كرده بود.
حقوق مدنى به مراتب مفصلتر و جامعتر از آن است كه اين تحقيق كوتاه بتواند آن را
شرح دهد و بحثهاى آن، در فضاى عمومى تلمود، مجموعهاى از راهحلها براى مشكلات
عملى، به همراه شرحها و تخمينهاست.
...................) Anotates (.................
1) tonomam ienid .
2) dnal eht fo motsuC" eht .
3) rekfeh nid teb rekfeH .
4) nerek .
5) mat .
6) daum .
7) nehs .
8) leger .
9) rob .
10) hse .
11) nikizen-eb amarg .
12) iemrag-ed anid .
13) rakin one-ehs kezen .
14) kefas-eb latuim-ah nomam .
15) hakazah .
16) 1malo-el daum mada .
17) sseno .
18) tevehs .
19) iupir .
20) tehsob .
21) ra'azt .
22) magep .
23) tosanek ienid .
24) manih remohs .
25) rahkas remohs .
26) rehkos .
27) leohs .
28) teseh ta'uvehs .
29) hsu'ey .
30) rekfeh .
31) mila'eb hsu'ey .
32) hahkihsem .
33) 2radus vaga naynik .
34) msilatem-ib .
35) athkamsa .
36) misahken tuyarha .
37) fortil .