20
حقوق كيفرى
از نظر تلمود، بين حقوق كيفرى و مدنى هيچ تفاوت بنيادينى وجود ندارد؛ درست
همانگونه كه ميان ارتكاب جرم توسط فردى بر ضد ديگرى، و گناه دينى «ميان انسان و
خدا» تمايز آشكارى وجود ندارد. اين كتاب تمام حوزههاى فعاليت شرعى را تنها، وجوه
گوناگون يك مجموعه فراگير آموزش مىبيند. درعين حال، تفاوتهايى چند ميان احكام
مربوط به امور مالى واحكام جرايم جزايى ومجازات جسمانى مقرر شده است. درعمل، نگرش
به سرشت فراگير نظام حقوقى به عنوان يك كل، تقريباً تنها درباره هَلاخاهايى صادق
است كه در آنها از مجازات جسمانى بحث شده است.
اين نظام حقوقى، در بخش اعظم دوره ميشنايى و نيز در دوره تلمودى، ديگر يك واحد
فراگير نبود و حتى در سراسر دوران معبد دوم نيز در تمام نسلها لازم الاجرا نبود.
اين وضعيت تا حد زيادى، در پى استقلال داخلى قوم يهود به وجود آمد كه بايد به
مرحلهاى مىرسيد كه عليه كسانى كه نسبت به شريعت موسى تعدى مىورزيدند، اقدام
شديدى به عمل آيد. خودمختارى نسبتاً زيادى كه در بسيارى از اجتماعات يهودى در سراسر
جهان وجود داشت، عموماً پس از خاتمه يافتن سِميخا (انتصاب) گسترش يافت و شريعت
يهودى ديگر نتوانست حكم فرما باشد. سِميخا تشريفاتى قديمى براى انتقال قدرت قضايى
از ربى به شاگرد است. اين زنجيره قدرت از نصب يوشع به دست موسى تا آغاز قرون وسطى،
در تمام دورهها تداوم يافت. ما دست كم يك مورد را در عصر ميشنايى سراغ داريم كه در
آن، تنها يك دانشمند منصوب مىزيست؛ حكيمى مقدس كه از قانون رومى منع سِميخا سرپيچى
كرد و زندگى خويش را صرف پنج شاگرد كرد تا ايشان سنت شرعى يهودى را ادامه دهند. اما
از آن جا كه بر اساس تورات، انتصاب فقط در فلسطين مىتوانست انجام شود و حاكمان
بيزانسى اين كشور، بيش از پيش، شيوههاى سركوب بىرحمانهاى را در پيش گرفته بودند،
اين سنت به تدريج از ميان رفت و تلاشهاى بعدى براى احياى آن نيز ناموفق از كار
درآمد. اين واقعيت را كه اين نظام قضايى فراگير، تقريباً خيلى زود نابود شد، نبايد
به معناى ترك فرمان بردارى از جانب قوم يهود تلقى كرد، بلكه آنها كوشيدند تا خودشان
را با وضعيتى وفق دهند كه در آن، موقتاً بايد از تنظيم زندگىشان مطابق با احكام
شرعى فراگير دست بكشند.
حقوق مدنى داراى سه رتبه قضايى بود كه تا حدى در عرض هم كار مىكردند. عالىترين
آنها دادگاهى متشكل از سه قاضى منصوب بود كه اختيار داشت در مورد احكام غرامت و نيز
دعاوى مالى حكم صادر كند. پايينتر از آن، دادگاهى مركب از سه قاضى غيرمنصوب
(هِدْيُوطُوت)(1) قرار داشت، كه طرفين دعوا گاهى با توافق و رضايت، هر سه آنها را
انتخاب مىكردند و گاهى هر يك از طرفين يك قاضى را انتخاب مىكرد و سپس اين دو
قاضى، عضو سوم دادگاه را برمىگزيدند. دادگاههاى افراد غيرمنصوب، گاهى هيأتهاى
داورىاى بودند كه از طرفين دعوا درخواست مىكردند كه از پيش، بر پذيرش سازشِ
پيشنهادى توافق كنند. ولى گاهى اين دادگاه آراء مستقلى صادر مىكرد و گرچه قضات
توسط اصحاب دعوا انتخاب مىشدند، آنها مجاز نبودند كه حكم نهايى را رد كنند.
وانگهى، از آن جا كه نظام شرعى يهودى بر اساس سلسله مراتب نبود، دادگاه عالى
استيناف وجود نداشت. در مواردى كه دادگاه هديوطوت، به اين دليل كه اعضاى آن به قدر
كافى با هَلاخا آشنا نبودند، در صدور حكم مرتكب خطا مىشد، دوباره همان دادگاه يا
دادگاه ديگر به مسئله رسيدگى مىكرد. اگر حكم سبب خسارت جبرانناپذيرى شده بود،
قضات مكلّف بودند كه خسارت طرف زيانديده را جبران كنند. اما در دادگاه قضات خبره
وضع به گونهاى ديگر بود؛ اينان از جبران خسارت حتى در صورت اشتباه نيز معاف بودند.
دادگاهى كه از قاضى واحد منصوب تشكيل مىشد، با دادگاه مركب از سه قاضى غيرمنصوب،
هم پايه بود و آن قاضى در مواردى اختيار داشت كه به تنهايى، حكم صادر كند. در برابر
اين اختيار، اين قاعده ضرورى - كه به خاطر مسائل اخلاقى معتبر بود و نه از لحاظ
قانونى - وجود داشت كه هيچ قاضىاى نبايد به تنهايى به قضاوت بنشيند. بنابراين، حتى
وقتى كه دَيّان(2) [= قاضى باتجربهاى در عمل، تنها داور بود، طبق رسم، بايد دو
قاضى ديگر كه حتى الامكان آنها نيز باتجربه بودند، تعيين مىشدند تا باوى به داورى
بنشيند و در اين مسئوليت سنگينِ قضايى شريك شوند. دادگاهِ متشكل از سه متخصص داراى
بيشترين اختيار بود؛ زيرا بر اساس هَلاخا، مىتوانست حتى به مجازات جسمانى، جز
اعدام، حكم كند.
دادگاهى خاص كه مركب از بيست و سه قاضى و معروف به سَنْهِدْرِه قِطَنّا(3) (سنهدرين
كوچك) بود، به جرايم مستوجب اعدام رسيدگى مىكرد. علاوه بر انتصابى بودن تمام اين
قاضيان، ضوابط دقيق ديگرى نيز بايد رعايت مىشد. از آن جا كه دستور عملهايى ثابت
خطاب به دادگاهها وجود داشت كه حتىالامكان از صدور مجازات مرگ خوددارى ورزند، رسم
بر اين بود كه هر كس را كه از رعايت رفتار منصفانه نسبت به متهم ناتوان مىيافتند،
از هيأت قاضيان اخراج مىكردند. براى نمونه، اگر اعضاى دادگاه، خود عيناً شاهد وقوع
جرم مىبودند، از رسيدگى به دعوى منع مىشدند؛ با اين فرض كه تنفر و خشم شخصى
ايشان، شرايط صدور حكم عادلانه را از آنان سلب مىكند. همچنين مردان بىفرزند و
سالخوردگان، صلاحيت خدمت در چنين دادگاهى را نداشتند؛ زيرا به گفته تلمود، «آنها كه
غم و غصه بچهدار شدن را فراموش كردهاند» ممكن است بيشتر علاقهمند به اعمال نص
دقيق شريعت باشند تا آن كه انگيزهها و عواطف متهم را مد نظر قرار دهند.
دادگاه بيست و سه نفره اختيار داشت كه در اغلب دعاوى مجازات مرگ صادر كند؛ اما برخى
از موضوعها كه پيامدهاى ملى گستردهاى داشت، خارج از حيطه صلاحيت آن دادگاه بود.
دادگاه سنهدرين كبير كه عالىترين دادگاه بود، به اين گونه مسائل رسيدگى مىكرد.
اين دادگاه از هفتاد و يك عضو تشكيل مىشد و هميشه در حجره ليشْكَتْ هَگازيت(4)
[حجره ساخته شده از سنگ تراشيده] معبد بزرگ مستقر بود. تنها اين دادگاه اختيار
داشت كه به اتهام پيامبر دروغين يا عالمى كه تخطى كرده و مردم را در عمل به گمراهى
انداخته بود رسيدگى كند. 1 هدرين كبير، 3سنهدرين كبير كسانى را كه متهم به ارتكاب
جرايم سنگين عليه كاهن اعظم و يا پادشاه بودند (و استحقاق مجازات مرگ را داشتند)
محاكمه مىكرد. 1 هدرين كبير، 3سنهدرين كبير، بر خلاف سنهدرين كوچك، صرفاً يك نهاد
قضايى نبود، بلكه دنباله 1 ت، 3بِت دين به شمار مىآمد كه مركب از هفتاد و يك عالم
بود و موسى خود، آن را بنا كرده بود. اين دادگاه عالىِ شريعت تجلى قدرت متعالى دين
بود. حق اعلان جنگ، تشخيص مشروعيت مصوبات دادگاهها و نهادهاى قضايى ديگر، و صدور
مصوبات جديدى كه براى همه قوم ضرورى بود، در اختيار آن دادگاه قرار داشت. بايد به
خاطر داشت كه حوزه صلاحيت قضايى 1 هدرين كبير، 3سنهدرين كبير محدود به مكانى خاص
نبود و تا وراى مرزهاى حكومت يهودى امتداد مىيافت. اين دادگاه قاضيان دادگاه بيست
و سه نفرى را در مراكز يهودى سراسر جهان تعيين مىكرد و حكم آن بر تمام قوم يهود
نافذ بود.
آيين دادرسى دادگاههاى يهودى، چنان كه در تلمود به تفصيل بيان شده، به طور چشمگيرى
با دادرسى به روش امروزى تفاوت دارد. دادگاههايى كه به دعاوى مدنى رسيدگى
مىكردند، هم در شيوههاى بررسى و هم در طرز برخورد با ادله، بسيار انعطافپذير
بودند؛ ولى با اين همه، يك نظام قانونى ثابت بر آنهاحاكم بود. بيشتر دانشمندان
تلمودى بر اين باور بودند كه تمام مطالبى كه در تورات از آنها سخن به ميان آمده
است، بايد با همان درجه از دقت و نكتهسنجى رعايت شوند، اما بعداً معلوم شد كه
رعايت اين قاعده در عمل، فوقالعاده سنگين است و اوقات گرانبهايى را، بدون
دستيابى به نتايج آشكار، تلف مىكند. بر اين اساس، توافق شد كه دادگاهها اختيار
دارند اموال را در صورتى كه به مصلحت عامه بدانند مصادره، و حقوق مالى را به شيوه
ملايمترى بررسى كنند. بيشتر اين ملاحظات در حيطه مجازات جسمانى آنچنان كه قانون
تعيين كرده بود به كار مىرفت؛ خواه جرايمى كه مجازاتشان شلاق بود (كه بر كسانى كه
از احكام و دستورات نهى كننده تعدى و تجاوز مىكردند تحميل مىشد) و خواه جرايمى كه
مستوجب اعدام بودند.
نخستين محدوديت در مورد احكام شهادت اعمال شد. بر اساس تورات، شهادت تنها هنگامى
معتبر است كه دو شاهد آن را ادا كنند. شهود بايد مرد و بالغ بوده، هرگز به جرايم
جزايى، از هيچ نوعى، متهم نشده باشند؛ همچنين نبايد با طرفين دعوى، قضات و همديگر
نسبت خويشاوندى داشته باشند. دادگاهها شهادت مكتوب را نمىپذيرفتند و قاعده اصلى
اين بود كه هر شاهدى بايد براى بازجويى(5)، در دسترس باشد. در دعاوى مالى و مدنى به
اسناد گوناگون استناد و گفته مىشد كه «شاهدانى كه سندى را امضا كردهاند، مانند
اين است كه شهادتشان در دادگاه پذيرفته شده باشد»؛ اما اين مسئله درباره حقوق كيفرى
صادق نبود. اين محدوديتها بيشتر نسبت به گونههاى شهادتى كه در دادگاه قابل قبول
بود اعمال مىشد، تا نسبت به خود شهود. از شاهدان، جداگانه بازجويى مىشد و اگر
تناقض مهمى در شهادتشان يا بين شهادتهاى افراد مختلف نمايان مىشد، آن شهادت
پذيرفته نبود. در مواردى، بازپرسى چنان دقيق بود كه شاهدان، تنها در صورتى
مىتوانستند در برابر آن تاب بياورند كه دقيقاً وقايع را باور داشتند و به فراموش
كردن برخى جزئيات اعتراف مىكردند.
ديگر شرط مهم، مربوط به پذيرش اقرار متهم بود. اگر مدّعىعليه در يك دعواى مدنى
اتهام را بپذيرد، ديگر به تحقيق بيشترى نياز نيست و بر اساس اين اعتراف، حكم صادر
مىشود. اساس اين روش دادرسى اين فرض نيست كه مدعىعليه حقيقت را مىگويد، بلكه اين
باور است كه هر كس حق دارد كه دارايى خود را به عنوان هديه به ديگرى ببخشد.
بنابراين، اگر وى مىگويد كه اتهام عليه او عادلانه و صواب است، وظيفه دادگاه نيست
كه اطلاعات بيشترى را جويا شود. اما در امور مربوط به حقوق جزا، وضع اين گونه نيست.
فرض اساسى در هَلاخا اين است كه انسان تنها به خودش تعلق ندارد و همان گونه كه حق
ندارد به ديگران آسيب جسمانى برساند، به خودش نيز نمىتواند گزندى وارد آورد. به
همين دليل مقرر شد كه [در امور جزايى،] اعتراف متهم اعتبار قانونى نداشته باشد و
نبايد به آن توجه شود. اين قاعده كه دليل صورى [= نظرى] خويش را دارد، براى قرنها
به عنوان سلاحى قدرتمند در مقابل تلاشهايى كه براى گرفتن اعتراف با زور يا ترغيب و
تشويق صورت مىگرفت، به دادگاهها خدمت كرد. نه تنها هيچ كس را نمىتوان واداشت كه
خود را با شهادت خويش مجرم قلمداد كند، بلكه خود اتهام نيز هيچ ارزشى ندارد ودر
دادگاه به عنوان دليل پذيرفته نمىشود.
مطالعه حوزه حقوق جزا، فهم ما را نسبت به ميل شديد براى دستيابى به حقيقت مطلقى كه
الهامبخش همه تحقيقات تلمودى است مىافزايد. نخست اين كه، دادگاهها ادلهى مبتنى
بر اوضاع و احوال را، حتى اگر هيچ راه ديگرى براى كشف واقعيت در دسترس نباشد،
نمىپذيرند. نمونهاى افراطى از اين رفتار احتياطآميز را تلمود، خود نقل مىكند و
بيان مىدارد كه اگر شاهدان، مردى را شمشير در دست مشاهده كنند كه ديگرى را تعقيب
مىكند و هر دو به ساختمانى وارد شوند، سپس تعقيبكننده تنها و با اسلحه خون آلود
خارج شود و شخص ديگر در داخل ساختمان كشته يافت شود، در اين جا فرد دنبال كننده را
نمىتوان بر اساس شهادت اين شاهدان عينى محكوم كرد. آنها فقط مىتوانند بر آنچه
واقعاً با چشمان خويش ديدهاند گواهى دهند، ولى دادگاه حدسها و نظريهها و شهادت
بر شهادت را نمىپذيرد. شهادت درباره يك جرم تنها وقتى معتبر است كه شاهد، وقوع جرم
را به چشم ديده باشد.
عامل مهم ديگر، بيان قصد و نيت متهم است. بنابر تورات، كسى را نمىتوان محكوم به
مجازات (تنبيه بدنى يا اعدام) كرد، مگر اين كه او آن كار را با نيت مجرمانه انجام
داده باشد. اما چگونه مىتوان چنين قصدى را اثبات كرد؟ قانون در بيشتر كشورها،
تصميم قبلى بزهكار را بر اساس اعمال و تمهيدات وى مسلّم مىانگارد، اما قانون يهودى
چنين روشى را براى اتخاذ نتيجه تأييد نمىكند و براثبات واقعى قصد اصرار مىورزد.
منظور از هشدار (هَتْرائا)(6) اين است كه انسانى را نمىتوان به مرگ محكوم كرد، مگر
اين كه شهود نه تنها به عمل وى، بلكه به اين مسئله نيز گواهى دهند كه به وى هشدار
داده شده است؛ يعنى درست پيش از ارتكاب جرم به او گفته شده بوده كه قانون، عملى را
كه وى در صدد انجام آن است ممنوع كرده و مجازات نقض اين قانون، مرگ است. از اين
گذشته، كافى نيست كه اخطار را بر زبان آورده باشند، بلكه بايد تأييد كنند كه متهم
به اين تذكر توجه كرد و آن را با اين گفته پذيرفت كه: «مىدانم؛ اما خودم را به
مخاطره مىافكنم.» بدون اين عناصر، اثبات قصد مجرمانه و در نتيجه، مجازات مجرم
امكانپذير نيست.
عامل ديگرى كه به سنگين شدن كفه ترازو به نفع متهم كمك مىكرد، اين رويّه دادگاهها
بود كه تا حد امكان از متهم جانبدارى مىكردند. به اين دليل، متهم تنها با اكثريت
سه نفرى (يعنى سيزده نفر در برابر ده نفر) مىتوانست بزهكار قلمداد شود، حال آن كه
براى تبرئه وى اكثريت يك نفرى كافى بود. همچنين اگر دادگاه نمىتوانست اتخاذ رأى
كند، وى تبرئه مىشد. افزون بر اين، هر كسى حق داشت كه از متهم در دادگاه دفاع كند،
اما تنها اعضاى دادگاه مىتوانستند وى را تعقيب كنند. اگر يك قاضى به نفع متهم
ابراز عقيده مىكرد، ديگر حق نداشت كه نظرش را تغيير دهد، حال آنكه عكس آن هميشه
جايز بود. مىبينيم كه به سختى مىشد موردى را يافت كه تمام مقتضيات بر اساس اين
شرايط و محدوديتها در آن جمع شده باشد. وبىجهت نيست كه گفته شده، اگر دادگاهى
يكباردر طى هفت سال، حكم مرگ صادر مىكرد، «دادگاه خونريز» ناميده مىشد.
اين محدوديتهاى سخت، دانشمندان را بر آن داشت كه بپرسند اگر اعمال مجازات شديد، تا
اين حد براى دادگاه سخت باشد، چگونه بايد از هرج و مرج در كشور پيشگيرى كرد. با
توجه به اين احتياط بيش از حد، حكومت چگونه مىتواند مانع از سوءاستفاده مجرمان
گوناگون شود؟ اين مسئله همزمان با دوره معبد دوم مورد بحث قرار گرفت و دو راهحل
عملى براى آن يافت شد. يك راه مبتنى بر [افزايش] اختيارات حكومت بود. بر اساس
هَلاخا، پادشاه مىتوانست دادگاههاى ويژهاى براى خود تأسيس كند. وظيفه اصلى اين
دادگاهها حفظ نظم عمومى بود و محدوديتهاى گوناگون شهادت كه هدايتكننده عملكرد
دادگاههاى عادى بود، آنها را مقيد نمىكرد. از آن جا كه به اين دادگاهها اختيارات
بيشترى اعطا شده بود، آنها بايد تضمين مىكردند كه عليه شهروندان، اعمال جزايى
انجام ندهند و در صورت انجام چنين كارى، به شيوهاى مناسب مجازات شوند. اما روش
ديگرى نيز وجود داشت كه مبتنى بر اين واقعيت بود كه دادگاههاى يهودى، دادگاه
قانونى به معناى خاص كلمه نيستند. بِت دين نهادى بود كه تا اندازهاى، اداره عادى
امور كشور يا شهر يا ناحيهاى را كه در حيطه صلاحيت قضايىاش قرار داشت، تضمين
مىكرد. بنابراين، خود اين دادگاهها هنگامى كه متقاعد مىشدند كه نظم عمومى، شريعت
دينى و اخلاقيات مورد تعرض واقع شدهاند، اقداماتى انجام مىدادند. هنگامى كه
بِتدين به عنوان يك نهاد اجرايى و نه يك دادگاه قانونى، تشكيل مىشد از اختيارات
فوقالعاده وسيعى برخوردار بود. اين نهاد نه تنها اختيار داشت كه جريمههاى مالى
گوناگونى را دريافت كند، بلكه (با اينكه مجازات حبس در شريعت اصلى موسى وجود
ندارد) اجازه داشت كه مجازاتهاى سنگينِ حبس، و حتى حبس ابد و يا شلاق، را هر
اندازه كه مناسب بداند اعمال كند. مجازات حبس ابد يا شلاق، كه به مَكُوت مَردوت(7)
(مجازات طغيان) معروف بود، در مورد كسانى اجرا مىشد كه از تورات نافرمانى يا تخلف
مىكردند. اين دادگاه همچنين اختيار داشت كه سنگينترين مجازات يعنى مجازات مرگ را
اعمال كند. بدين سان، بِت دين مسائل را تنها با توجه به جرم متهم بر اساس قانون،
مورد توجه قرار نمىداد، بلكه گاهى اين را نيز در نظر مىگرفت كه آيا اصلِ «و تو
بايد شر را از ميانت يا بر كنى» بايد در مورد او اعمال شود يا نه؟ بر اساس اين
اختيارات، دادگاهها گاهى احكام شديدى (نه مطابق با الفاظ تورات و نه خارج از
موازين تورات) صادر مىكردند. اين احكام نه توسط قانون كلى شريعت، بلكه بر اساس
ضرورت تعيين مىشد. اين اختيارات در زمان سنهدرين، و پس از آن (ظاهراً تا قرن
چهاردهم، در اسپانيا) اعمال مىشدند. اين دادگاه همچنين مىتوانست از سلاح
حِرِم(8) (طرد) كه درجات مختلفى داشت (از نوعى «نيدوى»(9) كه نسبتاً خفيف بود تا
«نيدوى» ديگرى كه طرد كامل را در برداشت) و تا زمان هاى اخير به كار مىرفت،
استفاده كند.
اين دادگاه قانون، چنان كه در تلمود توصيف شده، آيين دادرسى خاص خود را نيز داشت.
اعضاى دادگاه بيست و سه نفره بِت دين به صورت نيمدايره مىنشستند تا بتوانند
همديگر را ببينند. در هر يك از دو سر اين نيمدايره، يكى از دو منشى دادگاه
مىايستاد و اظهارات قاضيان را ثبت مىكرد. سهرديف ازدانشمندان، روبهروى هيأت
قضات مىنشستند. اين رديفها بر حسب معيار دانش افراد مرتب مىشد و در هنگام نياز
به يك قاضى يا تكميل اعضاى مورد نياز، شخصى از رديف جلو برگزيده مىشد. در مواردى
خاص، اين دانشمندان مجاز بودند كه در گفتوگوها شركت، و عقيده خود را بيان كنند؛
گرچه بنابر قاعده، آراء آنها در شمارش نهايى به حساب نمىآمد. در تمام دادگاهها
بازجويى از گواهان در حضور حاضران و طرفين دعوا انجام مىشد، اما در طول مشورت
قاضيان، عامه مردم، گواهان و طرفين دعوا، ظاهراً از ورود به دادگاه منع مىشدند. به
شاگردانى كه در اين مذاكرات حضور داشتند، مانند مواردى كه جلسات در آموزشگاهها
منعقد مىگرديد، اخطار داده مىشد كه نبايد هيچ يك از شنيدههاى خود را افشا كنند.
حتى دردعاوى مدنى نظرات مختلف قضات منتشر نمىشد. احكامِ به اتفاق آراء نيز به
گونهاى متفاوت از آراء اكثريت بيان مىشد. اقدامات تنبيهى شديدى عليه كسانى كه
اسرار جلسات غيرعلنى را فاش مىكردند اعمال مىشد. در تلمود نقل شده است كه در يك
مورد، فردى كه آنچه را بيست و دو سال پيش در آموزشگاه، اتفاق افتاده بود، فاش كرد،
براى هميشه از آن اخراج شد.
طرفين دعوا در دادگاههاى دينى يهودى براى دفاع از ادعاى خويش وكيل نمىگرفتند و
مفهوم مشورت حقوقى كه در آن زمان در حقوق يونانى و رومى وجود داشت، منفى تلقى
مىشد؛ زيرا عقيده بر اين بود كه وكلا با بيان نظر مشورتى نادرست به موكلانشان،
حقيقت را وارونه مىكنند. گاهى به ندرت، مدعىعليه اجازه مىيافت كه فردى را
برگزيند تا از وى در دادگاه دفاع كند و گاهى قيّم به نفع يتيم دفاع مىكرد. اما در
دعاوى جزايى، هيچ نمايندهاى حق نداشت كه وكالت يك طرف را بر عهده بگيرد. ادعاى
تعقيب توسط شاهدان، جرم محسوب مىشد. شهود مجاز نبودند كه به نفع يا ضرر متهم سخن
بگويند، بلكه صرفاً حق داشتند كه مشاهدات خود را بيان كنند. شهود شهادت مىدادند و
اعضاى دادگاه از ايشان بازجويى مىكردند و پس از آن، قاضيان ارزش و اعتبار شهادت و
جنبههاى قانونى دعوى را مىسنجيدند. ايشان سپس تقسيم مىشدند و بر اساس ديدگاههاى
شخصى خود درباره دعوى، براى محكوميت يا تبرئه متهم، بحث و استدلال مىكردند. به
ويژه در رسيدگىهاى جزايى، قاضيان موظف بودند كه در پى يافتن دليل به نفع متهم
باشند و هر دليل معتبرى را كه به نفع وى باشد، بپذيرند.
حتى اگر مجازاتهاى ويژهاى را كه جزء ضرورى شريعت موسى نبودند ناديده بگيريم، باز
قوانين كيفرى و احتمالات اقدام كيفرى بسيار گسترده بود. متهمانى كه دادگاه هنوز
درباره آنها اتخاذ رأى نكرده بود و از اينرو مجبور بودند كه در انتظار صدور حكم
بمانند، براى مدت معيّنى بازداشت مىشدند. به دادگاهها، نه تنها در صورت اشتباه
قضايى، بلكه در صورت عينوى دين(10) (تأخير در حكم)، يعنى رها كردن متهم در
بلاتكليفى در خصوص فرجامش، اخطار داده مىشد. به تأكيد، از قضات خواسته مىشد كه
صدور حكم را تسريع كنند؛ به ويژه وقتى كه اين امكان وجود داشت كه حكم، مجازات مرگ
باشد. افزون بر اين، كسى كه باعث صدمه بدنى شديدى به ديگرى مىگرديد بازداشت مىشد
تا مشخص شود كه آيا صدمه منجر به قتل مىشود، تا مجرم متهم به قتل عمد شود، يا نه.
رايجترين مجازات، تازيانه بود. تورات تعداد معيّنى تازيانه (سى و نه ضربه) براى
مجازات كسى كه عمداً احكام نهى (تو نبايد..) را نقض كند تعيين كرده است. جرايم مالى
(مثل سرقت، راهزنى و...) يا «جرايمى كه دربردارنده هيچ فعلى نيستند»، يعنى مشتمل بر
هيچ عمل جسمانى نمىباشند، از اين قاعده مستثنا هستند. اينها نه تنها اعمالى را كه
تنها در انديشه، انجام مىشوند (مثل كينه، كه گرچه جرم بزرگى است، متعلق حكم قرار
نمىگيرد)، بلكه كلمات را نيز شامل مىشوند. جرايم سنگينتر، مجازات شديدترى
داشتند. مأموران دادگاه تازيانهها را با نظارت پزشكان مىزدند و اين پزشكان مشخص
مىكردند كه آيا مجرم مىتواند مجازات را تاب بياورد يا نه. مجازات نافرمانى به
اختيار دادگاه واگذار شده بود؛ گاهى براى جرايم گوناگونى كه در تورات نيامده، يا
براى مجبور كردن شخصى به اجراى حكم دادگاه، مجازات شلاق اعمال مىشد. نمونه بارز آن
در باره مردى است كه بر خلاف دستور صريح بِت دين، از طلاق دادن همسرش خوددارى كرد.
كيپا(11) (حبس ابد) بر تكرار كنندگان جرم و بر متهمانى كه مىكوشيدند تا از خلأ
قوانين متعارف شهادت بهره ببرند، تحميل مىشد. براى نمونه، اگر دادگاه متقاعد مىشد
كه كسى آگاهانه مرتكب قتل عمدى شده، اما به قدر كافى پيامدهاى احتمالى اين كار به
وى گوشزد نشده است، وى را به حبس ابد محكوم مىكرد.
تورات مجازات خاصى را بر رُصِئَح بيشگاگا(12) (قاتل سهوى) اعمال كرده است. تعريف
قانونى شگاگا در اين خصوص، عبارت از بىمبالاتى و فقدان احتياط، بدون داشتن سوء نيت
است. در اين صورت، متهم به يكى از شهرهاى پناهگاه، كه به همين منظور معين شده
بودند، تبعيد مىشد. او تنها پس از مرگ كاهن اعظم، مىتوانست به وطنش برگردد.
اگر مجازات جرم مرگ بود، مجازات بسته به شدت جرم، به چهار صورت مختلف اجرا مىشد.
شديدترين نوع آن، يعنى سنگسار، درباره مرتكبان جرايم بتپرستى، حرمت شكنى روز
شَبّات و جرمهاى شديدتر از زناى با محارم، از جمله زناى به عنف با دخترى كه نامزد
داشت، اعمال مىشد. شهودى كه عليه شخص محكوم شهادت داده بودند، حكم را اجرا
مىكردند. محكوم عليه را از جايى بلند به پايين پرتاب مىكردند و سپس سنگ بزرگى را
بر روى او مىانداختند. با اين همه، دادگاه به ندرت، دليل كامل مجرميت را در
مىيافت. نقض قوانين راجع به نهى زناى با محارمِ با شدت كمتر، مجازاتش زنده سوزانده
شدن بر دار مرگ بود و اعدام زانيان همسردار با خفه كردن انجام مىشد و قاتلان عمد
را گردن مىزدند.
به اين قوانين كيفرى بايد قوانين خاصّ مربوط به حق دفاع مشروع را اضافه كنيم. يك
اصل اساسى در تورات مىگويد: «اگر كسى آمد تا تو را بكشد، تو بايد زودتر وى را
بكشى.» وانگهى، هر كسى حق دارد كسانى را كه در صدد ارتكاب يك جرم بزرگ (قتل عمد يا
زناى به عنف) هستند، بكشد. در موارد دفاع مشروع، هيچ مجالى براى گوشزد كردن مقررات
قانونى و نيز شيوه معيّنى براى اجراى آن وجود ندارد. در عين حال، به تأكيد بيان شده
است كه در دفاع مشروع، خشونت نبايد بيش از حد ضرورت باشد، بلكه تنها در كمترين حدى
كه اوضاع و احوال ايجاب مىكند، به كار رود. كسى كه تعقيب كننده خود را مىكشد، در
حالى كه مىتواند به طريق ديگرى خود را نجات دهد، ممكن است خود متهم به قتل عمد
شود. قانون خاص درباره جاسوسان، مفهوم دفاع شخصى را توسعه داد. هر كس كه عليه
ديگران نزد مقامات بيگانه سخنچينى كند - حتى اگر دليل و خبر او مربوط به حقوق مدنى
باشد و باز هم بيشتر، اگر يك جرم مستوجب اعدام را در برگيرد - با اين عمل، خود را
از حمايت قانون خارج كرده است و اعضاى جامعه مجازند و حتى تشويق مىشوند كه وى را
بكشند. حتى زمانى كه مجازات مرگ در برخى از جوامع منسوخ شد، جاسوسان باز هم به مرگ
محكوم مىشدند. توجه به اين نكته جالب است كه در اسپانياى قرون وسطى، دادگاههاى
يهودى جاسوسان يهودى را به مرگ محكوم مىكردند، اما اگر اين جاسوس به نفع دولت
اسپانيا خبرچينى كرده بود، حكم را مقامات اسپانيايى اجرا مىكردند. دادگاهها به
محكوم كردن جاسوسان به اين شيوه تا قرنها ادامه دادند؛ در دوران معاصر، نيز
جاسوسان در روسيه و سرزمينهاى تحت اشغال نازىها، به مجازات مرگ محكوم شدهاند.
...................) Anotates (.................
1) totoydeh .
2) nayyad .]
3) anateK ierdehnaS .
4) 0(enotS nweH fo rebmahC) tizaG aH takhsiL .
5) 1noitanimaxe-ssarC .
6) ha'artah .
7) tudram tokam .
8) mereh .
9) iudin .
10) nid iuni' .
11) apik .
12) hagagehs-ib haeztor .