24
اخلاق و هَلاخا
هَلاخا به لحاظ ماهيت، قانون است، اما به واسطه ساختار، اصول معيّنى از علم اخلاق و
نوعى جهان بينى كلى درباره زندگى را در خود دارد. و از نظر ساخت كلى و
انعطافناپذيرىاش، به ديگر مجموعههاى مدوّن قانونى كه قابليت انطباق با هر حادثه
يا اوضاع و احوالى را ندارند، شبيه است.
تلمود در بحث از اين پرسش كه چرا معبد دوم در زمانى كه مردم زندگى پاك و منزهى را
در پيش گرفته بودند و به مطالعه تورات مىپرداختند منهدم شد، به تندى بيان مىدارد:
«اورشليم نابود شد تنها به اين جهت كه شريعت تورات در آن جا بر زبان ها جارى بود.»
در توضيح اين بيان حيرت آور آمده است: «عِقاب مردم اورشليم به اين خاطر بود كه تنها
مطابق احكام تورات حكم مىكردند و هيچگونه نرمشى را برنمىتابيدند.» از اين
برمىآيد كه اگرچه احكام موجود براى همه آدميان الزامآور است، اما ملاحظات
گوناگونى را، بسته به مورد، مىتوان با توسل به محبت براى تلطيف شريعت به كار برد.
اگر كسانى كه قضاوت به آنها واگذار شده با رحم و شفقت عمل نكنند، رفتارشان به معناى
برداشتن گام نخستِ انهدام است. بنابراين، شريعت - بهويژه مقرراتى كه روابط ميان
انسان و همنوعش را تنظيم مىكند - تنها چارچوبى ظاهرى است كه چارچوبهاى ديگرى را
نيز كه بايد مورد توجه قرار گيرند، شامل مىشود. مفهوم عدالت كه در يهوديت مهم است،
قدرت خود را از دست نمىدهد، اما براى كم كردن شدت شريعت، عوامل ديگرى نيز در نظر
گرفته مىشود.
اين حكم تورات كه «از اتهام فقير چشم پوشى نكنيد» نيز مبنايى براى شريعت يهود است و
جلوگيرى از عدالت را، حتى براى رعايت مصلحت فقير، منع مىكند. واقعيت اصلى در صدور
چنين حكمى كه در قانونگذارى دنيا بىنظير است، نشان مىدهد كه گرايش به متفاوت
شمردن فقير از چنان اهميتى نزد مردم برخوردار بود كه هشدار در قبال آن را الزامى
مىساخت. تورات درباره چگونگى رسيدگى به دعواى ميان فقير و ثروتمند، رهنمودهايى را
براى قاضى عادل بيان مىكند: او بايد مطابق شريعت عمل نمايد و گاهى فقير را حتى به
پرداخت دين وادار سازد، اما سپس از جيب خودش آن را جبران كند. قاعده نرمش، يعنى
ليفْنيم ميشورت هَدين(1) (فراتر از حد شريعت) گرچه فراگير نيست، مانند نوعى قانون
درونى براى تمامى كسانى كه در آرزوى معيارهاى عالىتر هستند، الزامآور است. بايد
يادآور شد كه اين قانون نمىگويد كه بايد از مرز ميان خير و شر چشم پوشيد يا آن را
از ميان برداشت، بلكه تنها به استفاده ازمحبت و از خودگذشتگى اشاره دارد. به طور
كلى، به نظر مىرسد كه اين مرتبه از هَلاخاى اخلاقى، ميشْنَت حسيديم(2) بوده و يكى
از رسالههاى بخش نِزِيقين(3) يعنى آوُوت (اخلاق پدران) نيز گاهى به اين نام شناخته
مىشود. آوُوت شرحى زنده از آموزههاى اخلاقى است كه از موعظه اخلاقى صرف فراتر
رفته و در والاترين كتاب شرعى، يعنى خود ميشنا، جاى گرفته است. احكام شرعى اين كتاب
مانند قوانين عمومى براى تمامى مردم الزامآور نيست، اما براى كسانى كه مىخواهند
از هَلاخا پافراتر نهاده، به چرخه درونى، يعنى قلمرو «فراتر از حد شريعت» وارد
شوند، معتبر است.
در تعريف تلمودى، حاسيد(4) به مردى گفته مىشود كه رفتار و كردارش «درون شريعت»
است. اين تعريف را مىتوان با داستانى از تلمود كه در پايان بحث از هَلاخاى مربوط
به مسئوليت كارگران و صنعتگران در برابر اموالى كه با آنها كار مىكنند، توضيح
داد. آن بحث با اين عبارت جمعبندى شده است كه در تمام موارد غفلت زيانآور از جانب
كارگران، آنان موظف هستند كه خسارات مالك را جبران كنند. سپس نقل شده است كه يكى از
حكيمان عدهاى كارگر را براى انتقال كوزههاى سفالى پر از شراب استخدام مىكند.
كارگران بر اثر بىاحتياطى، كوزههاى سفالى را مىشكنند و مالك مطابق شرع، لباسهاى
بيرونى آنها را به عنوان وثيقه پرداخت خسارت، ضبط مىكند. كارگران نزد اِمُوراى
بزرگ راو شكايت مىبرند و او به آن حكيم كه شاگرد و از بستگان وى بود دستور مىدهد
كه لباسها را باز پس دهد. حكيم به اين قضاوت تن مىدهد، اما از راو مىپرسد: «آيا
اين شريعت است؟» او در پاسخ مىگويد: «بله؛ زيرا گفته شده است كه 'شما بايد در مسير
عدالت گام برداريد`.» كارگران سپس نزد راو لب به شكايت گشودند كه آنان مردمانى
فقيرند كه در تمام روز به سختى كار كردهاند و اينك چيزى ندارند كه تسكيندهنده
دردهاشان باشد. پس راو به شاگردش دستور داد كه مزد آنها را پرداخت كند و او بار
ديگر پرسيد: «آيا اين شريعت است؟» راو پاسخ گفت: «بلى؛ چرا كه گفته شده است 'او
بايد روشهاى عدالت را حفظ كند`.» بىشك، اين گفت وگو را بايد چنين تفسير كرد كه
ربى مىخواهد به شاگردش بگويد كه براى انسان توانا و با قابليتى مثل او كه قادر است
خسارت را جبران كند و سوداى انجام چيزى بيشتر از آنچه قانون مدوّن و انعطافناپذير
بيان داشته است در سر مىپروراند، 1 شْنَت حسيديم، 3ميشْنَت حسيديم تنها يك انتخاب
آزاد نيست، بلكه تكليف اوست.
مارى از احكام قانون مدنى به موضوع مسئوليت اخلاقى در دعاوى مربوط مىشود كه فرد
«از لحاظ قانون بشرى معاف است، ولى مطابق شريعت الهى مقصر» شمرده مىشود. يعنى گاهى
دادگاه هيچ مسئوليت قانونى قابل اجرايى متوجه زيانرسان نمىداند، اما از نظر
اخلاقى مكلف است كه خسارت زيانديده را جبران كند. احكام خسارتها دربردارنده شمار
زيادى از احكام اخلاقى است، تا آن جا كه يكى از حكيمان گفته است: «كسى كه مىخواهد
رفتارى درست داشته باشد كافى است احكامى را كه در اينجا مقرّر شدهاند، رعايت
كند.»
كشمكشها در درون حوزه شريعت و بيرون از آن، در ديدگاه اصلى درباره احكام اولويت و
حق تقدم، بيانى ژرفتر پيدا كرد. در بسيارى از حوزهها، مقرر شد كه در صورت تعارض
ميان دو تكليف مشابه، بايد بعضى از مردم را نسبت به بعضى ديگر ترجيح داد. اما ضابطه
شرعى اين است كه «مال تو برمال هر انسان ديگرى مقدم است»؛ يعنى هيچ انسانى مكلف
نيست كه با كمك كردن به همنوع خويش، خود متحمل خسارت شود. اگر بازگرداندن شىء گم
شده مستلزم اتلاف وقت و صرف پول از سوى يابنده باشد، او مكلف نيست كه به اين حكم
شرعى عمل كند. مفهوم ضمنى و وسيعتر اين قاعده در زمانى كه تعارض منافع وجود دارد
اين است كه «زندگى خودت مقدم است». در اين جا نيز به خواننده، نسبت به رعايت افراطى
و خارج از اعتدال شريعت، هشدار داده شده و درباره تكاليف طيفهاى گوناگون مردم
ديدگاههاى متفاوتى ارائه گرديده است. رفتارى كه از يك انسان معمولى، شرعى و
عادلانه تلقى مىشود، از فردى با معيارها و درجات بالاتر قابل قبول نيست. روايتى(5)
از تلمود ضمن بيان اين روىكرد، مردم را بر اساس موضعگيرىشان در قبال اموال، درجه
بندى مىكند: «كسى كه مىگويد مال تو مال من است و مال من براى من، آدم خبيثى است
[و او كه مىگويد ]مال تو براى تو و مال من براى تو، انسان زاهدى است [و او كه
مىگويد] مال تو براى تو و مال من براى من، فردى ميانهرو است. اما هستند كسانى كه
مىگويند اين حكم، حكمى سِدومى [منسوب به مردمان سِدُوم - شهر لوط(6)[ ]يعنى
ظالمانه است.» بنابراين، كشمكش ميان ديدگاه منطبق بر شريعت يعنى «مال من براى من و
مال تو براى تو» و پيروى كوركورانه از ظاهر شريعت در هر واقعهاى، كه «حكمى سدومى»
است، باقى مىماند.
بر اساس يك سنت اَگادايى، سدوم ماهيتاً مركز تباهى وحشيانه و فاقد قوّه تمييز نبود،
بلكه آن جا مكانى بود كه قانونگذارى در آن از بدخواهى و توجه افراطى به ظاهر شريعت
ناشى مىشده و اهريمنى بود. اگر شخصى از تعهد شفاهى خود پشيمان شود و از آن سر باز
زند، هيچ دادگاهى نمىتواند او را به ايفاى تعهدش مجبور سازد. در عين حال، او ملعون
است: «او كه سدوميان را عقاب كرد، آنهايى را كه به وعده خويش پاىبند نيستند نيز
عقاب خواهد كرد.» به طور كلى، كسى كه بر حق شرعى خود،بهمنظور جلوگيرى ازانتفاع
ديگرى اصرارمىورزد، درحالىكه خود چيزىرا ازدست نمىدهد، متهم بهميدَت سِدُوم
(اخلاقى سدومى)(7) است.
حتى معروف بود كه دادگاه به نفع كسانى كه از منفعتى محروم مىشدند، مداخله مىكرد؛
حتى اگر در قبال اين محروميت هيچ مسئوليتى متوجه پرداخت كننده نمىبود و او تنها بر
حقوق خويش اصرار مىورزيد. گاهى دادگاه به پرداخت خسارت حكم مىكرد و در مواردى
كسانى را كه بدون هيچ گونه انعطافى عمل مىكردند، در ميان جمع به استهزا مىگرفت.
مواردى هم بود كه دادگاه با كسانى كه عليه آنها دعاوى اخلاقى طرح مىشد، با شدت
بيشترى برخورد مىكرد. كسى كه با استناد به شرايط صورى شريعت برخوردى ناشايست با
ديگران داشت با مقابله به مثل دادگاه مواجه مىشد؛ دادگاه تمامى حقوق خود را به
اجرا مىگذاشت و با استناد به احكام شديدى كه در شرايط عادى به آنها استناد نمىشد،
او را مجازات مىكرد.
يك معضل اخلاقى رنجآور در جاهايى سر برآورد كه آدمى براى فرار از تهديد يا خطر،
ناگزير از آسيب رساندن به ديگرى بود. نمونهاى كه در اينجا نقل شده، درباره گروهى
از مردم است كه تهديد مىشوند به اينكه اگر يكى از اعضاى خودشان را تحويل ندهند،
همگى كشته خواهند شد. در چنين شرايطى، هَلاخا حكم مىدهد كه تمامى افراد گروه بايد
به جاى تحويل دادن آن فرد، خودشان را فدا كنند. آنها تنها زمانى مجازند يكى از
افراد خود را تحويل دهند كه او فردى معيّن، و در واقع مجرمى تحت تعقيب، باشد. با
اين همه، در اينجا نيز مسئله كاملاً روشن نبوده، تصميمگيرى اخلاقى هميشه يكسان
نيست. حكيمان قضيهاى را نقل كردهاند كه در آن، فردى متهم به قتل يك شاهدخت رومى
مىگريزد و خود را در ميان جمعى پنهان مىكند. وقتى كه مقامات رسمى از حضور او در
آن جا مطلع مىشوند به تمام افراد آن جمع هشدار مىدهند كه اگر فرد مورد نظر را
تحويل ندهند، همگى كشته خواهند شد. وقتى كه خطر كاملاً محرز شد، حكيم محلى آن جمع
به سراغ مرد فرارى رفت و اوضاع را براى او شرح داد و آن شخص راضى شد كه خود را
تسليم كند. اما نقل شده است كه الياس(8) نبى [اِلياهو] كه پيش از آن، هر روز بر اين
حكيم ظاهر مىشد، از آن پس ديگر به ملاقات او نيامد. وقتى كه حكيم به اميد بازگشت
الياس دست به دعا برداشت و دهان به روزه بست، آن نبى با او سخن گفته، فرمود: «ديگر
هيچ گاه او را ملاقات نخواهد كرد؛ چرا كه او سبب مرگ آن فرارى شده است.» حكيم لب به
اعتراض گشود كه: «اما اين آموزه ماست» (يعنى قانون ميشنا آن را مجاز مىشمارد).
الياس در جواب او گفت: «آيا اين ميشْنَت حسيديم است؟» به بيان ديگر، انسان بزرگ
تكاليفى بالاتر از مردم عادى دارد.
همين مسئله در نمونه مشهور ديگرى كه حكيمان نقل كردهاند، مطرح شده است: «دو مرد در
بيابان سفر مىكنند؛ يكى از آنها ذخيره آبش به اندازهاى هست كه تا رسيدن به آبادى
زنده مىماند. اما اگر اين آب ميان آن دونفر تقسيم شود، هر دو در آن بيابان تلف
خواهند شد. آنها چه بايد بكنند؟» حكيمان ميشنايى در اين باره بحث جامعى كردند و
نتيجهاى كه به عنوان هَلاخا پذيرفته شد اين بود كه مالك آب به تنهايى، آب را مصرف
كند و خود را زنده نگه دارد؛ چرا كه «زندگى هر كس در اولويت است». در عين حال، آنها
متذكر شدند كه اين نتيجه هَلاخايى تنها مربوط به مردم عادى است؛ عالمان بايد آب را
ميان خود و فرد همراهشان تقسيم كنند، حتى اگر بدانند كه اين كار مرگ آنها را در پى
دارد.
اين مشكلات اساسى كه گاهى از آنها به بحث از ارتباط ميان «حقيقت» و «صلح» تعبير شده
است، هيچ گاه به آسانى حل نشدهاند. آيا عدالت را (كه حقيقت است) بايد بر مصالحه
(كه صلح را به همراه مىآورد) ترجيح داد؟ يا حقيقت مطلق هيچگاه دست يافتنى نيست؟
بعضى از حكيمان بر اين باور بودند كه مفهوم مصالحه با انگاره عدالت در تعارض است و
هرگز هيچ يك از قضات نبايد به طرفين دعوا پيشنهاد مصالحه كند. اين در حالى است كه
عالمان ديگرى معتقد بودند كه هر مصالحهاى بهتر از صدور رأيى، هرچند عادلانه، است
كه به زيان يكى از طرفين دعوا باشد. نتيجهگيرى هَلاخايى درباره اين موضوع تقريباً
به اين شرح است: «قاضى بايد پيش از استماع خواستههاى طرفين، يا در زمانى كه در
دعاوى ميان آنها نمىتواند به يك تصميم قاطع براى اجراى عدالت دست يابد، به آنها
پيشنهاد مصالحه كند؛ با وجود اين، اگر خطاكار بودن يكى از طرفين براى او روشن بود،
نبايد مصالحه را بپذيرد.» مسئله «حقيقت» و «صلح» با نهى شديد از دروغگويى از يك
سو، و لزوم پرهيز از واردكردن صدمه از ديگر سو، نيز در ارتباط است. حكيمان هم از
«حقيقت، مُهر خداوند سبحان است» سخن به ميان آوردهاند و هم از صلح، با اين تعبير
كه «صلح، نام خداست» ياد كردهاند. در واقع، آنان آشكارا «دگرگون نشان دادن
[حقيقت] براى رسيدن به صلح» را مجاز مىشمارند؛ يعنى اگر روشن شود كه با دروغ
گفتن، صلح و آشتى ميان طرفين دعوا برقرار مىگردد، يا به واسطه دروغگويى مىتوان
از ورود ضرر و زيان جلوگيرى كرد، آنها اين كار را مجاز مىدانند.
راهحل كلى براى موضوعى از شريعت كه با ملاحظات اخلاقى خصوصى در تضاد باشد، به اين
شرح است: «آدمى در طرح مطالباتش مىتواند تا شورَت هَدين(9) (مرز شريعت) پيش رود.
اما در برخوردش با ديگران بايد «فراتر از حد شريعت» عمل كند». علاوه بر اين حد و
مرزهاى هَلاخايى، مفهوم كاملاً شناخته شده ديگرى در حقوق مدنى، درباره مردى كه در
روابط خصوصى خود با ديگران، با گذشت و بردبارى عمل مىكند، وجود دارد. درباره چنين
آدمى گفته شده است كه خداوند به ازاى اين رفتار، تمامى گناهان او را مىبخشد.
انسانهاى آرمانى چنين توصيف شدهاند: «كسانى كه اگر توهين شوند توهين نكنند، اگر
بىآبرويى بشنوند پاسخ نگويند، عملشان برآمده از عشق است و از تحمل درد و رنج لذت
مىبرند.» درباره آنها نوشته شده است: «و آنهايى كه به او عشق مىورزند، در
درخشندگى همانند خورشيد خواهند بود.».
...................) Anotates (.................
1) nid-ah taruhs-im minf-il .
2) midissah tanhsim .
3) nikizeN .
4) dissah .
5) gniyas .
6) ] etimodoS .
7) modoS tadim .
8) hajilE .
9) nid-ah taruhs .