26
دنياى عرفان
تلمود معمولاً آيينه تمام نماى موضوعهايى است كه قرنها در مدارس علمى تدريس
مىشده است؛ اما بدون شك، هَلاخاها و افسانههاى زيادى را نيز دربردارد كه خاستگاه
آنها بحثهاى علنى آن مدارس نيست. بعضى از اين مباحث حكايتهايى از زندگانى مردان
بزرگ و بقيه، قصهها و مواعظ حكيمان هستند. با وجود اين مباحث استثنايى، تلمود را
بايد سندى حاوى تأملات حوزهها و دروسى كه اساتيد براى شاگردان خود تدريس مىكردند
دانست؛ شاگردانى كه بهخاطر برخوردارى از معيارهاى بالاى تحصيلى، مورد اعتماد
اساتيد نيز بودند. بنابراين، وجود نكات ريز بسيار عميق از زندگانى حكيمان مختلف در
تلمود، منافاتى با موضوع اصلى آن ندارد. زيرا زندگى خصوصى يك استاد نيز منبع الهام
و تحصيل به حساب مىآمد؛ حتى اگر او از آگاهى يافتن عموم به آن پرهيز داشت.
در كنار اظهارات علنى كه در حضور تمامى طلاب مدارس علمى بيان مىشد، موضوعهاى
متنوع ديگرى نيز وجود داشت كه در نشستهاى خصوصى و پشت درهاى بسته به آنها پرداخته
مىشد. مثلاً ما مىدانيم كه بحث از نسب نامه برخى از خانوادهها معمولاً به طور
پنهانى صورت مىگرفت. با وجود اين، با فهرستى از خانوادهاى نااهل كه در امر ازدواج
موازين شرعى و قانونى را رعايت نكردهاند و يا خانوادههايى كه ناعادلانه آنها را
نااهل شمردهاند، مواجه مىشويم كه عموم مردم نسبت به آنها بىاطلاع بودند؛ اما
ربىها از ترس آنكه مبادا اين مسائل به فراموشى سپرده شوند، آنها را به شاگردان
خود منتقل مىكردند. ميدراشِ كتاب تواريخ ايام كه ظاهراً حاوى بحثى بسيار مفصل
درباره نسبشناسى خانوادههاست، در قالبى نيمهسرى به ارث گذاشته شد و درباره آن
گفته شده است كه برخى از افراد فاقد اهليت تحصيل و مطالعه آن هستند. در واقع، اين
اثر در عصر تلمودى از انظار عموم غايب بود.
اما علاوه بر جزئياتى از اين دست، دنيايى كامل از عرفان و رازورى نيز در مدارس وجود
داشت كه عموم طلاب از آن بىخبر بودند و تنها به تعدادى معدود از آنها منتقل مىشد.
بر اين اساس، ما با نوشتههايى از اين دست برمىخوريم: «كسى حق ندارد كه قانون
آفرينش(1) را به دو نفر يا تدبير الهى(2) را حتى به يك نفر تعليم دهد، مگر اين كه
او خردمند بوده، خود به تنهايى به شناخت آن راه يابد.» بنابراين، ربىها موضوع هاى
راز آلود را تنها به يك شاگرد برگزيده خود مىآموختند و در مواردى، استاد به بيان
خطوط كلى مطالب بسنده مىكرد و وارد مباحث جزئى نمىشد. اطلاعات ما درباره عرفان
ناچيز است و معدود جزئياتى كه دردسترس ماست، تلويحاً در رسالههاى مختلف تلمود مورد
اشاره قرار گرفتهاند. اين رسالهها از حكيمان وموضوعهاى مورد بحث آنان، بدون
هيچگونه توضيح كافى درباره ماهيت آن مباحث، سخن مىگويند. در اين قلمروها تصورات و
حدسيات بر واقعيات و يقينيات مقدم است و در مواردى دستيابى به يك پاسخ جامع
غيرممكن مىنُمايد. ما كتابهايى را درباره عرفان مىيابيم كه درعينحال كه
تاريخشان بهگذشتههاى دور برمىگردد، از اين موضوع سخن گفتهاند. تعدادى از اين
كتابها را به حكيمان ميشنايى و تلمودى نسبت دادهاند؛ اما اثبات اين كه واقعاً
توسط همان افراد نوشته شده باشند، كارى غيرممكن است. ممنوعيتهاى شديد در عرصه
تفسير عرفانى، در طى قرون وسطى رو به سستى نهاد و از دوره گائونها به اين سو، با
اظهارات صريحترى در اينباره مواجه مىشويم. در آغاز عصر جديد، قَبالا (به معناى
سنت انتقالپذير) عنصر مهم و حتى محورى تفكر يهودى بود. مبناى بخش زيادى از آنچه ما
مىتوانيم درباره دنياى عرفانِ حكيمان تلمودى حدس بزنيم، برگرفته از اين ادبيات و
ناشى از نورى است كه اين اثر بر نكات مندرج در تلمود مىافكند.
ظاهراً مشرب رازورى(3) براى اولين بار، در زمانهاى باستان آموزش داده شد.
حوزههايى را كه انبيا («پسران انبيا») تأسيس كردند، يقيناً درباره روشهاى آماده
كردن افراد براى دريافت موهبت نبوت بحث مىكردند و با تفهيم و القاى روشهاى ويژه
عقلى براى درك اين موضوعها سروكار داشتهاند. اين گروههاى مخفى به فعاليتهاى خود
در دوره معبد دوم ادامه دادند و بنا به تأييد منابع غيرتلمودى (فيلون اسكندرانى(4)،
يوسفوس(5) و مانند آنها) فرقههاى مختلف اِسِنى(6) آشكارا، تحت تأثير آموزههاى اين
گروههاى مخفى بودهاند. آن دسته ازحكيمان ميشنايى و تلمودى كه در مطالعات باطنى
گام برداشتند، وارثان اين سنت قديمى هستند كه ريشه در روزگاران انبيا دارد و تا به
امروز باقى است.
در منابع آمده است كه توُرَت هَسُود(7) (عرفان)، دو بخش داشت: مَعَسِه بِرِشيت(8)
(قانون آفرينش) و مَعَسِه مِركاوا(9) (تدبير الهى). اولى نظرىتر بود و با آفرينش
عالم و اولين تجليات الهى سرو كار داشت. [اما دومى، يعنى ]مَعَسِه مِركاوا كه بر
توصيف حزقيال نبى(10) از تدبير الهى استوار بود، تحقيقى درباره روابط موجود ميان
خدا و جهان به شمار مىرفت و ظاهراً هستههاى اوليه آنچه را كه بعدها به قَبالا
مَعَسيت(11) (قَبالاى عملى) شهرت يافت، در برداشت. چنان كه بيان داشتيم، تمامى اين
موضوعها در لفافه بيان مىشد. ما تنها اين را مىدانيم كه بيشتر عالمان بزرگ يهودى
دستى در مطالعات عرفانى داشتهاند؛ بعضى به طور كاملاً عميق و فراگير، و بقيه با
اين ديد كه عرفان بخشى اساسى در مطالعات دينى است، در حد كليات به آن اشتغال
مىورزيدند. در اين ميان، عالمانى نيز بودند كه خود را شايسته فراگيرى آموزههاى
عرفانى ندانسته، از اينرو، از سر تفنن به اين موضوع روى مىآوردند.
در ميان مضامين معروفى كه جزء آموزههاى عرفانى محسوب مىشدهاند، مىتوان از اسماء
خدا نام برد. از دوره ميشنايى به اين سو، نام خدا هيچ گاه مگر در معبد به صراحت
برده نشد. يافتههاى ما از سبعينيه(12) نشان مىدهد كه اين مسئله سنتى موضوع قديمى
است. اما حتى نامى كه در معبد در لابهلاى مراسم عبادى به صراحت بر زبان مىآمد،
همان نامى نبود كه به نام صريح(13) معروف است و تنها تعداد اندكى از افراد برگزيده
آن را مىشناختند. يكى از عالمان كه در دوران جوانى در منصب كاهنِ معبد انجام وظيفه
مىكرد، نقل كرده است كه نام خدا در هنگامه شكرگزارى كاهنان، بر زبان جارى مىشد،
اما عمداً با هلهله و سرودخوانى لاويان همراه مىگرديد؛ به گونهاى كه لاويان جوان
هرگز آن را نمىشنيدند. بر اين اساس، هيچ سنت شناخته شدهاى (به استثناى آنچه در
قَبالا آمده است) درباره شيوه بيان نام خدا(14) در دست نيست. (ظاهراً در قَبالا چند
شيوه نام برده شد كه آثار بعدى به شرح و بسط آن پرداختند. تلاشهاى جديد در تنظيم
مجدد اين شيوهها حتى در حد گمانهزنىهاى كارآمد هم نيستند.) علاوه بر اين، ما
مىدانيم كه نام چهار حرفى، برخلاف تقدسش، اسم صريح نبود و مىدانيم كه نامهاى
دوازده - حرفى، چهل و دو - حرفى و حتى اسمى با هفتاد و دو حرف نيز وجود داشت. تلمود
بارها بدون هيچگونه توجيهى، به اين اسامى اشاره كرده است؛ ولى حتى مفسران قديمى
تلمود، هميشه از اين اشارات سردرنمىآوردند. گويا در يوم كيپور،كاهن اعظم نام صريح
را بر زبان جارى مىكرد، اما به خاطر طولانى بودن و پيچيدگىاش، كسى قادر نبود كه
آن را متوجه شود. نام ياد شده موجب بروز نوعى ترس آميخته با احترام مىشد؛ چنان كه
ميشنا نقل مىكند: «زمانى كه كَهَنه و مردم نام بزرگ و هولناك را از زبان كاهن اعظم
مىشنيدند، زانو مىزدند و به خاك مىافتادند و مىگفتند: نام جلال سلطنت او براى
هميشه مبارك باد.» در تلمود آمده است كه اساتيد اين نام را به شمار اندكى از شاگدان
خود كه در برخوردارى از ويژگىهاى معنوى و معيارهاى اخلاقى ژرف، افرادى برجسته
بودند مىآموختند.
دنياى عرفان و رازورى به چند دليل مخفى نگه داشته شده بود. يك دليل اساسى اين تلقى
بود كه موضوعهاى مربوط به عظمت خدا را بايد در اختيار كسانى گذاشت كه شايستگى
مطالعه و تحصيل آن را داشته باشند؛ اما اين نگرانى نيز وجود داشت كه اين فرد از
قدرتى كه در نتيجه دريافتن اسماء و اسرار خلقت عالَم به دست مىآورد، بهره بردارى
ناشايست كند. حكيمان، آگاهى به «حروفى كه بر پايه آنها آسمان و زمين آفريده شد» را
ابزارى خواندند كه به آدميان قدرت مىبخشد تا در كار آفرينش مشاركت كنند. آنها حتى
گفتهاند: «اگر حقيقت به درستى دريافت شود، مىتوان عالَمى آفريد.» و ما گاهى
درباره حكيمانى مىخوانيم كه با خواندن «كتاب آفرينش» اشياء گوناگونى را خلق كردند.
نقل شده است كه يكى از عالمان به واسطه برشمردن اين اسامى، انسانى آفريد و اين
نخستين اشاره به افسانه گُولم(15) است كه در ادبيات عرفانى قرون وسطاى يافت مىشود.
قدرت آفريدن - و حتى معدوم ساختن - كه بَعَل شِم(16) (دارنده اسم) از آن سود
مىجست، بدون شك، دليل محكمى بود تا از آگاه شدن مردم عادى از اين قبيل مباحث - كه
ممكن بود از اين قدرت در رسيدن به اهداف نادرست و شرّ سوء استفاده كنند - جلوگيرى
به عمل آيد.
ملاحظه ديگرى نيز وجود داشت: تحصيل آموزههاى باطنى فقط نظرى نبود؛ به نظر مىرسد
كه اين موارد با تجربههاى عميق عرفانى همراه بود كه قطعاً براى كسانى كه كاملاً
آمادگى نداشتند خطرهايى به همراه داشت. به اعتقاد ما، اين تجربهها را به نام
پَرْدِسْ(17) (ورود به بستان) مىشناختند و داستان مشهورى در تلمود، از چهار تن
حكيم به نامهاى: ربى عَقيوا(18)، 1 معون بن زوما، 3شيمعون بن زوما(19)، 1 معون بن
عَزَى، 3شيمعون بن عَزَى(20) و اِليشاع بِن اَوويا(21) سخن مىگويد كه وارد اين
«باغ» شدهاند. هدايت آنها را عاقلترين و با تجربهترين فرد در ميان آنها يعنى ربى
عَقيوا بر عهده داشت و نقل شده است كه او در هشدار دادن به ايشان درباره خطراتى كه
در انتظارشان بود از الفاظى استفاده كرد كه براى كسانى كه در آن قلمروها سير
نكردهاند، الفاظى گنگ و بى معنا به نظر مىرسد. اما برخلاف راهنمايىهاى او، جمع
مزبور نتوانست در مقابل خطرها مقاومت كند. ربى بن عزى جان سپرد، بن زوما دچار جنون
شد، و بن اوويا «گياهان را از ريشه در مىآورد»؛ يعنى بهنظرهاى بدعتآميز كه
ظاهراً متأثر ازنفوذ گنوسى(22) بود، روىآورد. تنها ربى عَقيوا «به سلامت رفت و به
سلامت بازگشت.» اين داستان اگرچه مفصلترين اثر موجود است، منحصر به فرد نيست و هدف
از ذكر آن، تأكيد بر خطرهايى است كه در انتظار وارد شوندگان در اين عرصه است.
به همين دليل، آموزه مَعَسِه بِرِشيت هيچ گاه به طور عمومى تدريس نمىشد و هميشه
محدود به يك شاگرد بود؛ به اين ترتيب كه به شاگردى كه صلاحيتهاى تحصيلىاش به دقت
بررسى شده بود، خطوط كلى موضوع بدون پرداختن به جزئيات، آموزش داده مىشد. در اين
راه اگر از خود لياقت و شايستگى نشان نمىداد و خود به تجربهاى عرفانى دست
نمىيافت، سزاوار نمىبود كه با انتقال اين دانش به وى، به او آسيب رساند. به عنوان
نمونه، مىبينيم كه ربى اِلعازار بن عَراخ درس گفتارى درباره اين موضوع در محضر
استادش رَبّان يُوحانان بن زكاى بيان كرد و استاد از درك آنچه شاگرد عرضه داشت، مات
و متحير شد. شاگردان ديگرى نيز با يُوحانان از مكاشفات خود در اين زمينه سخن گفتند
و او پاسخ داد: «اين كلمات بر فراز كوه سينا به موسى گفته شد.» اما، همان گونه كه
اشاره شد، تنها به واقعيات محض اين داستانها پرداخته شد و هيچ شرحى درباره نكات
مبهم محتواى آنها در دست نيست.
اما نبايد تصور شود كه در اينجا دو قلمرو جداگانه از موضوع هاى «آشكار» و «نهان»،
وجود داشت؛ آنها تا حدودى به اين موضوعها به چشم اجزاء تورات جامعالاطراف نگاه
مىكردند. شاگردى كاملاً روىگردان نيز اگر به تعاليم ربىاش عمل مىكرد، حكمت
رازورى را مىآموخت. درباره رَبّان يُوحانان بن زكاى نقل شده است كه او هيچ چيزى را
از دست نمىداد و «چيزهاى خرد و كلان» را از اساتيدش آموخت. توضيح اينكه «چيزهاى
كلان، مَعَسِه مركاوا، و چيزهاى خرد مسائلى است كه اَبّيِه(23) و راوا از آنها بحث
كردهاند»؛ و اين هر دو در تورات آمدهاند. افزون بر اين، در جهانبينى تلمود تمامى
عوالم، چه مادى و چه قلمروهاى ماوراى طبيعى بالاتر، واحدى يكدست به شمار مىآيد كه
هيچ مرزى ميان اجزاء آن نيست. بحث تلمود درباره امور روزمره، اغلب به درون قلمروهاى
ماوراىطبيعت پرواز مىكند. يك نمونه از اين امر، داستانى است كه ربى يوسى(24)،
شاگرد ربى عَقيوا، نقل مىكند. روزى او براى نيايش به يكى از بيغولههاى اورشليم
مىرود و به هنگام خارج شدن، الياس نبى را مشاهده مىكند كه در ورودى آنجا به
انتظار او نشسته است. الياس از او مىپرسد كه آيا در بيغولهها صدايى نشنيده است. و
يوسى در جواب مىگويد:
من صدايى آسمانى مانند صداى كبوتر را شنيدم كه مىگفت: 'واى بر من كه خانهام را
خراب كردم و كاخ خود را به آتش كشيدم. `الياس گفت كه 'تنها اكنون نيست كه اين گونه
سخن مىگويد، بلكه خدا خود، روزى سه مرتبه براى خراب شدن معبد سوگوارى مىكند`....
ربى يوسى بىدرنگ، با شاگردانش از استنتاجات هَلاخايىاى كه از اين گفتوگو با
الياس به دست آورده بود، سخن گفت. صداى آسمانى و مكاشفه الياس دو بخش اساسى گزارش
احوال هر حكيمى بود كه گوشهاىرا براىنيايش اختيارمىكرد.ايندوجهان
[مادّىومعنوى]ازهمجدا نيستند؛ انسان لايق، در آرامش كامل، در هر دو زندگى
مىكند. افسانههاى زيادى درباره چگونگى ظاهر شدن الياس بر حكيمان و مباحثهاش با
آنها پيرامون موضوعهاى هَلاخايى و رازورانه در تلمود رواج دارد و اغلب آنها از
مباحث گوناگون هَلاخايى عميق يا سطحى نشأت گرفتهاند.
اين پيوند محكم ميان موضوعاى ملالآور و موضوع هاى رازورانه از ويژگىهاى برجسته
ادبيات عرفانى يهود است. عارف يهودى نسبت به هَلاخا و مسائل عملى بيگانه نيست؛ در
مقابل، كسى هم كه در هَلاخا خبره است اغلب عارف نيز هست و قَبالائيان با همان شور و
اشتياق مربوط به مطالعات عرفانى، به مطالعه و تحصيل موضوعهاى شرعى و هَلاخايى
مىپردازند. در واقع، مكتوبات عرفانى به نحوى تفسير جزئيات روزمره هَلاخا و اثبات
نظرى آنهاست.
اين جهان بينى تفاوتى ميان عالَم «عقلى» و عالَم عرفان قائل نيست و هر دو را بخشى
از يك كل مىبيند. آن حروف مشابهى كه آسمان(25) و زمين، با نيروهاى آفريننده و
نابود كننده بىشمارشان، از آنها خلق شدهاند همان حروفى هستند كه خود تورات را شكل
دادند و همه موضوعهاى خرد و كلانى كه هَلاخاى تلمودى به آنها مىپردازد به واسطه
همين حروف، ثبت و نقل شدهاند.
جايگاه انسان در اين عالم، اغلب درخشان و برجسته است و او را مايه دوام فرايند
آفرينش مىخوانند. ادبيات رازورانه به اين نكته اشاره دارد كه مفهوم «انسان به صورت
خدا خلق شد»، يك مبناست و معنايش اين است كه انسان قادر است بدون اتكا به ديگرى،
دست به كار آفرينش بزند. يكى از بديعترين داستانها در ادبيات تلمودى، بسيارى از
مسائل اساسىِ اين عرصه را منعكس مىكند. اين داستان شرحى از مشاجره ميان ربى
اِليعِزرِ بزرگ و بيشتر علما به سركردگى ربى يهُوشوعَ، بر سر مسائل مربوط به طهارت
و نجاست است. منشأ نزاع، در ظاهر، پرسشى كماهميت بود؛ آيا ظرف سفالى را مىتوان در
تعريف ظروف شكستنى كه نجاستپذير نيستند جاى داد؟ وقتى كه حكيمان از پذيرش نظر ربى
اِليعِزر خوددارى كردند، او براى اثبات درستى نظريهاش نيروهاى طبيعى را به كمك
طلبيد و فرياد زد: «بگذاريد تا درخت خرنوب از جاى خود ريشهكن شود؛ اى آب! مسير خود
را تغيير ده.» در پاسخ، ربى يهُوشوعَ ابراز داشت: «تو نمىتوانى به درخت خرنوب
استناد كنى.» سپس ربى اِليعِزر به آسمان خطاب كرد تا ثابت كند كه فتواى او بايد
پذيرفته شود. در اين لحظه، صدايى آسمانى به گوش رسيد كه مىگفت: «شما از فرزندم
اليعزر چه مىخواهيد؟ او كسى است كه احكامش مورد پذيرش عالميان است.» ربى يهُوشوعَ
در حالى كه همچنان بر ديدگاه خود اصرار مىورزيد، گفت: «تورات ديگر در آسمان نيست.
خدا آن را به انسان داد و اين انسانها هستند كه درباره اين موضوع تصميم خواهند
گرفت.»
زان پس، بيشتر عالمان برخلاف نظر ربى اِليعِزر فتوا دادند. اين نتيجهگيرى از اين
داستان، كه انسان در ديدگاه تلمود خالق است، تنها تاچند نسل بعد وجود داشت؛ يعنى تا
زمانى كه خبر رسيد كه يكى از حكيمان از الياس نبى پرسيد كه در آن واقعه خداوند چه
فرمود و الياس پاسخ داد: «خدا لبخندى زد و فرمود: پسران من بر من غلبه كردند. بلى،
پسران من پيروز شدند.»
...................) Anotates (.................
1) tihsereB hesa'aM) noitaerC fo tcA .
2) havakreM hesa'aM) toirahC eniviD .
3) msiciretose .
4) airadnaxelA fo olihP .
5) suhpesoJ .
6) enessE .
7) dos-ah tarot .
8) tihsereB hesa'aM .
9) havakreM hesa'aM .
10) leikezE .
11) tisa'am halabbaK .
12) Septuagint؛ ترجمه يونانى تورات به قلم هفتاد تن در زمان بطلميوس - م.
13) emaN ticilpxe .
14) emaN eniviD .
15) meloG .
16) mehS laaB .
17) sedraP .
18) avikA .R .
19) amoZ neB noemiS .
20) iazA neB noemiS .
21) ayubA neB ahsilE .
22) citsonG .
23) eyabA .
24) issoY .R .
25) nevaeH .