بخش سوم‏

27

ميدراش(1) (تفسيرهاى هَلاخايى)

ميدراشِه هَلاخا (از ريشه داراش(2)، به معناى تحقيق كردن و در جست‏وجوى چيزى بودن) بخش عمده‏اى از ادبياتى است كه شريعت موسى(3) را تفسير مى‏كند و شواهدى را در لابه‏لاى متن مى‏جويد تا به فهم بيشتر آن نايل آيد. ميدراش تنها بخش كوچكى از خود ميشنا را تشكيل مى‏دهد، اما تلمود در تلاش‏هايش براى شرح دادن منابع ميشنايى، اغلب از ميدراش نقل قول مى‏كند. تلمود به طور گسترده از تأليفات ميدراشى كه بعضى از آنها تا به امروز باقى مانده‏اند، و از مجموعه‏هاى ديگرى از بِرَيْتاها(4) (تفسيرهاى اضافى) كه تنها در تلمود ضبط شده‏اند، نقل قول مى‏كند.
پرسش اصلى در مورد ميدراش اين است كه آيا بررسى متن كتاب مقدس و روش‏هاى منطقى گوناگون تفسير منابع حقيقى تشريع، از آن سرچشمه مى‏گيرند؟ بعضى از حكيمان بزرگ، در رأس آنها ابن ميمون،(5) معتقد بودند كه ميدراش يا دست‏كم بخش اعظم آن، منبع موثقى براى هَلاخا نيست. در نظر آنها سرخطهاى اصلى هَلاخا بر اساس سنتى ديرپا، در شريعت شفاهى كه تمام جزئيات هَلاخاى ميشنايى را منتقل كرده، جاى داده شده است. آنها ادعا مى‏كردند كه ميدراش چيزى نيست جز روش و كار آن، كه از عصرى به عصر بعد منتقل شده است. ارتباط دادن متن كتاب مقدس با هَلاخا از طريق يافتن پيوندها و مفاهيم ضمنى‏اى كه اين رابطه را نشان دهد، صورت مى‏گيرد. بر اساس اين نظريه، ميدراش هَلاخايى ابزارى براى تقريب و تقويت ذهن است، اما نمى‏توان آن را دليلى محكم و قاطع به حساب آورد. اين نظريه ابن‏ميمون نيز مانند بسيارى از بياناتى كه توسط او تقرير يافته‏اد، به خاطر برخوردارى از شفافيت انديشه، برجستگى فكرى و توان پاسخ‏گويى به بسيارى از مشكلات، ممتاز است، ولى با اين حال، باعث مشكلات تازه‏اى مى‏شود؛ چرا كه تحليل خود ميدراش‏ها(6) هميشه بيان او را تأييد نمى‏كند.
نظريه ديگر، يعنى ديدگاه مفسران كلاسيك تلمود (مانند راشى(7)، تفسير بَعَلِه توسافوت(8) و بيشتر مفسران اسپانيايى)، ميان ميدراش‏هاى هَلاخايى حقيقى و اسمختوت(9) (پشتوانه‏ها) فرق مى‏گذارد. طبق اين تمايز اساسى، بعضى از ميدراش‏هاى تلمود از منابع موثق هَلاخا هستند، در حالى كه اسمختوت تنها ابزارى كمكى براى تقريب به ذهن، يا تمهيداتى براى ايجاد رابطه ميان تشريع حاخامى با متون خاص هستند و دليلى واقعى ايجاد نمى‏كنند. گاهى حكيمان، خود درباره آياتى از كتاب مقدس كه به عنوان دليل نقل مى‏كنند، گفته‏اند: «... اگر چه دليلى بر اين در كتاب مقدس نيست.» تفاوت ميان اين دو نوع ميدراش هميشه روشن نيست. زيرا سازوكارها ممكن است تقريباً يكسان باشند؛ همان‏گونه كه اين مسئله مورد اشاره حكيمان و مفسران نيز قرار گرفته بود. براى تفسير متن كتاب مقدس قواعد هرمنوتيك خاصى وجود دارد كه معمولاً به همان‏ترتيب ربى ييشْماعِل، كسى كه سيزده اصل تفسيرى را تقرير كرده است، تنظيم شده‏اند. اين فهرست جامع نيست؛ زيرا همه روش‏هاى ممكن را در برنمى گيرد. فهرست مفصلى حاوى سى و دو روش براى تفسير اَگادايى وجود دارد كه بيشتر آنها در هَلاخا نيز به كار مى‏آيند. اما حتى اين عدد نيز تمام روش‏هاى تفسيرى تلمود را پوشش نمى‏دهد و در سال‏هاى اخير تا چند صد قاعده تخمين زده شده است. با اين همه، قواعد ربى ييشْماعِل روش‏هاى بينادينى را پوشش داده است و تعدادى از آنها در سطح گسترده‏اى مورد استفاده قرار گرفته‏اند.
مهم‏ترين اصول تفسيرى عبارتند از: قَل وا حُومر(10)، گِزِرا شاوا(11)، بينْيَن آو،(12) 1 لال اُو - فِراط، 3كِلال اُو - فراط(13)، داوار هَلامِد مِعينيانُو(14) و شِنِه كتوويم مَخْحيشيم(15). قَل وا حُومر، روشى ساده براى استنباط است كه در تمام روش‏هاى منطق وجود دارد و قياس قضيه كوچك به قضيه بزرگ، يا يك مورد ساده به يك مورد سخت را ممكن مى‏سازد. نمونه‏هاى زير در تلمود نقل شده‏اند؛ اگرچه به دلايل مختلف، در مجموع رضايت بخش نيستند: بنابه حكم تورات مرد نمى‏تواند با دخترِ دختر (نوه دخترى) خود ازدواج كند. با كمك قَل وا حُومر مى‏توانيم از اين حكم استباط كنيم كه بدون شك، ازدواج مرد با دخترش حرام است. گاهى اين روش را به خاطر سادگى‏اش دين(16) (تأمل ساده منطقى) نام مى‏نهند و فرض آن است كه هر كسى مى‏تواند از اين روش بهره گيرد و هَلاخاى جديدى را از آن بيرون بكشد. روش‏هاى بسيارى براى محدودتر كردنِ قَل وا حُومر وجود دارد، مانند به دست دادن دليلى معتبر بر اين كه ساختار منطقى اصلى يا سازوكار آنها نادرست است، يا اثبات غيرموجه بودن نتيجه. نزد اكثر حكيمان قاعده محدود كننده ديگرى به‏نام دَيُّو(17) نيز وجوددارد كه مطابق آن، واقعه استنباطشده مشروط به‏همان موردى است كه ازآن بيرون كشيده شده است ونگاهى فراتر يا منعطف‏تر از آن قابل استنباط نيست. شاهدى روشن بر اين قاعده در خود متن كتاب مقدس آمده است؛ آن جا كه حكيمان، ده اشاره صريح به قَل وا حُومر يافتند و اين قاعده كمك مى‏كند تا ميزان معينى از منطق و نظم حفظ شود.
ديگر اصل هرمنوتيكى بنيادين گِزِرا شاوا است كه مى‏توان آن را ضابطه فقه‏اللغه‏اى(18) ناميد؛ وقتى كه معناى يك واژه يا هَلاخا روشن نيست، معناى آن را با تحليل همان لفظ در يك عبارت ديگر كه معنايش در آن‏جا روشن است، به‏دست مى‏آوريم. گِزِرا شاوا اساساً ساده است، اما در ميدراشِ هَلاخايى، كه واژه‏اى معيّن مى‏تواند كليدى براى فهم موضوع‏هاى گوناگون باشد، تفصيل زيادى پيدا كرده است. اين ساختار منطقى مانند ساختارى است كه در رمزگشايى متون وجود دارد، يعنى از چند واژه به عنوان پايه‏اى براى تفسير جمله‏ها استفاده مى‏كنيم. اين قاعده مهم تفسيرى اگر به طور نامناسب به كار گرفته شود ممكن است موجب بروز خطراتى گردد. چون جمله‏هاى مختلف داراى واژه‏هاى بسيار هستند و هر نتيجه دل‏خواهى را ممكن مى‏سازند. يك شرط اساسى اين است كه فرد تا وقتى كه گِزِرا شاوا را از استادش نياموخته است، نمى‏تواند به آن استناد كند. بر اين اساس، اين روش نيازمند معرفتى پيشينى از واژگان كليدى است و بايد تنها در مقايسه ميان دو متن براى تبيين معناى يك چيز به كار آيد. قيد اضافى ديگرى نيز در اين جا وجود دارد: گِزِرا شاوا تنها در صورتى مورد قبول واقع مى‏شود كه بتوان ثابت كرد كه واژه كليدى در هر دو فراز، واقعاً براى اين منظور آمده است و نسبت به متن، حاشيه محسوب مى‏شود. بنابراين، كاربرد اين‏روش به‏سان ردّپايى است كه رابطه ميان متن و اشاره‏اى را كه در جايى ديگر آمده است، مشخص مى‏كند.
بينْيَن آو در مبنا شبيه گِزِرا شاوا است، ولى درساختار منطقى با آن تفاوت دارد. بينْيَن آويك روش استقرايى اثبات است كه در آن تلاش مى‏شود تا نشان داده شود كه يك آو (قضيه) به عنوان پايه‏اى براى يك‏سرى كامل از عبارت‏هاى مشابه ديگر كه در ساختار با هم شباهت دارند، به كار مى‏رود. در اين‏جا نيز روش‏ها و شرايط متعددى وجود دارد. كِلال اُو فِراط به شكل‏هاى مختلفى در مى‏آيد، اما جوهره آن اين است كه مى‏توان از سبك نگارش عبارت نتيجه‏گيرى كرد. يعنى در اين جا تعميم مطرح مى‏شود. وقتى كه يك اصل كلى بر اصل جزئى مقدم مى‏شود، مى‏گوييم «چيزى نيست كه در اصلِ كلى باشد، ولى در اصلِ جزئى نباشد». به عبارت ديگر، اصل كلى چيزى نمى‏افزايد بلكه تنها ساختار منطقى را تدارك مى‏بيند. در قضيه متضاد مثل آنچه در احكام مربوط به خسارات آمده است، كه «بايد با الاغ او همين گونه رفتار كنى و نيز با پوشاك او و هر چيز گم‏شده متعلق به برادرت»، اصل كلى از جزئى تبعيت مى‏كند؛ به اين معنا كه چيزهايى كه نام برده شدند، تنها نمونه هستند و حكم كلى، بدون استثنا شامل تمامى انواع خسارت‏ها مى‏شود.
داوار هَلامِد مِعينيانو روشى نسبتاً ساده براى استنباط از متن است. مثلاً فرمانِ «سرقت نكنيد» دو بار بيان شده است. بار اول در ده فرمان در سياقى مهم و خطير (در كنار فرامين مربوط به قتل و زنا)؛ و بر همين اساس، در شرح آن گفته‏اند كه مراد از آن آدم‏ربايى است كه مجازات آن مرگ است. و بار دوم در ميان احكام مربوط به تجارت منصفانه و مانند آن؛ كه در آن جا به ممنوعيت سرقت اموال تفسير شده است. يكى ديگر از قواعد اصلى هرمنوتيك قاعده مربوط به دو عبارت متعارض، اعم از تعارض آشكار يا پنهان، است. در اين‏جا براى رفع تعارض بايد به سراغ عبارت سومى رفت و دو جمله متعارض را به نحوى توضيح داد كه هر كدام به موضوعى متفاوت از موضوع ديگرى اشاره كند و از تعارض جلوگيرى شود.
ميدراش‏هاى هَلاخايى روشى كاملاً دقيق را به كار مى‏گيرند كه برآمده از اين فرض است كه هر حكم يا عملى كه در تورات آمده، به طور صحيح و دقيق تقرير يافته است. اين فرض هر امرى را، هر چند جزئى، مهم مى‏سازد. هر واژه‏اى هرچند نامربوط - اعم از اين كه واژه‏اى غيرضرورى باشد و يا اين كه نقش اساسى در معنا نداشته باشد - منبعى براى مطالعه است و نامربوط بودن، خود، گوياى نوعى تأكيد است. وقتى كه از دو موضوع دركنار هم بحث مى‏شود و آن هر دو از قرابت و نزديكى برخوردار باشند تا حدودى اين امكان دست مى‏دهد كه از يكى به آن ديگرى پى برد؛ حتى اگر موضوع آن دو، واحد نباشد. حروف نامربوط و اضافى هم داراى معنا هستند؛ مثلاً اگر جمله‏اى با حرف عطف «واو» شروع شود، بدين معناست كه اين جمله به نحوى با جمله قبلى داراى ارتباط جوهرى است.
برخلاف سادگى نسبى روش‏هاى ميدراشى، در مجموع، ميدراش را نمى‏توان حاو تفسيرى فاقد معيار دانست كه به يك روش در ميان ديگر روش‏ها تكيه بيشترى كرده است. به استثناى احكام مربوط به قربانى - كه كاربرد دليل اصلى در آن تقريباً انحصارى است - در بقيه موارد، ميدراش آيات گوناگونى را كه درباره يك موضوع وارد شده‏اند با هم مقايسه كرده و هر كدام را با روش خاصى كه در خود آن آيه است تفسير كرده است. انعطاف ميدراشِ هَلاخايى به گونه‏اى است كه نسبتاً ساختگى به نظر مى‏رسد، اما حقيقت اين است كه وقتى نص كتاب مقدس عبرانى به عنوان منبع اصلى هَلاخا مطرح است، هر واژه و عبارتى مهم به شمار مى‏آيد؛ همان گونه كه اگر نصى داراى اهميت حياتى شرعى باشد، جا دارد كه هر نكته جزئى آن مورد مطالعه قرار گيرد.
تفسير روش‏هاى گوناگونى دارد: حوزه ربى ييشماعِل روش خاص خود را ابداع كرد؛ در همان حال، حوزه ربى عَقيوا قواعد مفصل و جامعى براى تفسير خود ايجاد كرد. تفاوت ديدگاه‏ها ميان حكيمان مختلف و مكتب‏هاى فكرى گوناگون در روش‏ها بروز يافت. مثلاً مى‏بينيم كه تلمود بابلى ادله هَلاخايى را تنها از تورات نقل مى‏كند؛ چون از اين نظر، آيات تورات تنها نصوص لازم‏الاتباع هستند. هرجا كه ادله‏اى از كتاب‏هاى ديگر كتاب مقدس عبرانى نقل گرديده، شرايط بى‏شمارى نيز ذكر شده و معمولاً مانند كاربرد اسمختوت به عنوان مؤيد ادله ديگر به كار گرفته شده‏اند. در مقابل، تلمود اورشليم به كتاب‏هاى ديگر كتاب مقدس عبرانى بيشتر گرايش دارد و به همين دليل، شرح‏هاى ساده‏ترى را نسبت به تلمود بابلى درباره بسيارى از نظريه‏هاى پيچيده ارائه مى‏كند.
اگر چه قواعد بنيادين براى تفسيرِ منطبق با نص، قواعد ساده‏اى هستند، روش كار ميدراش و ارتباط درونى ميان قواعد مختلف و نيز تعريف و كاربرد دقيق آنها (كه در بعضى از موارد ممكن است دو قاعده اعمال گردد) موضوع‏هايى هستند كه تلمود به طور گسترده و عميق آنها را پى گرفته است و مفسران تلمود و ميدراش نيز توجه قابل‏ملاحظه و تأمل ژرفى به آن كرده‏اند.

...................) Anotates (.................
1) hsardiM .
2) hsarad .
3) waL ciasoM .
4) totiaraB .
5) sedinomiaM .
6) mihsardim .
7) ihsaR .
8) tofasot ielaab .
9) tothkamsa .
10) remoh-av laK .
11) havahs harezeg .
12) va naynib .
13) taref u lalek .
14) onayni-em demal-ah ravad .
15) mihsih-hkam mivutek ienhs .!
16) nid .
17) oyad .
18) erusaem lacigololihp .