33

عالم چه كسى است؟

هر فرهنگى نخبگان خاص‏خود را دارد كه مظهر كمال مطلوبى هستند كه ديگران تلاش مى‏كنند تا از آنها تقليد نموده، به مقام آنان نايل آيند. بدون شك در فرهنگ يهودى، حاخام‏ها يعنى تَلْميدِه حَخامييم(1) (در لغت، به معناى شاگردان خِرَد) اين طبقه نخبه را تشكيل مى‏دهند. هر انسان يهودى تحقق اين كمال مطلوب را در سر مى‏پروراند واگر خود فاقد صلاحيت براى آن باشد، اين رؤيا را به فرزندانش منتقل مى‏كند. عالمان هميشه از جايگاه شاخص و برجسته نخبگانِ مقبول، يعنى كسانى كه در تمام زمينه‏ها داراى مزيت و برترى هستند، برخوردار بوده‏اند. در بيشتر دوره‏ها دانش‏آموختگان در جامعه يهودى حاكميت داشتند و رهبران جامعه از ميان بهترين عالمان انتخاب مى‏شدند. حتى زمانى كه ديگر عناصر جامعه نفوذ قابل توجهى اعمال مى‏كردند، باز اين عالمان بودند كه تا حد زيادى بر جامعه سلطه و نفوذ داشتند.
جمله «برترين افراد قوم» يك آريستوكراسى [= اشراف‏سالارى‏] در صحيح‏ترين مفهوم آن بود. عالمان هميشه ديگران را به مطالعه، و در نتيجه به كسب درجات خودشان تشويق مى‏كردند و هيچ‏گاه طبقه بسته‏اى كه براى ديگران غير قابل نفوذ باشد، براى خود نساختند؛ چرا كه تنها شرط ورود به اين جرگه را توانايى فرد در فراگيرى علوم مى‏دانستند. عالمان هرگز از انحصار طرفدارى نكرده‏اند و طى قرن‏ها، مراتب علمى آنها را فرزندان ذكورِ پدرانى فقير حفظ كرده‏اند كه از موهبتى خداداد برخوردار بوده‏اند. در تلمود، تنى چند از حكيمان با ناراحتى از اين نكته سخن گفته‏اند كه «هيچ عالمى نيست كه عالمى را در دامان خود پرورش داده باشد». و در اين باره توضيحى بيان كرده‏اند: مردم دانستند كه «دانش موروثى نيست»؛ چون پسران عالمان، با وجودِ داشتن زمينه‏هاى خانوادگى، اغلب چيزى براى ارائه نداشتند، در حالى كه به پسران فقيران عوام نبايد به ديده تحقير نگريست؛ «چرا كه دانش از آنها بروز مى‏كند». در حقيقت، اين بدان معنا نيست كه خانواده‏هاى متشخصى وجود نداشتند كه علم و دانش در آنها از پدر به پسر منتقل شود (مانند فرزندانِ بزرگانِ خاندان هيلل)، يا فضل و برترى علمى در ميان آنها تا چندين نسل باقى بماند (بهترين نمونه از اين دست، خانواده راشى است). اما [نكته اين‏جاست كه‏] آنان اين جايگاه را نه با [تلاش براى كسب‏] مرتبت اجتماعى، بلكه از طريق ارث به دست آورده بودند. همين تجربه علم‏آموزى ناب در خانواده‏هاى ديگر نيز انجام گرفت؛ هر چند كه به لحاظ اجتماعى از خانواده‏هاى سطح پايين جامعه بودند. كسانى چون ربى عقيوا، كه در سنين بالا به تحصيل پرداخت و سرانجام به بالاترين مراتب علمى و تحصيلى نايل آمد، بسيار نادرند. زيرا هر كودكى كه استعداد علم‏آموزى از خود نشان مى‏داد از سوى جامعه حمايت مى‏شد و مجبور نبود تا رسيدن به سن بلوغ، تحصيلاتش را به تأخير اندازد. بيشتر حكيمان تلمودى با تلاش‏هاى شخصى خود پيشرفت كردند و از سوابق خانوادگى بهره‏مند نبودند. ويژگى باز بودن ورودى اين قشر، خود ابزارى قدرتمند بود كه افراد شايسته را قادر مى‏ساخت تا به تحصيل پرداخته، استعدادهاى خود را شكوفا سازند. هر كسى آرزو داشت كه در نهايت، عالم شود و تمام كسانى كه به دستاوردهاى باعظمت و تحسين‏برانگيزى نايل آمدند، خودشان را در زمره قشر برتر مى‏پنداشتند؛ كه اين خود، آريستوكراسى واقعى بود.
چگونه مى‏توان تعريفى از يك عالم بيان كرد؟ اولين و مهم‏ترين ضابطه اين است كه او بايد صلاحيت لازم براى يادگيرى و فهم تورات را داشته باشد؛ شرطى كه مستلزم توانايى فكرى در بالاترين سطح ممكن است. اما اين تنها يك جنبه از جهان‏بينى بنيادين عالِم است. براى عالم تنها علم و زيركى كافى نيست، بلكه او بايد انسانى نجيب و برخوردار از ويژگى‏هاى معنوى و انسان‏دوستانه باشد. كسى را كه كردار او با نظراتش سازگار نيست - چه به خاطر ضعف در اخلاقيات و چه به اين دليل كه احكام شرعى را دقيقاً رعايت نمى‏كند - نمى‏توان عالمى حقيقى خواند و از اين‏رو، او بدتر از يك انسان جاهل است. حكيمان، خود گفته‏اند: «خطاهاى عمدى انسان بى‏سواد غيرعمدى تلقى مى‏شود، در حالى كه اشتباهات غيرعمدى عالمان عمدى به حساب مى‏آيد». تنها وعظ كردن براى عالم كافى نيست؛ او بايد خود نيز به آنچه به آن فرامى‏خواند عمل كند و اگر ميان گفتار و رفتارش ناهماهنگى باشد، نمى‏توان او را عالم خواند. علاوه بر اينها، از فرد باسواد انتظار مى‏رود كه در پرتو نور علم خود زندگى كند. بنابراين، تمام اعمال و گفتار او خود، پديدآورنده تورات است. درباره عالمى كه دچار لغزش مى‏شود، گفته‏اند: «تورات او صرفاً از حمايت لبانش برخوردار است». چون تورات حقيقى، همان‏گونه كه در مطالعه و تحقيق انعكاس مى‏يابد، در رفتار فردى نيز بايد منعكس شود. اين مقررات صرفاً قواعد و مقررات اخلاقى انتزاعى نيستند، بلكه از احكام هَلاخايى كاملاً كاربردى و عملى به شمار مى‏آيند. تدوين‏كنندگان [تلمود] خود را اين‏گونه مى‏ديدند و فرمان دادند كه هر فردى - هر اندازه عالم و داراى فضل - كه رفتار و كردارش نكوهيده باشد، نبايد به خاطر علم و دانشش مورد احترام قرار گيرد، بلكه بايد او را محكوم كرد و خوار و حقيرش شمرد. در تلمود، اغلب از مجازات و تنبيه يا تبعيد دانش‏آموختگانى كه داراى خصلتى شبهه‏انگيز بودند، سخن به ميان آمده است.
بنابراين، تحصيل و يادگيرى تنها يك ميزان عقلى نيست، بلكه تمام شخصيت متعلم را دربرمى‏گيرد. انسانى كه مى‏رود تا به نمادى از تورات مبدّل شود، تمام جوهره او هم‏معنا و مترادف با تورات مى‏شود. بر اين اساس، ما مى‏توانيم اشتياقى را كه براى مطالعه و تحقيق در اعمال و گفتارهاى عالمان وجود دارد، درك كنيم و با در نظر گرفتن اين فرض كلى كه هر آنچه عالمان انجام مى‏دهند يا بر زبان مى‏آورند مى‏تواند راهنمايى براى ديگران باشد، از آنها درس بگيريم. درباره فضايل عالمان، توصيفى بهتر از آنچه بِرَيْتا گفته است، وجود ندارد:
تورات بزرگ‏تر از مقام كاهنى يا پادشاهى است؛ چرا كه پادشاهى نياز به سى خصلت دارد و مقام كاهنى مستلزم بيست و چهار خصلت است، در حالى كه تورات چهل و هشت خصلت را مى‏طلبد: تحصيل شنيدارى، تلفظ واضح، درك و بصيرت قلبى، صلابت، وقار، بردبارى، شادابى، خدمت كردن به حكيمان، جذب افراد به مدارس علمى، مباحثه با شاگردان، متانت، علم به كتاب مقدس و ميشنا، اعتدال در معاملات، اعتدال در برقرارى ارتباط با دنيا، اعتدال در لذت و خواب و گفتار و خنديدن و داشتن شكيبايى، داشتن قلب پاك، اعتقاد از روى خرد، پذيرش توبيخ، شناخت جايگاه و موقعيت خود و اين‏كه براى گفته‏هاى خود حد و حصرى قائل شود، ادعاى فضل نكند، دوست‏داشتنى باشد، به قادر متعال عشق بورزد، به آدميان محبت كند، عدالت، صداقت و نكوهش را دوست بدارد، از فخرفروشى بپرهيزد، به دانش خود نبالد، در صدور رأى شعف و شادى به او دست ندهد، در شرايط و الزامات با ديگران مدارا كند، با رفيق خود رفتار مناسب داشته باشد، حقيقت را به او بنماياند، او را به سوى صلح و دوستى رهنمون شود، در مطالعاتش به تأليف روى آورد، بپرسد، پاسخ دهد، بشنود و به آن بيفزايد، به قصد تدريس بياموزد، به قصد عمل كردن فراگيرد، خود را هر چه بيشتر خردمند سازد، در سخنرانى‏هايش كاملاً هوشيار باشد، در نقل قول‏ها، نام گوينده يا مؤلف را ذكر كند.
اين فهرست به‏وضوح نشان مى‏دهد كه يك‏عالم بايد داراى شخصيتى جامع باشد. هنگامى كه از احكام سخت و شديدى كه درباره عالمان صادر شده است آگاهى مى‏يابيم، مى‏توانيم خصلت‏هايى را كه عالمان به هم‏رديفان خود نسبت داده‏اند نيز درك كنيم. عالم صرفاً انسانى نيست كه دانش اندوخته باشد، بلكه اوتجسم خود تورات نيز هست. احترام به‏عالم احترام به تورات است و عالم اين را آموخته است كه «از ربى خود بترسد، همان‏گونه كه از خدا مى‏ترسد». حتى در نگاهى خوش‏بينانه، عالم شايسته همان احترام و محبتى است كه خداوند سزاوار آن است. آورده‏اند: «در اين زمان هر كس كه مى‏خواهد اولين ثمره درختان را تقديم درگاه خداوند كند، بايد هديه‏اى از آن پيش‏كش عالم نمايد». البته بسيارى از عالمان براى فرار از پذيرفتن هدايا بهانه‏هاى مختلف مى‏آوردند و آنهايى هم كه مى‏پذيرفتند، شرط مى‏كردند كه هدايا بايد كوچك و نمادين باشند.
اين مرتبه از ويژگى اخلاقى كه از عالمان انتظار مى‏رود، به هيچ‏روى از ميزان انتظارات فكرى و عقلانى‏اى كه اساس فضل و دانش ايشان را تشكيل مى‏دهد، نمى‏كاهد. عالِم بايد بيش از هر چيز، در تورات خبره باشد؛ اما دراين‏جا نيز محدوديت‏هاى كاملاً مشخصى وجوددارد. كسى را كه در كتاب مقدس يا حتى در كتاب مقدس و ميشنا خبره است، هنوز نمى‏توان عالم دانست؛ براى كسب اين عنوان او بايد تلمود را نيز بشناسد. حتى طلبه‏اى كه از شناختى ژرف از منابع برخوردار است، تا وقتى كه از [محضر] «عالمان‏خبره» بهره‏نبرده‏باشد وروش‏هاى مختلف تحصيلى‏را كه عمدتاً مبتنى برمطالعه گِمارا هستند فرانگرفته باشد، عالِم حقيقى نمى‏شود.
خود تلمود وجود طبقات گوناگون عالمان را، كه بر اساس شخصيت و روش‏هاى مطالعه‏شان طبقه‏بندى شده‏اند، به رسميت مى‏شناسد. بعضى از آنها از لحاظ فضل بالاتر از همه هستند و برخى ديگر به شدت تيزهوش، دسته‏اى متخصص در پيلپول يا قياسات منطقى، گروهى در بحث كردن برتر، اما در دست‏يابى به نتايج علمى از آن بحث‏ها ناتوان، و بعضى در صدور احكام استنباطى توانمند، اما در ديگر زمينه‏ها ضعيف هستند. با اين همه، چندين خصلت اساسى هست كه مجهز بودن به آنها براى همه عالمان و روش‏هاى مطالعه‏شان لازم شمرده شده است. فردى كه داراى دانش شفاهى تخصصى درباره تمام تلمود است، بدون شك از ابزار بسيار مهمى براى آموختن برخوردار است، اما اين امر به خودى خود او را در طبقه عالمان ممتاز قرار نمى‏دهد. هم‏چنين فراست و تيزهوشى فوق‏العاده و ذكاوت در طرح پرسش‏ها، هميشه صفات متمايزكننده عالمان نيستند. مطلوب آن است كه عالم با ميزان معيّنى از دانش‏هاى بنيادين آشنايى داشته باشد؛ چرا كه بدون داشتن چنين دانشى قادر به حل مسائل ژرف‏تر نخواهد بود و تنها مى‏تواند در گمانه‏زنى‏هاى خشك و خالى وارد شود. از سوى ديگر، طلبه‏اى كه تلمود مى‏آموزد بايد بتواند روش‏هاى مطالعه و تحقيق را تحليل كند تا به درك كامل آن دست يابد. علاوه بر اين، او بايد از توانايى ويژه‏اى براى دست‏اندازى به مسائل تلمودى برخوردار باشد و بتواند آنها را در همان سياق كلام درك كند. اين استعداد بى‏بديل، بدون شك به توانايى‏هاى فكرى عام وابسته است، اما به مهارت و چيره‏دستى ذهنى شباهتى ندارد. هم‏چنين ممكن است كسى توانايى فهم مسائلى را كه ديگرى براى او شرح مى‏دهد داشته باشد، اما نتواند به طور مستقل و بى‏نياز از غير، به مراحل بالاى دانش‏اندوزى دست يابد. عالم حقيقى مى‏تواند خود را با حكيمان تلمودى و روش‏هاى آنها برابر و همسان سازد و به دنياى خاص آنان وارد شود.
در اين جا نقطه‏اى وجود دارد كه در آن، مى‏توان ميان فردى كه تنها توان تحصيلات در حد متوسط را دارد و كسى كه قادر است به عالمى بزرگ مبدل شود، تفاوت گذاشت. هر انسان بااستعدادى مى‏تواند متن تورات را بفهمد و با مقدارى تلاش كه مستلزم مطالعه كمى و كيفى است، مستقلاً و بدون نياز به ديگرى، آموختن را پى‏گيرد. اما اين، همان جايى است كه مرزهاى جداكننده ترسيم شده‏اند. استعداد فراگيرى تلمود تا حدودى شبيه به توانايى هنرى است: هر كسى كه داراى ذوق و علاقه ذاتى به هنر باشد، هنرمندى معمولى، و اگر اندكى حاذق‏تر باشد، هنرمندى خلاق مى‏شود؛ اما بزرگى به داشتن مهارت‏هاى خاص بستگى دارد؛ چيزى كه در قلمروهاى ديگر، نبوغ هنرى ناميده مى‏شود. مراتب بالاترِ تحصيلات تلمودى جز با تلاش‏هاى پرمشقت، دست‏يافتنى نيست و دست‏رسى به آنها به ويژگى‏هاى فردى بستگى دارد. همواره تعدادى طلبه برجسته وجود دارند كه نه تنها مى‏توانند بدون هيچ‏گونه تلاشى به درك زيبايى ساختار فكرى تلمود نايل آيند، بلكه قادرند در شكل‏دهى آن نيز مشاركت فعال داشته باشند. تلمود از اين نظر كه هيچ طلبه‏اى نمى‏تواند بدون مشاركت فعال در فرايندهاى مولد، كاملاً بر آن چيره شود، اثرى منحصر به فرد است. هر آن كس كه در اين مسير پا مى‏نهد، بايد از عهده پرسش و پاسخ‏ها برآيد و به طور غريزى بفهمد كه چگونه موضوعى متحول خواهد شد و در هر لحظه آماده باشد تا بحث را به سمت و سوى خاصى براند.
بنابراين، يك عالم حقيقى هميشه جزئى از تلمود است؛ و خود، به واسطه مطالعه و نوآورى‏هايش در حال آفريدن است. اين‏كه طبق مقررات، هر عالمى نه تنها بايد به مطالعه بپردازد، كه بايد تفاسير جديدى نيز بيان كند، از دليل خوبى برخوردار است؛ چرا كه او وقتى كه چيز جديدى را به وجود مى‏آورد، بر درك خود از منبع مى‏افزايد و به فردى توانا در استمرار بخشيدن به آن مبدّل مى‏گردد. البته هر عالمى قادر نيست كه تفسيرى مستقل بيان كند؛ عالم منفردى كه كشفيات خاص خود را انجام مى‏دهد، در بسيارى از مواقع به اين نتيجه مى‏رسد كه ديدگاه‏هاى او را عالمان نسل پيشين ثبت كرده‏اند. اما برخلاف ديگر قلمروهاى دانش، تحقيقات تلمودى بر اين نكته كه تفاسير بايد اصيل و بديع باشند، پاى نمى‏فشارد. تقريباً هر عالمى تلاش دارد تا اثبات كند كه هيچ‏كدام از كشفيات او تازه و جديد نيستند و همه آنها به طور تلويحى در اظهارات عالمان پيش از او آمده‏اند. براى يك عالم هيچ افتخارى بزرگ‏تر از آن نيست كه دريابد فكرى كه او در سر دارد، توسط كسان ديگرى پيش از او تقرير يافته است؛ چون كه اين سنخيت فكرى با علماى گذشته نشان از آن دارد كه روش‏هاى مطالعه او از حد و مرزهاى دانش حقيقى تجاوز نكرده است و در راستاى همان روش فكرى تلمودى قرار دارد. هدف از اين گفته تلمود كه «هر چيز جديدى كه يك عالم برجسته خلق مى‏كند پيش از او توسط موسى بر كوه سينا گفته شده است»، دلسرد كردن عالم نيست، بلكه تأكيدى است بر اين‏كه همه نوآورى‏ها بخش تفكيك‏ناپذيرى از خود تورات هستند و تنها كارى كه بايد انجام داد، كشف آنهاست. در اين‏جا نيز مطالعه تورات با روش‏هاى علوم تجربى صورت مى‏گيرد؛ كسى كه در ماهيت امور دنيوى به تحقيق مى‏پردازد احساس مى‏كند كه چيز جديدى نمى‏آفريند، بلكه پرده از روى واقعيت موجود برمى‏دارد. همين امر درباره عالم تلمودى كه تلاشش را صرف كشف تحول و تأكيد بر ابعادى مى‏نمايد كه از قبل در تلمود موجود بوده است، نيز صدق مى‏كند. علاقه درونى‏اى كه عالمان بزرگ در طول قرن‏ها براى يافتن شباهت‏هايى ميان نظريه‏هاى خود و ديگر عالمان داشتند، در اين بيان ظهور يافته است: «حمد و سپاس خداى را كه توانستم نظرى را كه شبيه به ديدگاه عالمان بزرگ است بيان كنم». بنابراين، نوآورى و استنباط، مكمل يكديگر هستند نه متعارض با هم؛ و هر عالمى به شيوه خاص خود، كوشش مى‏كند تا به «تورات نازل شده در كوه سينا» دست يابد.

...................) Anotates (.................
1) 1mimahkah iedimlat .